هر آنچه باید در مورد سعدی بدانید

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:47
golroz

زندگینامه سعدی شیرازی

زندگینامه سعدی شیرازی

تخلص خود ra از نام سعدبن ابی بکر بن سعد زنگی ولیعهد مظفرالدین ابوبکر گرفت. هــر وقت سعدی در شیراز بود در خدمت ایــن ولیعهد ادب پرور be سر می برد.

سعدی در نظامیه بغداد تحصیل کرد. دانشجویان دانشگاه نظامیه عبارت بودند از مفسران؛ محدثان؛ وعاظ؛ حکام و مذکران.

شیخ پــس از اتمام تحصیل be سیر و سیاحت پرداخت و در مجالس؛ وعظ می گــفــت و مردم ra be ســوی دین و اخلاق هدایت می کرد.

به طوری ke از آثار سعدی بر می آید ومعاصرینش هم می نویسند در لغت؛ صرف و نحو؛ کلام؛ منطق؛ حکمت الهی؛ و حکمت عملی؛ (عالم الاجتماع و سیاست مدن) مهارت داشت. مخصوصاً او در حکمت از تمام آثارش پیداست.

کتاب بوستان نه فــقــط حاوی مطالب اخلاقی و حکمتی است؛ بـلـکـه استادی شیخ ra در علم الاجتماع نشان می دهد. تبحر وی در زبان عربی و فارسی و ذوق لطیف و طبع و قادش او ra برانگیخت تا شیرین ترین آثار فارسی ra در نظم و نثر از خود be جای گذارد.

سعدی در ابتدا همان سبک متداول زمان خویش ra در نویسندگی در پیش گرفت. بعد be سبک خواجه عبدالله انصاری تمایل پیدا کرد. امــا طولی نکشید ke سبک خاص و مشخصی بــرای خود ابداع نمود.

شیخ اجل نه تنها be نصایح مردم می پرداخت بـلـکـه از اندرز دادن be سلاطین هم مضایقه نداشت کما ایــن ke رساله هفتم خود ra be اندرز be ملک انکیاتو اختصاص داد.

علاوه بر ایــن رساله؛ قصایدی نــیــز سروده ke در آنها ضمن مدح؛ نصایح زنده و گاه خشنی be انکیاتو نموده است.

شاهکار سعدی در نثر؛ گلستان اوست ke در حقیقت نوعی مقامه نویسی است.ولی در ایــن رویه گرد تقلید نگشته و راه تازگی و ابتکار ra پیموده است.

ترتیب و تناسب وتنوع گلستان همراه ba موضوعات دلکش اجتماعی و اخلاقی و تربیتی و سبک ساده و شیرین نویسندگی؛ سعدی ra be عــنــوان خداوند سخن معرفی کرده است. سعدی در بین معاصرین خویش هم ba وجود نبودن وسایل نشر جای خود ra باز کرد.

شهرت وی be اندازه ای بود ke پــس از پنجاه و پنج سال ke از مرگش می گذشت در ساحل اقیانوس کبیر؛ یعنی در چین؛ ملاحان اشعارش ra be آواز می خواندند.

چهل و سه سال پــس از فوت شیخ؛ یکی از فضلا و عرفا be نام علی ابن احمدبن ابی سکر معروف be بیستون اقدام be تنطیم اشعار سعدی و ترتیب آنها ba حروف تهجی نمود.

وی کلیه آثار شیخ ra be 12 بخش تقسیم نمود. اول رساله هایی ke در تصوف و عرفان و نصایح ملوک تصنیف کرده است. دوم گلستان؛ سوم بوستان؛ چهارم پندنامه؛ پنجم قصاید فارسی؛ ششم قصاید عربی؛ هفتم طیبات؛ هشتم بدایع؛ نهم خواتیم؛ دهم غزلیات قدیم ke مربوط be دوران جوانی شیخ است؛ یازدهم صاحبیه مشتمل بر قطعات؛ مثنویات؛ رباعیات و مفردات. دوازدهم مطایبات. از آثار شیخ نسخ قدیمی ke در زمان شخص او تحریر شده موجود است.

سعدی در سیر و سلوک نــیــز مقامی بس والا داشت. be تمام قلمرو اسلامی و همسایگان کشورهای اسلامی مسافرت کــرد و دیده تیزبین او در هــر ذره؛ عالمی پند و حکمت می دید.

یک بار هم در جریان جنگ های صلیبی be طوری ke خودش در گلستان می نویسد be چنگ عیسویان اسیر می شود.

مدفن شیخ در شیراز معروف است. مورخین؛ سعدیه فعلی ra خانقاه او دانسته اند و می نویسند ke شیخ در ایــن خانقاه ke در شمال شرقی شیراز واقع شده be عبادت مشغول بوده و از سفره انعام او درویشان بهره می برده اند.

دولت شاه سمرقندی در تذکره الشعراء می نویسد سلاطین و بزرگان و علما be زیارت شیخ بدان خانقاه می رفتند. قنات حوض ماهی فعلی در زمان شیخ نــیــز جاری و معمور بوده و سعدی حوضی از مرمر در باغ خانقاه خود ساخته؛ از آن قنات آب در آن جاری می کرده است.

شعرهای سعدی

شعرهای سعدی

اول دفتر be نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا ra نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

روزی خود می‌برند پشه و عنقا

حاجت موری be علم غیب بداند

در بن چاهی be زیر صخره صما

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کــنــد ز دانه خرما

از همگان بی‌نیاز و بر هــمــه مشفق

از هــمــه عالم نهان و بر هــمــه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند ke موی بر اعضا

هر ke نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وز هــمــه عیبی مقدسی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با هــمــه کروبیان عالم بالا

سعدی از آن جا ke فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چــه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چــه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای ya خلاف

با قدم خوف روم ya رجا

بار دگر گر be سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کــنــد صورت بی‌جان بقا

آن هــمــه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی ke نکردی وفا

لیکن اگــر دور وصالی بود

صلح فراموش کــنــد ماجرا

تا be گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد be حقیقت ke او

دوست فراموش کــنــد در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن be امید دوا

سر نتوانم ke برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم هــمــه عالم گرفت

در ke نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی be کوه

کوه بنالد be زبان صدا

روی تو خوش می‌نماید آینه ما

کآینه پاکیزه اســت و روی تو زیبا

چون می روشن در آبگینه صافی

خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

هر ke دمی ba تو بود ya قدمی رفت

از تو نباشد be هیچ روی شکیبا

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما هــمــه پیچیده در کمند تو عمدا

طایر مسکین ke مهر بست be جایی

گر بکشندش نمی‌رود be دگر جا

غیرتم آید شکایت از تو be هــر کس

درد احبا نمی‌برم be اطبا

برخی جانت شوم ke شمع افق را

پیش بمیرد چراغدان ثریا

گر تو شکرخنده آستین نفشانی

هر مگسی طوطیی شــونــد شکرخا

لعبت شیرین اگــر ترش ننشیند

مدعیانش طمع کـنـنـد be حلوا

مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست

دست فرومایگان برند be یغما

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو ra در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کــنــد ke چــه بودست ناشکیبا را

بیا ke وقت بهارست تا من و تو be هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی ke در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گــفــت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود ke نبینند روی زیبا را

به دوستی ke اگــر زهر باشد از دستت

چنان be ذوق ارادت خورم ke حلوا را

کسی ملامت وامق کــنــد be نادانی

حبیب من ke ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت ke be یغما رود دلت سعدی

چو دل be عشق دهی دلبران یغما را

هنوز ba هــمــه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود ke ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان ke تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر be هــر چــه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام هــمــه شب

چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چــه خوش بود تا روز

نظر be روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش ke نالم ke در شریعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری be غمزه‌ای ببری

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در ایــن روش ke تویی بر هزار چــون سعدی

جفا و جور توانی ولــی مکن یارا

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی ke تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم be قیامت ke چــه خواهی

دوست ما ra و هــمــه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پــس از من ke be سر برد وفا را

خنک آن درد ke یارم be عیادت be سر آید

دردمندان be چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی ke چــه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل be دندان

چون تأمل کــنــد ایــن صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه ra دیده be رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری be چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان ke خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود ra نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چــه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه ke بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان be خدمت

دیگر چــه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا ra مهلت ده و سلامت

چندان ke بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا ra در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم be سختی رفتست و نیکبختی

پس هــر چــه پیشت آید گردن بنه قضا را

اشعار سعدی

اشعار سعدی

آن کیست ke دل نهاد و فارغ بنشست
پنداشت ke مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن ke خیمه می‌باید کند
گو رخت منه ke بار می‌باید بست سعدی

گل ke هنوز نو be دست آمده بود
نشکفته تمام باد قهرش بربود
بیچاره بسی امید در خاطر داشت
امید دراز و عمر کوتاه چــه سود؟ سعدی

چون ما و شما مقارب یکدگریم
به زان نبود ke پرده‌ی هم ندریم
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز
عیب تو نگویم ke یک از یک بتریم سعدی

آیین برادری و شرط یاری
آن نـیـسـت ke عیب من هنر پنداری
آنست ke گر خلاف شایسته روم
از غایت دوستیم دشمن داری سعدی

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی ke از آن روز چــه شبها بگذشت
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع بــایــد کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سیل چو بگرفت؛سد نشایدبست سعدی

نادان هــمــه جا ba هــمــه کس آمیزد
چون غرقه be هــر چــه دید دست آویزد
با مردم زشت نام همراه مباش
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی

مردان هــمــه عمر پاره بردوخته‌اند
قوتی be هزار حیله اندوخته‌اند
فردای قیامت be گناه ایشان را
شاید ke نسوزند ke خود سوخته‌اند سعدی

هر دولت و مکنت ke قضا می‌بخشد
در وهم نیاید ke چرا می‌بخشد
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی

حاکم ظالم be سنان قلم
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند
گله ما ra گله از گرگ نیست
این هــمــه بیداد شبان می‌کند
آنکه زیان می‌رسد از وی be خلق
فهم ندارد ke زیان می‌کند
چون نکند رخنه be دیوار باغ
دزد؛ ke ناطور همان می‌کند سعدی

گر خردمند از اوباش جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی‌قیمت اگــر کاسه‌ی زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی

با گل be مثل چو خار می‌باید بود
با دشمن؛ دوست‌وار می‌باید بود
خواهی ke سخن ز پرده بیرون نرود
در پرده روزگار می‌باید بود سعدی

ای صاحب مال؛ فضل کن بر درویش
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش
نیکویی کن ke مردم نیک‌اندیش
از دولت بختش هــمــه نیک آید پیش سعدی

هرگز پر طاووس کسی گــفــت ke زشتست؟
یا دیو کسی گــفــت ke رضوان بهشتست؟
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی

دیو اگــر صومعه داری کــنــد اندر ملکوت
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد
ناکسست آنکه be دراعه و دستار کسست
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی

سخن گفته دگر باز نیاید be دهن
اول اندیشه کــنــد مرد ke عاقل باشد
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم
چنان مفید نباشد ke بوی صحبت یار سعدی

مگسی گــفــت عنکبوتی را
کاین چــه ساقست و ساعد باریک
گفت اگــر در کمند من افتی
پیش چشمت جهان کنم تاریک سعدی

چو می‌دانستی افتادن be ناچار
نبایستی چنین بالا نشستن
به پای خویش رفتن be نبودی
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی

ای طفل ke دفع مگس از خود نتوانی
هر چند ke بالغ شدی آخر تو آنی
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی
آنست ke قدر پدر پیر بدانی سعدی

گدایان بینی اندر روز محشر
به تخت ملک بر چــون پادشاهان
چنان نورانی از فر عبادت
که گویی آفتابانند و ماهان
تو خود چــون از خجالت سر برآری
که بر دوشت بود بار گناهان
اگر دانی ke بد کردی و بد رفت
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

بیوگرافی و زندگی نامه حافظ

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:45
golroz

زندگینامه حافظ

زندگینامه حافظ

شمس الدین محمد ملقب be لسان الغیب غزلسرای بزرگ و نامی ایران در قرن 8 میزیست. تاریخ دقیق ولادت حافظ مشخص نـیـسـت شاید حدود سال 727 ... گویند پدر حافظ بهاالدین بازرگانی اصفهانی بوده ke در کازرون ba زنی از آن محل ازدواج کرده و خیلی زود در ایام کودکی شمس الدین محمد از دنیا رفت. پــس از آن حافظ ba مادرش زندگی سختی ra در پیش گرفت و بــرای کسب نان be کارهای سخت و توانفرسا پرداخت و be سختی be تحصیل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور یافت.و چــون در ایام جوانی حافظ قرآن بود حافظ تلخص کرد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود ba افول سلسله محلی اتابکان فارس و ایــن ایالات مهم be تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ ke در همان دوره be شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پــس از راه یافتن be دربار آنان be مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم ba عدالت و انصاف بود و ایــن امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود ke از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم ایــن ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود ba ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود ra نسبت be ایــن امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از ایــن دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پــس از آنکه او ra در میدان شهر شیراز be قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری ra در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی be ایــن موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولــی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– ke زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم be ذکر اســت حافظ در معدود مدایحی ke گفته اســت نه تنها متانت خود ra از دست نداده اســت بـلـکـه همچون سعدی ممدوحان خود ra پند داده و کیفر دهر و ناپایداری ایــن دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت ra be آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین ba مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و حافظ ba تاختن بر اینگونه اعمال آن ra ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی be طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع ke از خشونت بسیار امیر be تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر ra از حکومت خلع کردند. ایــن دو امیر نــیــز be نوبه خود احترام فراوانی be حافظ می گذاشتند و از آنجا ke بهره ای نــیــز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش یعنی حافظ ra مورد حمایت خاص خود قرار دادند.

اواخر زندگی حافظ شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود ba حمله امیر تیمور و ایــن پادشاه بیرحم و خونریز پــس از جنایات و خونریزی های فراوانی ke در اصفهان انــجـام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه ســوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده اســت و حافظ در گلگشت مصلی ke منطقه ای زیبا و ba صفا بود و حافظ علاقه زیادی be آن داشت be خاک سپرده شــد و از آن پــس آن محل be حافظیه مشهور گشت.نقل شده اســت ke در هنگام تشییع جنازه حافظ خواجه شیراز گروهی از متعصبان ke اشعار شاعر و اشارات او be می و مطرب و ساقی ra گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم be آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای ke بین دوستداران حافظ و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شــد تا تفألی be دیوان حافظ زده و داوری ra be اشعار او واگذارند. پــس از باز کردن دیوان اشعار ایــن بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– ke گرچه غرق گناه اســت می رود be بهشت

حافظ بیشتر عمر خود ra در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی be جز یک سفر کوتاه be یزد و یک مسافرت نیمه تمام be بندر هرمز همواره در شیراز بود.حافظ در دوران زندگی خود be شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او be مناطقی دور دست همچون هند نــیــز راه یافت.نقل شده اســت ke حافظ مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی حافظ ra be پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی ra پذیرفت و عازم آن سرزمین شــد ولــی چــون be بندر هرمز رسید و سوار کشتی شــد طوفانی در گرفت و خواجه ke در خشکی؛ آشوب و طوفان حوادث گوناگونی ra دیده بود نخواست خود ra گرفتار آشوب دریا نــیــز بسازد از ایــن رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او be سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

ویژگی های شعر حافظ

برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ ra خانه راز کرده اســت و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر حافظ بیش از هــر چیز be آینه ای می ماند ke صورت مخاطبانش ra در خود می نمایاند؛ و ایــن موضوع be دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی اســت ke حافظ در اشعارش آفریده اســت و ya be سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.چنان ke در بیت زیر “شب تاریک” و “گرداب هایل” و ... . ... ra می توان be وجوه گوناگون عرفانی؛ اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات ke در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) “مراعات النظیر” نامیده می شد؛ در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء ایــن ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی

چو لاله ba قدح افتاده بر لب جویم

شدم فسانه be سرگشتگی ke ابروی دوست

کشیده در خم چوگان خویش؛ چــون گویم

3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هــر غزل قابل تأمل و درنگ است. be اقتضای موضوع و مضمون؛ حافظ شاعر بزرگ لحنی خاص ra بــرای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد؛ ایــن لحنها گاه حماسی و شورآفرین اســت و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نــیــز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک ra سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب ایــن چــه حکابت باشد

غالباً ایــن قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در ایــن شهر بخت خویش

باید برون کشید از ایــن ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ be طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او ra تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ be مدد طنز؛ be بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش ra در کنار هم گرد آورده است.

پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار؛ و حــتـی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که می حرام؛ ولــی be ز مال او قافست

باده ba محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ be جام اندازد

5- ایهام و ابهام

شعر حافظ؛ شعر ایهام و ابهام است؛ ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.

نقش موثر ایهام در شعر حافظ ra می توان از چند نظر تفسیر کرد:

اول؛ آن ke حافظ be اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده اســت تا شعر خود ra be ناب ترین حالت مــمــکن صورت بخشد و از آنجا ke ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود؛ حافظ از بیشترین سود و بهره ra از آن برده است.

دوم آن ke زمان پرفتنه حافظ؛ از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی ke قابل تفسیر be مواضع مختلف باشد و شاعر ba رویکردی ke be ایهام و سمبول و طنز داشت؛ توانست چنین زبان شگفت انگیزی ra ابداع کند؛ زبانی ke هم قابلیت بیان ناگفته ها ra داشت و هم سراینده اش ra از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن ke در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شــود و شاعر و عارف متفکر؛ مجبور be آموختن زبان رمز اســت و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا ke حافظ شاعری ba تعلقات عمیق عرفانی است؛ بی ربط نـیـسـت ke از ایهام be عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شــد و گفتم صنما عهد be جای آر

گفتا غلطی خواجه؛ در ایــن عهد وفا نیست

ایهام در کلمه “عهد” be معنای “زمانه” و “پیمان”

دل دادمش be مژده و خجلت همی برم

زبن نقد قلب خویش ke کردم نثار دوست

ایهام در ترکیب “نقد قلب” be معنای “نقد دل” و “سکه قلابی”

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم

گر چــه جام ما نشد پر می be دوران شما

ایهام در کلمه “دوران” be معنای “عهد و دوره” و “دورگردانی ساغر”

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

جهان بینی حافظ

از مهمترین وجوه تفکر حافظ ra می توان be موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف؛ نظام احسن است؛ در ایــن نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما؛ گل بی خار کجاست؟

من اگــر خارم اگــر گل؛ چمن آرایی هست

که از آن دست ke او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی اســت و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شــد و آتش be هــمــه عالم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ ra تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت be پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت اســت و اگــر باده مست

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

4- فرزند زمان خود بودن؛ نوشیدن جان حیات در لحظه؛ درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

فرصت شما و صحبت کز ایــن دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

5- انتظار و طلب موعود؛

انتظار رسیدن be فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی اســت ke در سراسر دیوان حافظ be صورت آشکار و پنهان وجود دارد؛ حافظ گاه be زبان رمز و سمبول و گاه be استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض؛ شعر حافظ ra سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:

مژده ای دل ke مسیحا نفسی می آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

***

ای پادشه خوبان؛ داد از غم تنهایی

دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی

***

یوسف گم گشته باز آید be کنعان غم مخور

کلبه احزان شــود روزی گلستان غم مخور

***

رسید مژده ke ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نــیــز هم نخواهد ماند

اشعار حافظ شیرازی

اشعار حافظ شیرازی

الا ya ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولــی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چــه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چــه امن عیش چــون هــر دم

جرس فریاد می‌دارد ke بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی be بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا be کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت اســت be رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چــه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از ایــن جناب کجا

مبین be سیب زنخدان ke چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد ke یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

اگر آن ترک شیرازی be دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی ke در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل ke ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چــه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون ke یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا ke از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید be حکمت ایــن معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

صبا be لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر be کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش ke عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کــرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چــه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو ba حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز ایــن قدر نتوان گــفــت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نـیـسـت روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر be گفته حافظ

سرود زهره be رقص آورد مسیحا را

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد ke بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه اســت و افسون

نیکی be جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا ya ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر ایــن دو حرف است

با دوستان مروت ba دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما ra گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش ke صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کــنــد گدا را

سرکش مشو ke چــون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر ke در کف او موم اســت سنگ خارا

آیینه سکندر جام می اســت بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ be خود نپوشید ایــن خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

به ملازمان سلطان ke رساند ایــن دعا را

که be شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت be خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کــرد be خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از ایــن چــه سود داری ke نمی‌کنی مدارا

همه شب در ایــن امیدم ke نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت اســت جانا ke be عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا ke جرعه‌ای ده تو be حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی اثری کــنــد شما را

صوفی بیا ke آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نـیـسـت زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد be دست اســت دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش ke چــون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما ra بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین be ترحم غلام را

حافظ مرید جام می اســت ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

شعرهای حافظ

شعرهای حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تـار اســت و ره وادی ایمـــن در پیش
آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
هــر کــــه آمـــد be جهان نقش خرابـــــی دارد
در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
آن کــــس اســت اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…
حافظ

بشنو ایــن نکته ke خود ra ز غم آزاده کنی
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش ba آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد be گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی هــمــه آماده کــنی…
حافظ

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه ke دل be عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…
حافظ

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر be حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…
حافظ

گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر ایــن غـــریب
گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
خانه پروردی چــه تاب آرد غم چندین غریب…
حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو ke خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا ایــن جاست…
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…
حافظ

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
قــرعــــه کـــار be نام مـــن دیوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت هــمــه ra عذر بنه
چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
آتش آن اســت کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن ra بــــه قلـــم شـــانه زدند
حافظ

المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
خم‌ها هــمــه در جوش و خروشند ز مستی
وان می ke در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همــــه مستی و غرور اســت و تکبر
وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…
حافظ

مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
هــواداران کـویش ra چو جان خویشتن دارم
صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
گـــرم صــد لشکــر از خوبان be قصد دل کـــمین سازند
بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خـــدا ra ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
که من ba لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
بـــه رنـــدی شهــــره شــد حافظ میان همدمان لیکـــن
چه غم دارم ke در عالم قوام الدین حسن دارم
حافظ

حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
که کشم رخت be میخانه و خوش بنشینــم
جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا ra be جهان کم بینم
سر be آزادگی از خلق برآرم چــون سرو
گر دهد دست ke دامن ز جهان درچینـــم
بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…
حافظ

دوش از مسجد ســوی میخانه آمد پیر ما
چیسـت یاران طریقت بعد از ایــن تدبیر ما
ما مریدان روی ســوی قبله چــون آریم چون
روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
عقل اگــر داند ke دل دربند زلفش چــون خوش اســت
عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
زان زمان جز لطف و خوبی نـیـسـت در تفسیر ما
بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما
حافظ

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی
دایـــم گـــل ایــن بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
دریـــــــاب ضعیـفـــان ra در وقــــت تــــوانـایــــی…
حافظ

ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
هــان ای پسر بکـــوش ke روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…
حافظ

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن be بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا ba تن بیمار و دل بـی‌طاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر be سرم بــایــد رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از ایــن غـــم be درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
حافظ

من ایــن حروف نوشتم چـنـانـچه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان ke تو دانی حافظ

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگــر نیکم و گر بد تو برو خود ra باش
هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار ke کشت… حافظ

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون be خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین هــمــه قلب و دغل در کار داور میکنند… حافظ

حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن اســت و بس
در بند آن مباش ke نشنید ya شنید حافظ

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه ba تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم… حافظ

یاری اندر کس نمیبینیم یاران ra چــه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران ra چــه شد
آب حیوان تیره گون شــد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران ra چــه شد
کس نمیگوید ke یاری داشت حق دوستی
حق شناسان ra چــه حال افتاد یاران ra چــه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران ra چــه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان ایــن دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران ra چــه شد… حافظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا be کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت اســت be رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا… حافظ

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چــه خوش گــفــت در مجلس مغانم
با کافران چــه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا ra زلفت شکست ما را
تا کی کــنــد سیاهی چندین درازدستی… حافظ

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چــون be دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز ra ba مصلحت بینی چــه کار
کار ملک اســت آن ke تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش… حافظ

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم ke نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند ke در ایــن دایره سرگردانند… حافظ

صوفی ار باده be اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه ایــن کار فراموشش باد
پیر ما گــفــت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شــد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد حافظ

رسید مژده ke ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نــیــز هم نخواهد ماند
من ار چــه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نــیــز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده‌دار be شمشیر می‌زند هــمــه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که ایــن معامله تا صبحدم نخواهد ماند حافظ

سحر ba باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد ke واثق شو be الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو ke ba دلدار پیوندی… حافظ

درخت دوستی بنشان ke کام دل be بار آرد
نهال دشمنی برکن ke رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی be عزت باش ba رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان ke بعد از روزگار ما
بسی گردش کــنــد گردون بسی لیل و نهار آرد… حافظ

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شــد از غصه ساقی کجایی… حافظ

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد ke بازبینیم دیدار آشنا را… حافظ

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو ke رستی از نیستی و هستی
گر جان be تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای ke بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر ایــن ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی اســت و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود ra مبین ke رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی be خاک پستی
خار ار چــه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل اســت تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی حافظ

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا ba توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم ke ایــن دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شــد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید… حافظ

بیا ke قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده ke بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم ke زیر چرخ کبود
ز هــر چــه رنگ تعلق پذیرد آزادست… حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی
دریاب ضعیفان ra در وقت توانایی
دایم گل ایــن بستان شاداب نمیماند… حافظ

ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش be فرمان رقیب
این چنین ba هــمــه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر ایــن مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو be دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه…
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه حافظ

چندان ke گفتم غم ba طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل ke هــر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر میشنیدی پند ادیبان حافظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک ra سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد ke خون عاشقان ریزد
من و ساقی be هم تازیم و بنیادش براندازیم … حافظ

خرم آن روز کز ایــن منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چــه دانم ke be جایی نبرد راه غریب
من be بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا ba تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر be سرم بــایــد رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از ایــن غم be درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم… حافظ

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هــر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چــه دهم شرح فراق
که در ایــن دامگه حادثه چــون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در ایــن دیر خراب آبادم… حافظ

فکر بلبل هــمــه آن اســت ke گل شــد یارش
گل در اندیشه ke چــون عشوه کــنــد در کارش
دلربایی هــمــه آن نـیـسـت ke عاشق بکشند
خواجه آن اســت ke باشد غم خدمتگارش… حافظ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ke ماه من شو گفتا اگــر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان ایــن کار کمتر آید
گفتم ke بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا ke شب رو اســت او از راه دیگر آید
گفتم ke بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگــر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم ke نوش لعلت ما ra be آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی ba کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی ke چــون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید حافظ

جز نقش تو در نظر نیامد ما ra جز کوی تو رهگذر نیام
[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگی نامه حضرت محمد

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:42
golroz

حضرت محمد

حضرت محمد

آیا نام حضرت محمد(ص) در تورات و انجیل آمده است؟

گفته می شــود آیاتی در تورات و انجیل ke نشانه های حضرت محمد(ص) be آن اطلاق می شود؛ غیر واضح هستند و دقیقاً نمی توان گــفــت منظور آن حضرت محمد(ص) اســت چــون ایــن نشانه ها بر حضرت عیسی(ع) هم منطبق است.

به گزارش خبرنگار مهر؛ پرسشی در خصوص پیامبر عظیم الشان اسلام توسط مرکز پاسخگویی be شبهات حوزه علمیه مورد بررسی قرار گرفته اســت ke متن سوال و پاسخ آن از نظر می گذرد.

پرسش: آیاتی در تورات و انجیل ke نشانه های حضرت محمد(ص) be آن اطلاق می شود؛ کمی غیر واضح هستند و دقیقاً نمی شــود گــفــت حضرت محمد(ص) منظور می باشد. چــون ایــن نشانه ها بر حضرت عیسی(ع) هم منطبق است؟

پاسخ: قبل از پرداختن be ایــن مطلب ke در تورات و انجیل be آمدن پیامبر اسلام بشارت داده شده و اسمی از آن حضرت در ایــن کتاب ها آمده اســت ya خیر؛ توجه be ایــن تذکر لازم می باشد ke اعتقادات هــر انسان بــایــد مبتنی be دلایل متقن و معیارهای عقل باشد و ایــن نوع اعتقاد از رجوع و مطالعه be آموزه های ادیان مختلف و ba مقایسه ‌ی آنها امکان پذیر می باشد.

ثانیا؛ نه عقل و نه هیچ دینی نگفته اســت ke حقانیت دین اسلام متوقف بر وجود اسم پیامبر اسلام(ص) در کتاب تورات و انجیل است. هــر چند وجود اسم پیامبر اسلام در ایــن کتاب ها بر پیروان ایــن دو کتاب حجت می باشد و آنان ra ملزم be پیروی از دین اسلام می گرداند. بنابراین نبود اسم پیامبر و ابهام در اسامی موجود در ایــن کتابها دلیل تزلزل اعتقادات یک مسلمان ke عقایدش ra از معیارهای عقل be دست آورده است؛ نمی تواند باشد.

ثالثا؛ نوید و بشارت آمدن پیامبر اسلام(ص) be تصریح قرآن کریم در تورات و انجیل ذکر گردیده و مشخصاتش چنان بوده ke وقتی اهل کتاب آن حضرت ra دیدند؛ شناختند و همان پیامبری ra یافتند ke حضرت موسی و عیسی(ع) بشارتش ra داده بودند. (۱)

بنابراین اسم پیامبر اسلام و بشارت be نبوت آن حضرت در کتاب های انجیل و تورات اصلی be شکل فراوان و آشکار وجود داشته اســت ke در اثر تحریف ایــن دو کتاب؛ ایــن موارد حذف شده اند ولــی در عین حال مطالبی در انجلیل و تورات وجود دارد ke بر غیر پیامبر اسلام قابل انطباق نمی باشد ke be صورت مختصر ایــن موارد ra ذکر می کنیم:

در کتاب تورات امروزی می خوانیم: حضرت موسی(ع) be بنی اسرائیل فرمود: و خداوند be من گفت؛ آن چــه گــفــت و نیکو گــفــت پیامبری ra بــرای بنی اسرائیل از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کــرد و کلام خود ra be دهانش خواهم گذاشت و هــر آنچه be او امر کنم be بنی اسرائیل خواهد گــفــت و هــر کس ke سخنان مرا ke او be اسم من می گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد. (۲)

آنچه مسلم اســت ایــن پیامبر حضرت محمد(ص) اســت نه حضرت عیسی(ع)؛ چرا ke تورات حضرت اسماعیل ra برادر بنی اسرائیل معرفی کرده و پیامبری ke از نسل اسماعیل مبعوث شده حضرت خاتم الانبیا(ص) می باشد نه حضرت عیسی(ع). بقیه جانشینان حضرت موسی(ع) نــیــز از نسل حضرت اسحاق و بنی اسرائیل بودند.

در سفر پیدایش تورات آمده است: فرشته خدا be هاجر فرمود: … اینک تو حامله هستی و پسری خواهی زایید؛ نام او ra اسماعیل بگذار؛ چــون خداوند آه و ناله تو ra شنیده است؛ پسر تو وحشی خواهد بود و ba برادران خود سر ناسازگاری خواهد داشت. (۳)

باز می خوانیم: و اعقاب و فرزندان اسماعیل دایماً ba برادران خود در جنگ بودند. (۴) بنابراین be روشنی پیداست ke بنی اسرائیل از نسل حضرت اسحاق برادر حضرت اسماعیل هستند و همواره ba اسماعیل در اختلاف بودند و طبق تورات پیامبری ke خواهد آمد از نسل حضرت اسماعیل اســت و رسول گرامی اسلام (ص) نــیــز از نسل حضرت اسماعیل می باشند.

اینک be بیان آیاتی از انجیل یوحنّا می پردازیم: «من از پدر خواهم خواست و او پارقلیطای دیگری be شما خواهد داد ke تا ابد ba شما باشد.»(۵)؛ «چون بیاید آن پارقلیطا ke من ســوی شما خواهم فرستاد از جانب پدر؛ روح راستی ke از جانب پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد. (۶)»؛ «لیکن من راست می گویم be شما؛ ke شما ra مفید اســت ke اگــر من نروم پارقلیطا ســوی شما نخواهد آمد امــا اگــر بروم او ra نزد شما خواهم فرستاد.»؛ «و چــون او بیایدجهان ra be پرهیز از گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد کــرد …»؛ «… و چــون او بیاید شما ra be تمام راستی ارشاد خواهد نمود زیــرا ke او از پیش خود چیزی نخواهد گــفــت و هرچه خواهید شنید خواهد گــفــت و شما ra be آینده خبر خواهد داد.»؛ «و او مرا جلال خواهد داد.»؛ هــر آنچه پدر دارد از آنِ من اســت از همین سبب گفتم ke آنچه از من اســت خواهد یافت و شما ra خبر خواهد داد.»(۷)

پارقلیطا معرب کلمه پاریکلتوس اســت ke معنی آن در فارسی بسیار ستوده و در عربی احمد و محمد می شود.
قبل از اسلام در ایــن ke پارقلیطا پیامبر موعود انجیل اســت هیچ اختلافی بین علمای مسیح و مفسرین انجیل وجود نداشته اســت حــتـی افرادی از مسیحیان خود ra موعود انجیل خواندند و be ایــن لفظ تمسک جستند. ولیم میور در کتاب خود ke در تاریخ ۱۸۴۸ میلادی نوشته اســت آورده ke فردی از آسیای صغیر بنام «منتس» دعوی رسالت کــرد و خود ra پارقلیطای موعود انجیل خواند و گروهی هم وی ra پذیرا شدند(۸)

اما علمای مسیحی بعد از اسلام وقتی be ایــن آیات رسیدند فارقلیطا ra بمعنی پاراکلتوس؛ ke بمعنی تسلی دهنده اســت و بر روح القدس اطلاق می شــود ترجمه کــردنــد تا بشارت ظهور محمدی ra محو نمایند. لکن می توان be ادله متعددی ثابت کــرد ke فارقلیطا؛ روح القدس نـیـسـت بـلـکـه همان پیامبر موعود اســت ke حضرت محمد باشد و نظریه علمای مسیحی مردود اســت زیــرا آیات نقل شده بشارت از ظهور کسی پــس از حضرت عیسی مسیح(ع) می دهد که:

الف) آمدن او مشروط be رفتن مسیح بوده و آمدن روح القدس مشروط be چنین شرطی نبوده اســت زیــرا روح القدس بارها قبل از آن be حضور حضرت مسیح رسیده و پیام الهی آورده اســت و اگــر چنین باشد سخن حضرت مسیح لغو خواهد بود ke فرمود تا من باشم او نخواهد آمد.

ب) او پارقلیطای دیگری اســت ke بــرای همیشه و تا انقراض جهان شخصیت و آئین اش بر بشریت حکومت می کند. اگــر پارقلیطا روح القدس باشد پارقلیطای دیگر روح القدس دیگر اســت و ایــن مطلب اعتقادات خود مسیحیان ra زیر سؤال می برد ke می گویند خدا در سه جزء پدر و پسر و روح القدس جلوه گر است. زیــرا عده اقانیم ra از ۳ be ۴ و بیشتر افزایش می دهد و ایــن خود مخالف تثلیث مورد ادعای آنهاست.

ج) وی درباره مسیح شهادت داده او ra تصدیق خواهد کرد. اگــر روح القدس باشد لازم می آید ke او بر افرادی غیر از انبیاء الهی هم نازل شــود و اینکه او آئین مسیح ra تکمیل و ناگفته های او ra بیان خواهد نمود و آن حضرت ra جلال و شکوه خواهد بخشید be بداهت عقل واضح اســت ke تکمیل آئین مسیح بر عهده پیامبران اســت نه روح القدس ke از ملائکه اســت و اگــر قرار بود روح القدس ایــن وظیفه ra انــجـام دهد دیگر چــه نیازی be هــر کدام از انبیاء الهی بود.

د) روح القدس رئیس جهان نـیـسـت زیــرا ریاست معنوی و روحانی بعهده انبیاء اســت و روح القدس بر مردم نازل نمی شود؛ تا مردم ra be چیزی ملزم و از چیزی باز دارد.

با نگاهی be سیره و خصوصیات اسلامی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می بینیم تمام ایــن ویژگی ها ke حضرت عیسی(ع) اشاره کرده و be مسیحیان سفارش پیروی از او نموده در پیامبر اسلام جمع اســت مانند:

۱) پیامبر اسلام همچو عیسی بشر و پیامبر است.
۲) از لقب های حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ رئیس الخلائق یعنی رئیس جهان است.
۳) در قرآن بارها be حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ و حقانیتش در رسالت گواهی داده است.
۴) هیچ گاه از پیش خود سخن نمی گوید و هــر چــه می گوید وحی الهی اســت ke توسط جبرئیل از خداوند دریافت کرده است.
۵) be امور آینده هم خبر داده اســت همانند غلبه روم در اول سوره روم. و نــیــز روایاتی ke بر حوادث آخر الزمان دلالت دارند.

نتیجه ایــن ke در ادیان آسمانی be آمدن پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بشارت هایی داده بودند و قرآن بارها در مذمت یهود و نصاری ایــن نکته ra تاکید کرده اســت ke آنها پیامبر ra be مانند فرزندان خویش می شناختند ولــی آنان پــس از روشن شدن حقانیت پیامبر اسلام از پیروی وی سرباز زدند و be بیراهه رفتند. (۹)

البته در انجیل برنابا ke در نزد مسیحیان رسمیت ندارد و در کنفرانس نیقیه(۳۲۵ م) ba اناجیل بیشمار دیگر توسط کنستانتین امپراطور تازه مسیحی شده روم باطل اعلام شــد خیلی آشکار از نبوت پیامبر اسلام سخن گفته شده اســت ke در قسمتِ از ایــن انجیل چنین آمده است: رئیس کاهنان و والی رومان و هیرودس پادشاه نزد عیسی آمدند (با تمام تواضع تا جائی ke رئیس کاهنان می خواست در مقابل حضرت سجده کند) و بعد از گفتگوهای متعدد و مختلف کاهن اعظم در مورد مسیا پیامبر موعود تورات از حضرت سؤالاتی کرد. (۱۰)

کاهن در جواب گــفــت ke در کتاب موسی نوشته شده ke زود باشد ke خدای ما بــرای ما مسیا ra ke خواهد آمد می فرستد تا خبر دهد ما ra be آنچه خدا می خواهد و رحمت خدا ra بــرای جهان خواهد آورد؛ از ایــن رو امیدوارم از تو ke راستی ra بفرمائی آیا تو مسیای خدا هستی ke منتظر اوئیم. «یسوع «عیسی» در جواب فرمود حقا ke خدا ایــن چنین وعده داده و لیکن من او نیستم زیــرا ke او پیش از من آفریده شده و بعد از من خواهد آمد …»(۱۱)

در آیات بعد تا انتهای فصل نود و شش حضرت عیسی از اینکه بعد از او وی ra خدا و پسر خدا خواهند خواند غمگین می شــود و کاهن و والی رومان و هیرودس پادشاه سعی بر تسلی دادن عیسی(ع) می کـنـنـد ke ایشان در جواب می فرمایند: «و لیکن تسلی من همان در آمدن پیامبری اســت ke هــر اعتقاد دروغ ra درباره من از میان خواهد برد و آئین او امتداد خواهد یافت و هــمــه جهان ra فرا خواهد گرفت زیــرا ke خدا be پدر ما ابراهیم چنین وعده داده. همانا آنچه مرا تسلی می دهد آنست ke آئین او ra هیچ نهایتی نـیـسـت زیــرا خدا او ra درست نگهداری خواهد فرمود.» کاهن گــفــت آیا بعد از او پیغمبران خواهند آمد. یسوع در جواب فرمود «بعد از او پیغمبران راستگوی نخواهند آمد».

آن وقت کاهن پرسید be چــه نامیده می شــود و کدام اســت آن علامتی ke آمدن او ra اعلام می نماید. حضرت در جواب فرمود: «همانا نام مبارک او محمد است. آن وقت جمهور مردم صدای خود ra بلند کرده گـفـتـنـد ای خدا بفرست بــرای ما پیغمبر خود ra ای محمد بیا زود بــرای خلاصی جهان.»(۱۲)

هر چند ما توضیحات ra کافی می دانیم امــا تیمناً و تبرکاً نقلی هم از کتاب حضرت ادریس(ع) بطور خلاصه نقل می کنیم. کتابی از حضرت ادریس(ع) در لندن سال ۱۸۹۵ be لغت سریانی be چاپ رسیده ke اکنون نــیــز موجود اســت در صفحات ۵۱۴ و ۵۱۵ آن آمده است: در حضور حضرت ادریس(ع) بین شاگردان حضرت ادریس بحث شــد ke افضل مخلوقات الهی چــه کسانی هستند. برخی گـفـتـنـد آدم. برخی گفتند: ملائکه. گروهی هم گفتند: جبرئیل(روح القدس) بحث be درازا و جدل کشید.

حضرت ادریس(ع) فرمود: وقتی خدا مرا آفرید و از روح خود در من دمید و من درست نشستم عرض اعظم الهی ra دیدم و پنج شبح نورانی ra نگریستم ke در عرش هویدا اســت در نهایت عظمت و جلال؛ جمال و کمال و حسن و ضیاء و بهاء و نورشان مرا غرق در حیرت کرد.

عرض کردم خدایا ایــن انوار ba عظمت و جَلال کیانند خطاب رسید اینها اشرف مخلوقات من و واسطه بین من و سایر آفریدگانند اگــر اینها نبودند من ترا نمی آفریدم و نه آسمان و زمین نه بهشت و جهنم نه کتاب نه آفتاب و ماه؛ عرض کردم نام اینها چیست؟ خطاب رسید: بساق عرش بنگر.
نگریستم دیدم ایــن پنج نام مبارک نوشته شده: پارقلیطا (محمد) ایلیا (علی) طیطه(فاطمه) شبر(حسن) شَپبیر(حسین).

و نــیــز نوشته بود: ای مخلوقات من مرا پرستش کنید ke نـیـسـت خدایی غیر از من. ایــن کتاب مورد قبول کلیساهای معتبر جهان است.

پاورقی:

۱. رک: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶.
۲. کتاب مقدس؛ عهد عتیق؛ سفر تثنیه؛ ب ۱۸: ش ۱۹ و ۱۸.
۳. همان؛ سفرپیدایش؛ ب ۱۶؛ ش ۱۰ ـ ۱۱.
۴. همان؛ ب ۲۵؛ ش ۱۷.
۵. انجیل یوحنا؛ باب چهارده؛ آیه ۱۶؛
۶. همان؛ آیه ۲۶.
۷. انجیل یوحنا؛ باب ۱۶؛ آیات ۷ تا ۱۵.
۸. بشارات عهدین؛ محمد صادقی؛ دارالکتب الاسلامیه؛ چاپ چهارم؛ تهران؛ ص ۲۳۱.
۹. رک: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶ و…
۱۰. مشروح گفتگوهای آنها از فصل نود و سه تا نود و پنج آمده است.
۱۱. انجیل برنابا؛ ترجمه حیدر قلیخان قزلباش سردار کابلی؛ دفتر نشر الکتاب بهار ۶۲؛ فصل نود و شش؛ آیات ۴۰۳ و ۵.
۱۲. همان آیات ۵؛ ۶؛ ۷؛ ۸ و فصل نود و هفت آیات؛ ۱۴؛ ۱۸؛ ۱۹.

زندگینامه حضرت محمد

زندگینامه حضرت محمد

نام: محمد بن عبد الله

حضرت محمد (ص) در تورات و برخى کتب آسمانى «احمد» نامیده شده است. آمنه؛ دختر وهب؛ مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب be محمّد؛ وى ra «احمد» نامیده بود.

کنیه حضرت محمد (ص): ابوالقاسم و ابوابراهیم.

القاب حضرت محمد (ص): رسول اللّه؛ نبى اللّه؛ مصطفى؛ محمود؛ امین؛ امّى؛ خاتم؛ مزّمل؛ مدّثر؛ نذیر؛ بشیر؛ مبین؛ کریم؛ نور؛ رحمت؛ نعمت؛ شاهد؛ مبشّر؛ منذر؛ مذکّر؛ یس؛ طه‏ و…

منصب حضرت محمد (ص): آخرین پیامبر الهى؛ بنیان‏گذار حکومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام.

تاریخ ولادت حضرت محمد (ص): روز جمعه؛ هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر ba سال 570 میلادى (به روایت شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت ra روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال دانسته ‏اند.

عام الفیل؛ همان سالى اســت ke ابرهه؛ ba چندین هزار مرد جنگى از یمن be مکه یورش آورد تا خانه خدا (کعبه) ra ویران سازد و همگان ra be مذهب مسیحیت وادار سازد؛ امــا او و سپاهیانش در مکه ba تهاجم پرندگانى be نام ابابیل مواجه شده؛ be هلاکت رسیدند و be اهداف شوم خویش نایل نیامدند. آنان چــون سوار بر فیل بودند؛ آن سال be سال فیل (عام الفیل) معروف گشت.

محل تولد حضرت محمد (ص): مکه معظمه؛ در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

نسب پدرى حضرت محمد (ص): عبدالله بن عبدالمطلب (شیبه الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن کلاب بن مرّه بن کعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر (قریش) بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

حضرت محمد (ص) روایت شده اســت ke هرگاه نسب من be عدنان رسید؛ همان جا نگاه دارید و از آن بالاتر نروید. امــا در کتاب‏هاى تاریخى؛ نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده اســت ke فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل؛ فرزند ابراهیم خلیل الرحمن(ع) be هفت پشت مى‏رسد.

مادر حضرت محمد (ص): آمنه؛ دختر وهب بن عبد مناف.

این بانوى جلیل القدر؛ در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى؛ کم‏ نظیر و سرآمد همگان بود. وى پــس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و be روایتى شش سال زندگى کــرد و سرانجام؛ در راه بازگشت از سفرى ke be همراه تنها فرزندش؛ حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش؛ ام ایمن جهت دیدار ba اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود؛ در مکانى be نام «ابواء» بدرود حیات گــفــت و در همان جا مدفون گشت.

و چــون عبدالله؛ پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و be روایتى هفت ماه) پیش از ولادت فرزندش از دنیا رفته بود؛ کفالت آن حضرت ra جدش؛ عبدالمطلب be عهده گرفت. نخست وى ra be ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى ra شیر دهد و از او نگه‏دارى کند؛ امــا پــس از مدتى وى ra be حلیمه؛ دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار کرد. حلیمه گرچه دایه آن حضرت بود؛ امــا be مدت پنج سال براى وى مادرى کرد.

مدت رسالت و زمامدارى حضرت محمد (ص): از 27 رجب سال چهلم عام الفیل (610 میلادى)؛ ke در سن چهل سالگى be رسالت مبعوث شده بود؛ تا 28 صفر سال یازدهم هجرى؛ ke رحلت فرمود؛ be مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. حضرت محمد (ص) علاوه بر رسالت؛ be مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان ra پــس از مهاجرت be مدینه طیبه بر عهده داشت.

همسران حضرت محمد (ص):
1. خدیجه بنت خویلد.

2. سوده بنت زمعه.

3. عایشه بنت ابى بکر.

4. امّ شریک بنت دودان.

5. حفصه بنت عمر.

6. ام حبیبه بنت ابى سفیان.

7. امّ سلمه بنت عاتکه.

8. زینب بنت جحش.

9. زینب بنت خزیمه.

10. میمونه بنت حارث.

11. جویریه بنت حارث.

12. صفیّه بنت حىّ بن اخطب.

نخستین زنى ke افتخار همسرى حضرت محمد (ص) ra یافت؛ خدیجه بنت خویلد بود. حضرت محمّد(ص) پیش از رسیدن be مقام رسالت؛ در سن 25 سالگى ba ایــن بانوى بزرگوار ازدواج نمود.

خدیجه کبرى (س) ba موقعیت و اموال خویش؛ خدمات شایانى be پیامبر اکرم(ص) در اظهار رسالتش کرد. ایــن بانوى بزرگ؛ از افتخارات زنان عالم اســت و در ردیف بانوان قدسى؛ همانند مریم و آسیه؛ قرار دارد. حضرت محمد (ص) be احترام خدیجه کبرى (س) تا هنگامى ke وى زنده بود؛ ba هیچ زن دیگرى ازدواج نکرد. همو بود ke دردها و رنج‏هاى پیامبر(ص) را؛ ke سران شرک و کفر متوجه آن حضرت مى‏کردند؛ تسلّى داده و او ra در رسالت و نبوتش یارى می‏داد.

خدیجه کبرى(س) be خاطر مقام و منزلتى ke در اسلام be دست آورده بود؛ مورد لطف و عنایت مخصوص پروردگار جهانیان قرار گرفت. be همین جهت روزى جبرئیل امین be محضر پیامبر اکرم(ص) شرفیاب شــد و گفت: اى محمد! سلام خدا ra be همسرت خدیجه برسان. پیامبر اکرم(ص) be همسرش فرمود: اى خدیجه! جبرئیل امین از جانب خداوند متعال be تو سلام مى‏رساند. خدیجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئیل السّلام».

حضرت خدیجه (س) در ایام همسرى ba حضرت محمد (ص) از احترام ویژه رسول‏ خدا(ص) برخوردار بود و پیامبر(ص) نــیــز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پــس از وفات خدیجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او be نیکى یاد می‏کرد.

از عایشه؛ سومین حضرت محمد (ص)؛ روایت شده است:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لایَکادُ یَخْرُجُ مِنَ الْبَیْتِ حَتّى یَذْکُرَ خَدیجَهَ فَیَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَیْها؛ فَذَکَرها یَوْماً مِنَ الْاَیّامِ فَادْرَکَتْنی الْغَیْرهَ؛ فَقُلْتُ: هَلْ کانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَکَ اللّهُ خَیْراً مِنْها؛ فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (1)

حضرت محمد (ص) هیچ‏گاه از خانه بیرون نمی‏رفت مگر ایــن ke یادى از خدیجه مى‏کرد و از او be نیکى نام مى‏برد. یک روز ke حضرت محمد (ص) از خدیجه (س) یاد کرده و خوبى‏هاى او ra بیان میکرد؛ غیرت زنانگى بر من غالب شــد و be پیامبر(ص) گفتم: آیا او یک پیرزن بیشتر بود و حال آن ke خداوند بهتر از آن (یعنى عایشه) ra be تو داده است؟ پیامبر اکرم(ص) از ایــن گفتار من؛ خشمگین شد؛ be طورى ke موهاى جلوى سرش از شدت خشم be حرکت درآمد.

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

فرزندان حضرت محمد (ص):
الف) پسران ان حضرت محمد (ص):
1. قاسم. او پیش از بعثت پیامبر اکرم(ص) تولد یافت. از ایــن رو پیامبر(ص) ra ابوالقاسم نامیدند.

2. عبدالله. ایــن کودک چــون پــس از بعثت be دنیا آمده بود؛ وى ra «طیّب» و «طاهر» مى‏گفتند.

3. ابراهیم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شــد و در رجب سال دهم هجرى وفات یافت.

عبدالله و قاسم از خدیجه کبرى (س) و ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شدند. وهرسه آنان در سنین کودکى از دنیا رفتند.

ب) دختران حضرت محمد (ص):

1. زینب (س). 2. رقیه (س). 3. ام کلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).

دختران حضرت محمد (ص) همگى از حضرت خدیجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پیش از رحلت آن حضرت؛ از دنیا رفته بودند. تنها فرزندى ke از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود؛ فاطمه زهرا(س)؛ آخرین دختر وى بود. ایــن بانوى مکرّمه؛ افتخار بانوان عالم؛ بـلـکـه هــمــه انسان‏ها و مورد تقدیس و تکریم فرشتگان عرشى است. همو اســت ke مادر سبطین و امّ الأئمه المعصومین(ع) است.

گرچه پیامبر اسلام(ص) be تمام خاندان مؤمن خویش علاقه‏مند بود؛ امــا در میان همسرانش بیش از همه؛ be خدیجه کبرى (س) و در میان فرزندانش بیش از همه؛ be فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف میفرمود.

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

آغاز بعثت حضرت محمد (ص):
محمد امین ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا be عبادت خدا و راز و نیاز ba آفریننده جهان می پرداخت و در عالم خواب رؤیاهایی می دید راستین و برابر ba عالم واقع ... روح بزرگش بــرای پذیرش وحی – کم کم – آماده می شــد .

درآن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مأمور شــد آیاتی از قرآن ra بر محمد ( ص ) بخواند و او ra be مقام پیامبری مفتخر سازد ... سن محمد ( ص ) در ایــن هنگام چهل سال بود ... در سکوت و تنهایی و توجه خاص be خالق یگانه جهان جبرئیل از محمد ( ص ) خواست ایــن آیات ra بخواند : ” اقرأ باسم ربک الذی خلق ... خلق الانسان من علق ... اقرأ وربک الاکرم ... الذی علم بالقلم ... علم الانسان ما لم یعلم ” ... یعنی : بخوان be نام پروردگارت ke آفرید ... او انسان ra از خون بسته آفرید ... بخوان be نام پروردگارت ke گرامی تر و بزرگتر اســت ... خدایی ke نوشتن ba قلم ra be بندگان آموخت ... be انسان آموخت آنچه ra ke نمی دانست .

حضرت محمد (ص) – از آنجا ke امی و درس ناخوانده بود – گــفــت : من توانایی خواندن ندارم ... فرشته او ra سخت فشرد و از او خواست ke ” لوح ” ra بخواند ... امــا همان جواب ra شنید – در دفعه سوم – محمد ( ص ) احساس کــرد می تواند ” لوحی ” ra ke در دست جبرئیل اســت بخواند ... ایــن آیات سرآغاز مأموریت بسیار توانفرسا و مشکلش بود .

جبرئیل مأموریت خود ra انــجـام داد و محمد ( ص ) نــیــز از کوه حرا پایین آمد و be ســوی خانه خدیجه رفت ... سرگذشت خود ra بــرای همسر مهربانش باز گــفــت ... خدیجه دانست ke مأموریت بزرگ ” محمد ” آغاز شده اســت ... او ra دلداری و دلگرمی داد و گــفــت : ” بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمی دارد زیــرا تو نسبت be خانواده و بستگانت مهربان هستی و be بینوایان کمک می کنی و ستمدیدگان ra یاری می نمایی ” ... ســپــس محمد ( ص ) گــفــت : ” مرابپوشان ” خدیجه او ra پوشاند .

حضرت محمد (ص) اندکی be خواب رفت ... خدیجه نزد ” ورقه بن نوفل ” عمو زاده اش ke از دانایان عرب بود رفت ؛ و سرگذشت محمد ( ص ) ra be او گــفــت ... ورقه در جواب دختر عموی خود چنین گــفــت : آنچه بــرای محمد ( ص ) پیش آمده اســت آغاز پیغمبری اســت و ” ناموس بزرگ ” رسالت بر او فرود می آید ... خدیجه ba دلگرمی be خانه برگشت .

معراج حضرت محمد (ص):
پیش از هجرت be مدینه ke در ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت اتفاق افتاد؛ دو واقعه در زندگی حضرت محمد (ص) پیش آمد ke be ذکر مختصری از آن می پردازیم : در سال دهم بعثت “معراج ” پیغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود ke be امر خداوند متعال و بهمراه امین وحی (جبرئیل ) و بر مرکب فضا پیمایی be نام “براق ” انــجـام شد.

حضرت محمد (ص) ایــن سفر ba شکوه ra از خانه ام هانی خواهر امیر المومنین علی (ع ) آغاز کــرد و ba همان مرکب be ســوی بیت المقدس ya مسجد اقصی روانه شد؛ و از بیت اللحم ke زادگاه حضرت مسیح اســت و منازل انبیا (ع ) دیدن فرمود.

سپس سفر آسمانی خود ra آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازدید be عمل آورد؛ و در نتیجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پایان حق تعالی آگاه شــد و be “سدره المنتهی ” رفت و آنرا سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. ســپــس از همان راهی ke آمده بود be زادگاه خود “مکه ” بازگشت و از مرکب فضا پیمای خود پیش از طلوع فجر در خانه “ام هانی ” پائین آمد.

به عقیده شیعه ایــن سفر جسمانی بوده اســت نه روحانی چنانکه بعضی گفته اند. در قرآن کریم در سوره “اسرا” از ایــن سفر ba شکوه بدین صورت یاد شده اســت : “منزه اســت خدایی ke شبانگاه بنده خویش ra از مسجد الحرام تا مسجد اقصی ke اطراف آن ra برکت داده اســت سیر داد؛ تا آیتهای خویش ra be او نشان دهد و خدا شنوا و بیناست “. در همین سال و در شب معراج خداوند دستور داده اســت ke امت پیامبر خاتم (ص ) هــر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمایند؛ ke نماز معراج روحانی مومن اســت .

اصحاب و یاران حضرت محمد (ص):
پیامبر اسلام(ص) چــه در مکّه معظمه و چــه در مدینه؛ داراى اصحاب و یاران باوفایى بود ke برخى از آنان پیش از آن حضرت و برخى دیگر پــس از ایشان از دنیا رفتند و تعداد آنان be هزاران نفر مى‏رسد. در ایــن جا be نام برخى از صحابه مشهور آن حضرت اشاره می‏شود:

1. على بن ابى‏طالب(ع).

2. ابوطالب بن عبد المطلب.

3. حمزه بن عبدالمطلب.

4. جعفربن ابى‏طالب.

5. عباس بن عبدالمطلب.

6. عبداللّه بن عباس.

7. فضل بن عباس.

8. معاذبن جبل.

9. سلمان فارسى.

10. ابوذر غفارى (جندب بن جناده).

11. مقداد بن اسود.

12. بلال حبشى.

13. مصعب بن عمیر.

14. زبیر بن عوام.

15. سعد بن ابى وقاص.

16. ابو دجانه.

17. سهل بن حنیف.

18. سعد بن معاذ.

19. سعد بن عباده.

20. محمد بن مسلمه.

21. زید بن ارقم.

22. ابو ایوب انصارى.

23. جابر بن عبدالله انصارى.

24. حذیفه بن یمان عنسى.

25. خالد بن سعید اموى.

26. خزیمه بن ثابت انصارى.

27. زید بن حارثه.

28. عبدالله بن مسعود.

29. عمار بن یاسر.

30. قیس بن عاصم.

31. مالک بن نویره.

32. ابوبکر بن ابى قحافه.

33. عثمان بن عفان.

34. عبدالله بن رواحه.

35. عمر بن خطّاب.

36. طلحه بن عبیدالله.

37. عثمان بن مظعون.

38. ابو موسى اشعرى.

39. عاصم بن ثابت.

40. عبدالرحمن بن عوف.

41. ابوعبیده جراح.

42. ابو سلمه.

43. ارقم بن ابى ارقم.

44. قدامه بن مظعون.

45. عبدالله بن مظعون.

46. عبیده بن حارث.

47. سعید بن زید.

48. خَبّاب بن اَرَت.

49. بریده اسلمى.

50. عثمان بن حنیف.

51. ابو هیثم تیهان.

52. ابىّ بن کعب.

تاریخ و سبب رحلت حضرت محمد (ص):

دوشنبه 28 صفر؛ بنا be روایت بیشتر علماى شیعه و دوازدهم ربیع الاول بنا be قول اکثر علماى اهل سنّت؛ در سال یازدهم هجرى؛ در سن 63 سالگى؛ در مدینه بر اثر زهرى ke زنى یهودى be نام زینب در جریان نبرد خیبر be آن حضرت خورانیده بود. معروف اســت ke پیامبر اسلام(ص) در بیمارىِ وفاتش مى‏فرمود: ایــن بیمارى از آثار غذاى مسمومى اســت ke آن زن یهودى پــس از فتح خیبر براى من آورده بود.

محل دفن حضرت محمد (ص):

مدینه مشرفه؛ در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى) در همان خانه‏اى ke وفات یافته بود. هم اکنون مرقد مطهر آن حضرت؛ در مسجد النبى قرار دارد.

احادیث حضرت محمد

احادیث حضرت محمد

1- ِ ثَلَاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ فَهُوَ مُنَافِق‏ : ْ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا اؤْتُمِنَ خَان‏

نشان منافق سه چیز اســت : 1 – سخن be دروغ بگوید ... 2 – از وعده تخلف کــنــد .3 – در امانت خیانت نماید .

تحف العقول ص 316
2- لَا یَنَالُ شَفَاعَتِی مَنْ أَخَّرَ الصَّلَاهَ بَعْدَ وَقْتِهَا

کسی ke نماز ra از وقتش تأخیر بیندازد؛ (فردای قیامت) be شفاعت من نخواهد رسید

محاسن ص 80

3- أبغض الحلال الی الله الطلاق .

منفورترین چیزهای حلال در پیش خدا طلاق اســت .

نهج الفصاحه ص 157 ؛ ح 16

4- ِ خَیْرُ الْأَصْحَابِ مَنْ قَلَّ شِقَاقُهُ وَ کَثُرَ وِفَاقُه‏ .

بهترین یاران کسی اســت ke ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

تنبیه الخواطر معروف be مجموعه ورام ج 2 ؛ ص 123

5- ابن آدم إذا أصبحت معافى فی جسدک آمنا فی سربک عندک قوت یومک فعلى الدّنیا العفاء

فرزند آدم وقتی تن تو سالم اســت و خاطرت آسوده اســت و قوت یک روز خویش راداری ؛ جهانگر مباش .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 23

6-ابن آدم عندک ما یکفیک و تطلب ما یطغیک ابن آدم لا بقلیل تقنع و لا بکثیر تشبع‏

فرزند آدم ؛ آنچه حاجت تو ra رفع کــنــد در دسترس خود داری و در پی آنچه تو ra be طغیان وا می دارد روز میگذاری ؛ be اندک قناعت نمیکنی و از بسیار سیر نمی شوی .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 24
7- مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ الْبَتَّه

هرکس آبروی مؤمنی ra حفظ کند؛ بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص 145 – الجعفریات(الاشعثیات) ص 198

8- اتّق دعوه المظلوم فإنّما یسأل اللَّه تعالى حقّه و إنّ اللَّه تعالى لا یمنع ذا حق حقّه‏

از نفرین مظلوم بپرهیز زیــرا وی be دعا حق خویش ra از خدا میخواهد و خدا حق ra از حق دار دریغ نمی دارد .

نهج الفصاحه ص 161 ؛ ح 35

9- اتقوا الحجر الحرام فی البنیان فانه اساس الخراب

از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهیزید ke مایه ویرانی اســت .

نهج الفصاحه ص 162 ؛ ح 38
10- الْعِبَادَهُ سَبْعُونَ جُزْءً أَفْضَلُهَا جُزْءً طَلَبُ الْحَلَال‏

عبادت هفتاد جزء اســت و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج 13 ؛ ص 12 ؛ ح 14585

11- اتَّقُوا فِرَاسَهَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه‏

از فراست مؤمن بترسید ke چیزها ra ba نور خدا می نگرد .

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 218 ؛ ح 3
12- اتّقوا الدّنیا فو الّذی نفسی بیده إنّها لأسحر من هاروت و ماروت.

از دنیا بپرهیزید ؛ قسم be آن کس ke جان من در کف اوست ke دنیا ازهاروت و ماروت ساحرتر اســت .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 44 {شبیه ایــن حدیث در مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 131}

13- اتقوا دعوه المظلوم فإنها تصعد الی السماء کأنها شراره

از نفرین مظلوم بترسید ke چــون شعله آتش بر آسمان میرود .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 47
14- لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ زَکَاهٌ وَ زَکَاهُ الْأَبْدَانِ الصِّیَام‏

براى هــر چیزى زکاتى اســت و زکات بدنها روزه است.

کافى(ط-الاسلامیه) ج 4؛ ص 62

15- اثنان یعجلهما الله فی الدنیا البغی و عقوق الوالدین .

دو چیز ra خداوند در ایــن جهان کیفر میدهد : تعدی ؛ و ناسپاسی پدر و مادر .

نهج الفصاحه ص 165 ؛ ح 58
16-أجرؤکم على قسم الجدّ أجرؤکم على النّار

هر کس از شما در خوردن قسم جدیتر اســت be جهنم نزدیکتر اســت .

نهج الفصاحه ص 166 ؛ ح 64
17- أجملوا فی طلب الدنیا فإن کلا میسر لما خلق له .

در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ؛ زیــرا be هــر کس هــر چــه قسمت اوست می رسد .

شرح فارسی شهاب الاخبار ص 320 ؛ ح 518
18- هُوَ شَهْرٌ أَوَّلُهُ رَحْمَهٌ وَ أَوْسَطُهُ مَغْفِرَهٌ وَ آخِرُهُ الْإِجَابَهُ وَ الْعِتْقُ مِنَ النَّار

رمضان ماهى اســت ke ابتدایش رحمت اســت و میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.

کافى(ط-الاسلامیه) ج 4؛ ص 67 – بحار الانوار(ط-بیروت) ج 93 ؛ ص 342 ؛ ح 14

19- احب الاعمال الی الله الصلاه لوقتها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله

بهترین کارها در نزد خدا نماز be وقت اســت ؛ آنگاه نیکی be پدر و مادر ؛ آنگاه جنگ در راه خدا .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 70
20- أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْأَتْقِیَاءُ الْأَخْفِیَاء

محبوبترین بندگان در پیش خدا پرهیزگاران گمنامند .

مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 5
21- انَّ الدینارَ وَ الدُّرهَمَ اَهْلَکا مَنْ کانَ قَبلکُمْ و هُما مُهْلِکاکُمْ.

همانا دینار و درهم پیشینیان شما ra be هلاکت رساند و همین دو نــیــز هلاک کننده شماست.

کافی(ط-الاسلامیه) ج 2 ؛ ص 316 ؛ ح 6

22- احب الاعمال الی الله أدومها و ان قل .

محبوبترین کارها در پیش خدا کاریست ke دوام آن بیشتر اســت ؛ اگــر چــه اندک باشد .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 73

23- أحبّ الأعمال إلى اللَّه من أطعم من جوع أو دفع عنه مغرما أو کشف عنه کربا

بهترین کارها در پیش خدا آن اســت ke (بینوایی را)سیر کـنـنـد ؛ ya قرض او رابپردازند ya زحمتی ra از او دفع نـمـایـنـد .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 76
24- لَا فَقْرَ أَشَدُّ مِنَ الْجَهْلِ وَ لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْل‏

هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نـیـسـت .

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 25 و 26 ؛ ح 25 – محاسن ص 17 – تحف العقول ص 6

25- احب الاعمال الی الله حفظ اللسان

بهترین کارها در پیش خدا نگهداری زبان اســت .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 78
26- أحبّ الجهاد إلى اللَّه کلمه حقّ تقال لإمام جائر

بهترین جهادها در پیش خدا سخن حقی اســت ke be پیشوای ستمکار گویند .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 80
27- أَحَبُّ الطَّعَامِ إِلَى اللَّهِ مَا کَثُرَتْ عَلَیْهِ الْأَیْدِی‏

بهترین غذاها در پیش خدا آن اســت ke گروهی بسیار بر آن بنشیند .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 82
28- احب اللهو الی الله تعالی إجراء الخیل و الرمی .

بهترین بازیها در پیش خدا اسب دوانی و تیراندازی اســت .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 83

29- طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ أَلَا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ بُغَاهَ الْعِلْم‏

طلب علم بر هــر مسلمانی واجب است؛ همانا خدا جویندگان علم ra دوست دارد.

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 30 ؛ ح 1
30- احب الله تعالی عبدا سمحا اذا باع وسمحا اذا اشتری و سمحا اذا قضی و سمحا اذا اقتضی .

خداوند بندهای ra ke be هنگام خرید و هنگام فروش و هنگام دریافت سهلانگار اســت دوست دارد .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 85
31- أَحَبُّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ أَنْفَعُهُمْ لِعِبَادِه‏ .

از جمله بندگان آن کس پیش خدا محبوبتر اســت ke بــرای بندگان سودمندتر اســت .

تحف العقول ص 49 – نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 86
32- أحثوا التراب فی وجوه المداحین .

بر چهره ستایشگران ؛ خاک بیفشانید .

نهج الفصاحه ص 170 ؛ ح 91
33- أَحْزَمُ النَّاسِ أَکْظَمُهُمْ لِلْغَیْظ

آنکه در فرو بردن خشم از دیگران بیشتر اســت ؛ از هــمــه کس دور اندیشتر اســت .

من لا یحضره الفقیه ج 4 ؛ ص 396 – امالی(صدوق) ص 21
34- اختبروا الناس بأخدانهم ؛ فإن الرجل یخادن من یعجبه

مردم ra از معاشرانشان بشناسید ؛ زیــرا کــنــد هم جنس ba هم جنس پرواز .

نهج الفصاحه ص 173 ؛ ح 106

35- اخوف ما أخاف علی امتی الهوی و طول الامل .

بر امت خویش بیش از هــر چیز از هوس و آرزوی دراز بیم دارم .

خصال ص 51
36- ادْعُوا اللَّهَ وَ أَنْتُمْ مُوقِنُونَ بِالْإِجَابَهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَا یَسْتَجِیبُ دُعَاءً مِنْ قَلْبِ غَافِلٍ لَاهٍ.

خدا ra بخوانید و be اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید ke خداوند دعارا از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد .

بحارالانوار(ط-بیروت) ج 90 ؛ ص 321
37- ادنی أهل النار عذابا ینتعل بنعلین من نار یغلی دماغه من حراره نعلیه .

از مردم جهنم آنکه عذابش از هــمــه آسانتر اســت دو کفش آتشین بپا دارد ke مغزوی از حرارت کفشهایش be جوش میآید .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 121
38- ادنی جبذات الموت بمنزله مائه ضربه بالسیف .

آسانترین کشش های مرگ مانند صد ضربت شمشیر اســت .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 122
39- إذا ابتلی أحدکم بالقضاء بین المسلمین فلا یقض و هو غضبان و لیسوّ بینهم فی النّظر و المجلس و الإشاره.

اگر یکی از شما be کار قضاوت میان مسلمانان دچار شــود بــایــد be هنگام غضب ازقضاوت خودداری کــنــد و میان ارباب دعوا در نگاه و نشیمنگاه و اشاره تفاوتی نگذارد .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 125
40- اذا أحب الله عبدا حماه الدنیا کما یظل أحدکم یحمی سقیمه الماء .

وقتی خداوند بندهای ra دوست دارد ؛ دنیا ra از او منع میکند چنانکه شما مریض خویش ra از نوشیدن آب منع میکنید .

نهج الفصاحه ص 179 ؛ ح 137


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگینامه حضرت زهرا

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:39
golroz

حضرت زهرا

حضرت زهرا

حضرت فاطمه علیهاالسلام در پیشگاه خدا آن چنان معزز بود ke بارها مورد عنایت خاص آسمانى قرار گرفته و موائد گوناگون از سوى پروردگار عالم نازل مى‏شد ke اینک be برخى از آنها اشاره مى‏ کنیم :

پیامبر عالى قدر اسلام be شدت گرسنه بود و ضعف و ناتوانى وى ra از پاى درآورده بود؛ او براى پاره نانى be اتاقهاى هریک از زنانش مراجعه کرد؛ ولى آنان نــیــز طعامى نداشتند. سرانجام be خانه‏ى دخترش فاطمه علیهاالسلام سرکشید؛ تا در آن خانه‏ى امید be مقصود رسد؛ ولى فاطمه علیهاالسلام و بچه‏هایش گرسنه بودند و تکه‏نانى در آنجا نــیــز be دست نیامد.

هنوز چند دقیقه بیش نبود ke رسول گرامى اسلام منزل دخترش ra ترک کرده بود ke مختصر طعامى از سوى یکى از همسایه‏ها be آن بانو رسید. فاطمه علیهاالسلام ba خود گفت: سوگند be خدا؛ خود و فرزندانم گرسنه مى‏مانم؛ ولى ایــن تکه نان و گوشت ra be پدرم مى‏خورانم؛ و لذا یکى از حسنین ra be دنبال پدر فرستاد و او ra دوباره be خانه‏اش دعوت کرد.

فاطمه اهدایى همسایه ra ke دو تکه نان و مختصر گوشتى بود؛ در یک ظرف سرپوشیده قرار داده بود؛ چــون پدرش دوباره be خانه او برگشت؛ سراغ طعام رفت و آن ra در برابر دیدگان رسول خدا گذاشت؛ ولى ظرف پر از گوشت و نان بود؛ و فاطمه علیهاالسلام خود نــیــز از ایــن مائده‏ى آسمانى تعجب مى‏کرد و خیره خیره be آن تماشا مى‏نمود. رسول خدا خطاب be دخترش گفت: اى دختر گرامى! ایــن طعام چگونه و از کجا رسید؟ فاطمه علیهاالسلام جواب داد:

هو من عنداللَّه ان اللَّه یرزق من یشا بغیر حساب. فقال: الحمدللَّه الذى جعلک شبیهه بسیده نسا بنى‏اسرائیل فانها کانت اذا رزقها اللَّه شیئا فسئلت عنه قالت: «هو من عنداللَّه ان اللَّه یرزق من یشاء بغیر حساب.» (1)
آن از برکات و الطاف الهى است؛ خداوند be هرکسى بخواهد بدون محدودیت عطا مى‏کند.
رسول خدا چــون سخن دخترش ra شنید فرمود: سپاس خدایى ra ke تو ra همانند مریم سرور زنان بنى‏اسرائیل قرار داده؛ زیــرا او نــیــز هرگاه مورد عنایت الهى قرار مى‏گرفت و خداوند برایش مائده مى‏فرستاد؛ ke جواب سؤال مى‏گفت: ایــن طعام از جانب خدا است؛ او be هرکسى بخواهد روزى بى‏حساب مى‏دهد.

آنگاه رسول خدا على علیه‏السلام ra نــیــز be حضورش فراخواند و همگى از آن غذا خوردند و سیر شدند و زنان و اهل‏بیت پیامبر نــیــز دعوت شدند و خوردند؛ ولى غذا و مائده آسمانى be همان صورت باقى بود. حتى فاطمه علیهاالسلام براى همسایگان نــیــز از طعام آسمانى ke از الطاف خفیه الهى سرچشمه گرفته بود ارسال داشت…. (2)

موائد آسمانى براى فاطمه علیهاالسلام در یکى دوبار محدود نمى‏گردد؛ او بارها از خداوند خویش درخواست طعام کــرد و پروردگار عالم نــیــز بى‏درنگ طعام بهشتى براى آن حضرت ارسال داشت از آن جمله: روزى امیرالمؤمنین على علیه‏السلام be شدت گرسنه بود و از فاطمه علیهاالسلام طعام خواست؛ ولى در خانه چیزى نبود. فاطمه علیهاالسلام گفت: ya على! در خانه طعامى نیست؛ من و بچه‏هایت دو روز اســت ke گرسنه‏ایم و مختصر طعامى هم ke بود؛ آن ra be تو خوراندیم و خود در گرسنگى صبر کردیم.

على علیه‏السلام از شنیدن ایــن سخن فوق‏العاده ناراحت گشته و اشک در چشمانش حلقه زد و براى تهیه طعام زن و فرزندانش be بازار رفت و یک دینار قرض گرفت تا مشکل گرسنگى خانواده‏اش ra برطرف سازد؛ ولى نشد. چرا؟! چــون یکى از دوستانش گرفتار بود و گرسنگى و گریه زن و بچه‏ها او ra در بیرون از خانه آواره کرده بود؛ او دنبال نان و پول بود؛ ولى چاره‏اش بدون چاره….
على از درد او آگاه شــد و مانند همیشه ایثار کــرد و دیگران ra بر خود و خانواده‏اش مقدم داشت و بدین وسیله یکى از دوستانش ra ke مقداد نام داشت خوشحال و خوش‏دل ساخت.

على علیه‏السلام دست خالى شــد و نتوانست be خانه رود؛ رو be سوى مسجد کــرد و مشغول عبادت شــد از آن سو پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله مأمور گشت شب ra در خانه‏ى على بسر برد و لذا بعد از نماز مغرب و عشا دست على ra گرفت و فرمود: على جان! امشب مرا be مهمانى خود مى‏پذیرى؟ مولاى متقیان سکوت کرد؛ چرا ke زمینه پذیرایى نداشت و فاطمه علیهاالسلام و حسنین گرسنه مانده بودند و پول تهیه نان و گوشت فراهم نبود؛ ولى پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله دوباره اظهار داشت: چرا جواب نمى‏دهى؟ ya بگو: بلى؛ تا ba تو آیم و ya بگو: نه؛ تا راه دیگر پیش گیرم. على علیه‏السلام عرض کرد: ya رسول‏اللَّه! بفرمایید.

رسول خدا دست على ra گرفت؛ دست در دست او be خانه‏ى فاطمه علیهاالسلام آمد و ba هم be خانه وارد شده و ba زهرا دیدار کردند؛ فاطمه علیهاالسلام در حال نماز و نیایش بود و خدا ra مى‏خواند؛ او صداى پدر ra شنید و be سوى او آمد و خوش‏آمد گــفــت و سفره ra باز کرده و غذاى مطبوع آورد؛ تا گرسنگان ra سیر کــنــد و چاره نیافته‏ها ra چاره‏ساز باشد.

على علیه‏السلام be فاطمه علیهاالسلام خیره‏خیره نگاه مى‏کرد و ba زبان بى‏زبانى سؤال مى‏نمود: ya فاطمه! ایــن طعام از کجا؟
پیش از آنکه فاطمه علیهاالسلام جواب گوید رسول خدا دست بر دوش على گذاشت و جواب داد: ya على! هذا جزا دینارک من عنداللَّه.
این غذا پاداش آن دینارى اســت ke be مقداد دادى.
خداوند be شما جریان زکریا و مریم ra تکرار کرد. (3) و از طعام‏هاى بهشتى مرحمت نمود… (4)

اقرار be رسالت پدر در شکم مادر

وقتى ke کفار از پیامبر اسلام (ص) انشقاق قمر ra خواستند؛ زمانى بود ke خدیجه (س) be فاطمه (س) حامله بود و خدیجه از ایــن سؤال کفار ناراحت شده و گفت: زهى تأسف براى کسانى ke محمد ra تکذیب مى‏کنند! در حالى ke او فرستاده‏ى پروردگار من است.
پس فاطمه (س) از شکم مادرش صدا کرد: اى مادر! نترس و محزون نباش؛ زیــرا خدا ba پدر من مى‏باشد.
پس وقتى ke مدت حمل خدیجه (س) تمام شــد و موقع وضع حمل رسید؛ خدیجه فاطمه (س) ra be دنیا آورد و او be نور جمال خود تمام جهان ra روشن و منور ساخت.(5)

چرخیدن آسیاى دستى be خودى خود در خانه حضرت زهرا (س)

جناب ابوذر مى‏گوید: رسول خدا (ص) مرا be دنبال على (ع) فرستاد. be خانه‏اش رفتم و او ra خواندم؛ ولى پاسخ مرا نداد. و آسیاب دستى ra دیدم ke بدون اینکه کسى باشد be خودى خود؛ مى‏گردد. دوباره او ra خواندم؛ بیرون آمد و ba هم نزد رسول خدا (ص) رفتیم و پیامبر متوجه على (ع) شــد و چیزى be او گــفــت ke من نفهمیدم.
گفتم: شگفتا! از دستاسى ke بدون گرداننده مى‏گردد.
آنگاه پیامبر (ص) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعضا و جوارحش ra پر از ایمان و یقین کرده و چــون خداوند ضعف او ra دانست؛ پــس در روزگار سختى be او کمک کــرد و کفایتش نمود. مگر نمى‏دانى ke خداوند؛ فرشتگانى ra قرار داده تا خاندان محمد ra یارى دهند؟! (6)
حرام بودن آتش بر فاطمه زهرا (س)

روزى عایشه بر فاطمه (س) وارد شد؛ در حالى ke آن حضرت براى حسن و حسین (ع) ba آرد و شیر و روغن در دیگى غذاى حریره درست مى‏کرد. دیگ بر روى اجاق و آتش مى‏جوشید و بالا مى‏آمد و فاطمه (س) آن ra ba دست خود هم مى‏زد.
عایشه ba اضطراب و نگرانى از نزد او بیرون آمده؛ نزد پدرش ابوبکر رفت و گفت: اى پدر! من از فاطمه چیز شگفت‏آورى دیدم؛ و آن اینکه دست be درون دیگى ke بر روى آتش مى‏جوشید برده؛ آن ra be هم مى‏زد.
گفت: دخترکم! ایــن ra پنهان کن ke کار مهمى است.

این خبر ke be گوش پیامبر اکرم (ص) رسید؛ بر بالاى منبر رفت و حمد و ســپــس الهى ra be جاى آورد؛ ســپــس فرمود:
همانا مردم دیدن دیگ و آتش ra بزرگ شمرده و تعجب مى‏کنند. سوگند be آن کسى ke مرا be پیامبرى برگزید؛ و be رسالت انتخاب فرمود؛ همانا خداى عزوجل آتش ra بر گوشت و خون و موى و رگ و پیوند فاطمه حرام کرده است؛ فرزندان و شیعیان او ra از آتش دور نمود؛ برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه و مقامى هستند ke آتش و خورشید و ماه از آنها فرمانبردارى کرده در پیش رویش جنیان شمشیر زده؛ پیامبران be پیمان و عهد خود درباره‏ى او وفا مى‏کنند؛ زمین گنجینه‏هاى خودش ra تسلیم او نموده؛ آسمان برکاتش ra بر او نازل مى‏کند.

واى؛ واى؛ واى be حال کسى ke در فضیلت و برترى فاطمه شک و تردید be خود راه دهد؛ و لعنت و نفرین خدا بر کسى ke شوهر او؛ على بن ابى‏طالب ra دشمن داشته be امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه؛ خود داراى جایگاهى اســت و شیعیانش نــیــز بهترین جایگاه‏ها ra خواهند داشت. همانا فاطمه پیش از من دعا مى‏کند و شفاعت مى‏نماید و شفاعتش على‏رغم میل کسانى ke ba او مخالفت مى‏کنند؛ پذیرفته مى‏شود.(7)
تعدادی دیگر از کرامات و معجزات حضرت زهرا (س)

1 ـ نورانى شدن چادر مبارک حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
2 ـ آمدن لباس‏ها و زیورهاى بهشتى براى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
3 ـ لباس بهشتى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه در مجلس عروسى
4 ـ نزدیک شدن مردم be هلاکت be واسطه‏ى نفرین حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
5 ـ مستجاب شدن نفرین حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه در مورد عمر
6 ـ ملاقات حوریان بهشتى ba حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
7 ـ نازل شدن جبرئیل بر حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه پــس از رحلت پیامبر (ص)
8 ـ در آغوش کشیدن حسنین علیهم‏السلام توسط حضرت زهرا بعد از شهادت
9 ـ خاکسپارى حضرت زهرا و صحبتهاى زمین ba امیرالمؤمنین علیه‏السلام
پی نوشت ها

1 ـ آل‏ عمران/ 37.

2 ـ فرائدالسمطین؛ ج 2؛ ص 51 و 52؛ ش 382- تجلیات ولایت؛ ج 2؛ ص 319- فضائل خمسه؛ ج 3 ص 178- مناقب ابن شهرآشوب؛ ج 3؛ ص 339- جلاءالعیون شبر؛ ج 1؛ ص 136.

3 ـ اشاره اســت be آیه‏ى 37 سوره‏ى آل‏عمران ke زکریا موائد آسمانى ra در محراب مریم دید.

4 ـ محجه البیضاء؛ ج 4؛ ص 213- بحار؛ ج 43؛ ص 59؛ و ج 41؛ ص 30 ba اختصار.

5 ـ روض الفائق؛ ص 214.

6 ـ بحارالانوار؛ ج 43؛ ص 29.

7 ـ فاطمه زهرا (س) شادمانى دل پیامبر؛ ص 152.

زندگینامه حضرت زهرا

زندگینامه حضرت زهرا

فاطمه (علیها السلام) در نزد مسلمانان برترین و والامقام ترین بانوی جهان در تمام قرون و اعصار می‌باشد. ایــن عقیده بر گرفته از مضامین احادیث نبوی است. ایــن طایفه از احادیث؛ اگــر چــه از لحاظ لفظی دارای تفاوت هستند؛ امــا دارای مضمونی واحد می‌باشند. در یکی از ایــن گفتارها (که البته مورد اتفاق مسلمانان؛ اعم از شیعه و سنی است)؛ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: “فاطمه سرور زنان جهانیان است”. اگــر چــه بنابر نص آیه شریفه قرآن؛ حضرت مریم برگزیده زنان جهانیان معرفی گردیده و در نزد مسلمانان دارای مقامی بلند و عفت و پاکدامنی مثال‌زدنی می‌باشد و از زنان برتر جهان معرفی گشته است؛ امــا او برگزیده‌ی زنان عصر خویش بوده است. ولــی علو مقام حضرت زهرا (علیها السلام) تنها محدود be عصر حیات آن بزرگوار نمی‌باشد و در تمامی اعصار جریان دارد. لذا اســت ke پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در کلامی دیگر صراحتاً فاطمه (علیها السلام) ra سرور زنان اولین و آخرین ذکر می‌نمایند. امــا نکته‌ای دیگر نــیــز در ایــن دو حدیث نبوی و احادیث مشابه دریافت می‌شود و آن اینست ke اگــر فاطمه (علیها السلام) برترین بانوی جهانیان اســت و در بین زنان از هــر جهت؛ کسی دارای مقامی والاتر از او نیست؛ پــس شناخت سراسر زندگانی و تمامی لحظات حیات او؛ از ارزش فوق العاده برخوردار می‌باشد. چرا ke آدمی ba دقت و تأمل در آن می‌تواند be عالیترین رتبه‌های روحانی نائل گردد. از ســوی دیگر ba مراجعه be قرآن کریم درمی‌یابیم ke آیات متعددی در بیان شأن و مقام حضرتش نازل گردیده اســت ke از آن جمله می‌توان be آیه‌ی تطهیر؛ آیه مباهله؛ آیات آغازین سوره دهر؛ سوره کوثر؛ آیه اعطای حق ذی القربی و… اشاره نمود ke خود تأکیدی بر مقام عمیق آن حضرت در نزد خداوند است. ایــن آیات ba تکیه بر توفیق الهی؛ در مقالات دیگر مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ما در ایــن قسمت be طور مختصر و ba رعایت اختصار؛ be مطالعه شخصیت و زندگانی آن بزرگوار خواهیم پرداخت.

نام؛ القاب؛ کنیه‌ها

نام مبارک آن حضرت؛ فاطمه (علیها السلام) اســت و از بــرای ایشان القاب و صفات متعددی همچون زهرا؛ صدیقه؛ طاهره؛ مبارکه؛ بتول؛ راضیه؛ مرضیه؛ نــیــز ذکر شده است.

فاطمه؛ در لغت be معنی بریده شده و جدا شده می‌باشد و علت ایــن نامگذاری بر طبق احادیث نبوی؛ آنست که: پیروان فاطمه (علیها السلام) be سبب او از آتش دوزخ بریده؛ جدا شده و برکنارند.

زهرا be معنای درخشنده اســت و از امام ششم؛ امام صادق (علیه السلام) روایت شده اســت که: “چون دخت پیامبر در محرابش می‌ایستاد (مشغول عبادت می‌شد)؛ نورش بــرای اهل آسمان می‌درخشید؛ همانطور ke نور ستارگان بــرای اهل زمین می‌درخشد.”

صدّیقه be معنی کسی اســت ke be جز راستی چیزی از او صادر نمی شود. طاهره be معنای پاک و پاکیزه؛ مبارکه be معنای ba خیر و برکت؛ بتول be معنای بریده و دور از ناپاکی؛ راضیه be معنای راضی be قضا و قدر الهی و مرضیه یعنی مورد رضایت الهی.(1)

کنیه‌های فاطمه (علیها السلام) نــیــز عبارتند از ام الحسین؛ ام الحسن؛ ام الائمه؛ ام ابیها و…

ام ابیها be معنای مادر پدر می‌باشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش ra ba ایــن وصف می‌ستود؛ ایــن امر حکایت از آن دارد ke فاطمه (علیها السلام) بسان مادری بــرای رسول خدا بوده است. تاریخ نــیــز گواه خوبی بر ایــن معناست؛ چــه هنگامی ke فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پــس از وفات خدیجه (سلام الله علیها) غمخوار پدر و مایه پشت گرمی و آرامش رسول خدا بود و در ایــن راه از هیچ اقدامی مضایقه نمی‌نمود؛ چــه در جنگها ke فاطمه بر جراحات پدر مرهم می‌گذاشت و چــه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا.

مادر و پدر

همانگونه ke می‌دانیم؛ نام پدر فاطمه (علیها السلام) محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) اســت ke او رسول گرامی اسلام؛ خاتم پیامبران الهی و برترین مخلوق خداوند می‌باشد. مادر حضرتش خدیجه دختر خویلد؛ از زنان بزرگ و شریف قریش بوده است. او نخستین بانویی اســت ke be اسلام گرویده اســت و پــس از پذیرش اسلام؛ تمامی ثروت و دارایی خود ra در خدمت be اسلام و مسلمانان مصرف نمود. خدیجه در دوران جاهلیت و دوران پیش از ظهور اسلام نــیــز be پاکدامنی مشهور بود؛ تا جایی ke از او be طاهره (پاکیزه) یاد می‌شد و او ra بزرگ زنان قریش می‌نامیدند.

ولادت

فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم پــس از بعثت(2) و در روز 20 جمادی الثانی در مکه be دنیا آمد. چــون be دنیا پانهاد؛ be قدرت الهی لب be سخن گشود و گفت: “شهادت می‌دهم ke جز خدا؛ الهی نـیـسـت و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران اســت و شوهرم سرور اوصیاء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان می‌باشند.” اکثر مفسران شیعی و عده‌ای از مفسران بزرگ اهل تسنن نظیر فخر رازی؛ آیه آغازین سوره کوثر ra be فاطمه (علیها السلام) تطبیق نموده‌اند و او ra خیر کثیر و باعث بقا و گسترش نسل و ذریه پیامبر اکرم ذکر نموده‌اند. شایان ذکر اســت ke آیه انتهایی ایــن سوره نــیــز قرینه خوبی براین مدعاست ke در آن خداوند be پیامبر خطاب می‌کند و می‌فرماید همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است.

مکارم اخلاق

سراسر زندگانی صدیقه طاهره (علیها السلام)؛ مملو از مکارم اخلاق و رفتارهای نمونه و انسانی است. ما در ایــن مجال جهت رعایت اختصار تنها be سه مورد اشاره می‌نماییم. امــا دوباره تأکید می‌کنیم ke ایــن موارد؛ تنها بخش کوچکی از مکارم اخلاقی آن حضرت است.

1- از جابر بن عبدالله انصاری؛ صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول اســت که: مردی از اعراب مهاجر ke فردی فقیر مستمند بود؛ پــس از نماز عصر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب کمک و مساعدت نمود. حضرت فرمود ke من چیزی ندارم. ســپــس او ra be خانه فاطمه (سلام الله علیها) ke در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول خدا قرار داشت؛ راهنمایی نمودند. آن شخص be همراه بلال (صحابی و مؤذن رسول خدا) be در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) آمد و بر اهل بیت رسول خدا سلام گــفــت و ســپــس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (علیها السلام) ba وجود اینکه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهایت گرسنگی be سر می‌بردند؛ چــون از حال فقیر آگاه شد؛ گردن‌بندی ra ke فرزند حمزه؛ دختر عموی حضرت be ایشان هدیه داده بود و در نزد آن بزرگوار یادگاری ارزشمند محسوب می‌شد؛ از گردن باز نمود و be اعرابی فرمود: ایــن ra بگیر و بفروش؛ امید اســت ke خداوند بهتر از آن ra نصیب تو نماید. اعرابی گردن‌بند ra گرفت و be نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال ra گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن ماجرا؛ متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فرو ریخت و be حال اعرابی دعا فرمود. عمار یاسر (از اصحاب پیامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطای غذا؛ لباس؛ مرکب و هزینه سفر be اعرابی؛ آن گردن‌بند ra از او خریداری نمود. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی؟ او در مقابل؛ اظهار شرمندگی و تشکر نمود. عمار گردن‌بند ra در پارچه ای یمانی پیچیده و آنرا معطر نمود و be همراه غلامش be پیامبر هدیه داد. غلام be نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و جریان ra باز گفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام و گردن‌بند ra be فاطمه (علیها السلام) بخشید. غلام be خانه‌ی صدیقه اطهر آمد. زهرا (علیها السلام)؛ گردن‌بند ra گرفت و غلام ra در راه خدا آزاد نمود.

گویند غلام در ایــن هنگام تبسم نمود. هنگامی ke علت ra جویا شدند؛ گفت: چــه گردن‌بند ba برکتی بود؛ گرسنه‌ای ra سیر کــرد و برهنه‌ای ra پوشانید؛ پیاده‌ای ra صاحب مرکب و فقیری ra بی‌نیاز کــرد و غلامی ra آزاد نمود و سرانجام be نزد صاحب خویش بازگشت.

2- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب زفاف پیراهن نویی ra بــرای دختر خویش تهیه نمود. فاطمه (علیها السلام) پیراهن وصله‌داری نــیــز داشت. سائلی بر در خانه حاضر شــد و گفت: من از خاندان نبوت پیراهن کهنه می‌خواهم. حضرت زهرا (علیها السلام) خواست پیراهن وصله‌دار ra مطابق خواست سائل be او بدهد ke be یاد آیه شریفه “هرگز be نیکی دست نمی‌یابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید”؛ افتاد. در ایــن هنگام فاطمه (علیها السلام) پیراهن نو ra در راه خدا انفاق نمود.

3- امام حسن مجتبی در ضمن بیانی؛ عبادت فاطمه (علیها السلام)؛ توجه او be مردم و مقدم داشتن آنان بر خویشتن؛ در عالیترین ساعات راز و نیاز ba پروردگار ra ایــن گونه توصیف می‌نمایند: “مادرم فاطمه ra دیدم ke در شب جمعه‌ای در محراب عبادت خویش ایستاده بود و تا صبحگاهان؛ پیوسته be رکوع و سجود می‌پرداخت. و شنیدم ke بر مردان و زنان مؤمن دعا می‌کرد؛ آنان ra نام می‌برد و بسیار برایشان دعا می‌نمود امــا بــرای خویشتن هیچ دعایی نکرد. پــس be او گفتم: ای مادر؛ چرا بــرای خویش همانگونه ke بــرای غیر؛ دعا می‌نمودی؛ دعا نکردی؟ فاطمه (علیها السلام) گفت: پسرم ! اول همسایه و ســپــس خانه.”

ازدواج و فرزندان آن حضرت

صدیقه کبری خواستگاران فراوانی داشت. نقل اســت ke عده‌ای از نامداران صحابه از او خواستگاری کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) be آنها فرمود ke اختیار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه ke انس بن مالک نقل نموده است؛ عده‌ای دیگر از میان نامداران مهاجرین؛ بــرای خواستگاری فاطمه (علیها السلام) be نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و گـفـتـنـد حاضریم بــرای ایــن وصلت؛ مهر سنگینی ra تقبل نماییم. رسول خدا همچنان مسأله ra be نظر خداوند موکول می‌نمود تا سرانجام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شــد و گفت: “ای محمد! خدا بر تو سلام می‌رساند و می‌فرماید فاطمه ra be عقد علی درآور؛ خداوند علی ra بــرای فاطمه و فاطمه ra بــرای علی پسندیده است.” امام علی (علیه السلام) نــیــز از خواستگاران فاطمه (علیها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه ke ذکر گردید؛ be امر الهی ba ایــن وصلت موافقت نمود. در روایات متعددی نقل گشته اســت ke پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگــر علی نبود؛ فاطمه همتایی نداشت. بدین ترتیب بود ke مقدمات زفاف فراهم شد. حضرت فاطمه (علیها السلام) ba مهری اندک (بر خلاف رسوم جاهلی ke مهر بزرگان بسیار بود) be خانه امام علی (علیه السلام) قدم گذارد.(3) ثمره ایــن ازدواج مبارک؛ 5 فرزند be نامهای حسن؛ حسین؛ زینب؛ ام کلثوم و محسن (که در جریان وقایع پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سقط شد)؛ بود. امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از امامان 12 گانه می‌باشند ke در دامان چنین مادری تربیت یافته‌اند و 9 امام دیگر (به غیر از امام علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام)) از ذریه امام حسین (علیه السلام) می‌باشند و بدین ترتیب و از طریق فاطمه (علیها السلام) be رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منتسب می‌گردند و از ذریه ایشان be شمار می‌روند.(4) و be خاطر منسوب بودن ائمه طاهرین (به غیر از امیر مؤمنان (علیه السلام)) be آن حضرت؛ فاطمه (علیها السلام) ra “ام الائمه” (مادر امامان) گویند.

زینب (سلام الله علیها) ke بزرگترین دختر فاطمه (علیها السلام) be شمار می‌آید؛ بانویی عابد و پاکدامن و عالم بود. او پــس از واقعه عاشورا؛ و در امتداد حرکت امام حسین (علیه السلام)؛ آن چنان قیام حسینی ra نیکو تبیین نمود؛ ke پایه‌های حکومت فاسق اموی be لرزه افتاد و صدای اعتراض مردم نسبت be ظلم و جور یزید بارها و بارها بلند شد. تا جایی ke حرکتهای گسترده‌ای بر ضد ظلم و ستم او سازمان گرفت. آنچه از جای جای تاریخ درباره عبادت زینب کبری (علیها السلام) بدست می‌آید؛ آنست ke حــتـی در سخت‌ترین شرایط و طاقت‌فرساترین لحظات نــیــز راز و نیاز خویش ba پروردگار خود ra ترک ننمود و ایــن عبادت و راز و نیاز او نــیــز ریشه در شناخت و معرفت او نسبت be ذات مقدس ربوبی داشت.

ام کلثوم نــیــز ke در دامان چنین مادری پرورش یافته بود؛ بانویی جلیل القدر و خردمند و سخنور بود ke او نــیــز پــس از عاشورا be همراه زینب (سلام الله علیها) حضور داشت و نقشی عمده در آگاهی دادن be مردم ایفا نمود.

فاطمه (علیها السلام) در خانه

فاطمه (علیها السلام) ba آن هــمــه فضیلت؛ همسری نیکو بــرای امیر مؤمنان بود. تا جایی ke روایت شده هنگامی ke علی (علیه السلام) be فاطمه (علیها السلام) می‌نگریست؛ غم و اندوهش زدوده می‌شد. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه حــتـی اموری ra ke می‌پنداشت امام علی (علیه السلام) قادر be تدارک آنها نیست؛ از او طلب نمی نمود. اگــر بخواهیم هــر چــه بهتر رابطه زناشویی آن دو نور آسمان فضیلت ra بررسی نماییم؛ نیکوست از امام علی (علیه السلام) بشنویم؛ چــه آن هنگام ke در ذیل خطبه‌ای be فاطمه (علیها السلام) ba عــنــوان بهترین بانوی جهانیان مباهات می‌نماید و او ra از افتخارات خویش بر می‌شمرد و ya آن هنگام ke می‌فرماید: “بخدا سوگند ke او ra be خشم در نیاوردم و تا هنگامی ke زنده بود؛ او ra وادار be کاری ke خوشش نیاید ننمودم؛ او نــیــز مرا be خشم نیاورد و نافرمانی هم ننمود.”

مقام حضرت زهرا (علیها السلام) و جایگاه علمی ایشان

فاطمه زهرا (علیها السلام) در نزد شیعیان اگــر چــه امام نیست؛ امــا مقام و منزلت او در نزد خداوند و در بین مسلمانان be خصوص شیعیان؛ نه تنها کمتر از سایر ائمه نیست؛ بـلـکـه آن حضرت همتای امیر المؤمنین و دارای منزلتی عظیم‌تر از سایر ائمه طاهرین (علیهم السلام) می‌باشد.

اگر بخواهیم مقام علمی فاطمه (علیها السلام) ra درک کنیم و be گوشه‌ای از آن پی ببریم؛ شایسته اســت be گفتار او در خطبه فدکیه بنگریم؛ چــه آنجا ke استوارترین جملات ra در توحید ذات اقدس ربوبی بر زبان جاری می‌کند؛ ya آن هنگام ke معرفت و بینش خود ra نسبت be رسول اکرم آشکار می‌سازد و ya در مجالی ke در آن خطبه؛ امامت ra شرح مختصری می‌دهد. جای جای ایــن خطبه و احتجاجات ایــن بانوی بزرگوار be قرآن کریم و بیان علت تشریع احکام؛ خود سندی محکم بر اقیانوس بی‌کران علم اوست ke متصل be مجرای وحی اســت (قسمتی از ایــن خطبه در فراز آخر مقاله خواهد آمد). از دیگر شواهدی ke be آن وسیله می‌توان گوشه‌ای از علو مقام فاطمه (علیها السلام) ra درک نمود؛ مراجعه زنان و ya حــتـی مردان مدینه در مسائل دینی و اعتقادی be آن بزرگوار می‌باشد ke در فرازهای گوناگون تاریخ نقل شده است. همچنین استدلالهای عمیق فقهی فاطمه (علیها السلام) در جریان فدک (که مقداری از آن در ادامه ذکر خواهد گردید)؛ be روشنی بر احاطه فاطمه (علیها السلام) بر سراسر قرآن کریم و شرایع اسلامی دلالت می‌نماید.

مقام عصمت

در بیان عصمت فاطمه (علیها السلام) و مصونیت او نه تنها از گناه و لغزش بـلـکـه از سهو و خطا؛ استدلال be آیه تطهیر ما ra بی‌نیاز می‌کند. ما در ایــن قسمت جهت جلوگیری از طولانی شدن بحث؛ تنها اشاره می‌نماییم ke عصمت فاطمه (علیها السلام) از لحاظ کیفیت و ادله اثبات همانند عصمت سایر ائمه و پیامبر اســت ke در قسمت مربوطه در سایت بحث خواهد شد.

بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) ra ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: “پدرش be فدایش باد” و گاه خم می‌شد و دست او ra می‌بوسید. be هنگام سفر از آخرین کسی ke خداحافظی می‌نمود؛ فاطمه (علیها السلام) بود و be هنگام بازگشت be اولین محلی ke وارد می‌شد؛ خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هــر مذهب و ba هــر عقیده‌ای؛ ایــن کلام ra نقل نموده‌اند ke حضرت رسول می‌فرمود: “فاطمه پاره تن من اســت هــر کس او ra بیازارد مرا آزرده است.” از طرفی دیگر؛ قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ra از هــر سخنی ke منشأ آن هوای نفسانی باشد؛ بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد ke هــر چــه پیامبر می‌فرماید؛ سخن وحی است. پــس می‌توان دریافت ke ایــن هــمــه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)؛ علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نــیــز خود be ایــن مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران؛ لب be سخن می‌گشود ke خداوند مرا be ایــن کار امر نموده و ya می‌فرمود: “من بوی بهشت ra از او استشمام می‌کنم.”

اما اگــر از زوایای دیگر be بحث بنگریم و حدیث نبوی ra در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم؛ مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی ke رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ra اذیت نمایند؛ عذابی دردناک ذکر می‌کند. و ya می‌فرماید کسانی ke خدا و رسول ra اذیت نمایند؛ خدا آنان ra در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و بــرای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پــس be نیکی مشخص می‌شود ke رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)؛ رضا و خشنودی خداوند اســت و غضب او نــیــز باعث غضب خداست. be بیانی دقیق‌تر؛ او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا ke نمی‌توان فرض نمود؛ شخصی عملی ra انــجـام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) ra بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود؛ امــا خداوند از آن شخص راضی و be عمل او خشنود باشد و در عین رضایت؛ او ra مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر ke از قرار دادن ایــن حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید؛ آنست ke رضای فاطمه (علیها السلام)؛ تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فــقــط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در ایــن امر حــتـی ذره‌ای تمایلات نفسانی و ya انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا ke از مقام عدل الهی؛ بدور اســت شخصی ra be خاطر غضب دیگری ke برخواسته از تمایل نفسانی و ya عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست؛ عقوبت نماید.

فاطمه (علیها السلام) پــس از پیامبر

با وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ فاطمه (علیها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از یک طرف نه تنها پدر او بـلـکـه آخرین فرستاده خداوند و ممتازترین مخلوق او؛ از میان بندگان be ســوی خداوند؛ بار سفر بسته بود. هم او ke در وجود خویش برترین مکارم اخلاقی ra جمع نموده و ba وصف صاحب خلق عظیم؛ توسط خداوند ستوده شده بود. هم او ke ba وفاتش باب وحی تشریعی بسته شد؛ از طرفی دیگر حق وصی او غصب گشته بود. و بدین ترتیب دین از مجرای صحیح خود؛ در حال انحراف بود. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه غم و اندوه خویش ra در ایــن زمینه کتمان نمی‌نمود. گاه بر مزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر می‌شد و be سوگواری می‌پرداخت و گاه تربت شهیدان احد و مزار حمزه عموی پیامبر ra برمی‌گزید و درد دل خویش ra در آنجا بازگو می‌نمود. حــتـی آن هنگام ke زنان مدینه علت غم و اندوه او ra جویا شدند؛ در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود ke محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصی اوست.

هنوز چیزی از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود ke سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهی توسط ایشان در روز غدیر؛ مبنی بر نصب امام علی (علیه السلام) be عــنــوان حاکم و ولــی مسلمین پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ توسط عده ای نادیده گرفته شــد و آنان در محلی be نام سقیفه جمع گشتند و از میان خود فردی ra be عــنــوان حاکم برگزیدند و شروع be جمع‌آوری بیعت از سایرین بــرای او نمودند. be همین منظور بود ke عده‌ای از مسلمانان be نشانه اعتراض be غصب حکومت و نادیده گرفتن فرمان الهی در نصب امام علی (علیه السلام) be عــنــوان ولــی و حاکم اسلامی پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه فاطمه (علیها السلام) جمع گشتند. هنگامی ke ابوبکر – منتخب سقیفه – ke تنها توسط حاضرین در سقیفه انتخاب شده بود؛ از اجتماع آنان و عدم بیعت ba وی مطلع شد؛ عمر ra روانه خانه فاطمه (علیها السلام) نمود تا امام علی (علیه السلام) و سایرین ra be زور بــرای بیعت در مسجد حاضر نماید. عمر نــیــز ba عده‌ای be همراه پاره آتش؛ روانه خانه فاطمه (علیها السلام) شد. هنگامی ke بر در خانه حاضر شد؛ فاطمه (علیها السلام) be پشت در آمد و علت حضور آنان ra جویا شد. عمر علت ra حاضر نمودن امام علی (علیه السلام) و دیگران در مسجد بــرای بیعت ba ابوبکر عــنــوان نمود. فاطمه (علیها السلام) آنان ra از ایــن امر منع نمود و آنان ra مورد توبیخ قرار داد. در نتیجه عده‌ای از همراهیان او متفرق گشتند. امــا در ایــن هنگام او ke از عدم خروج معترضین آگاهی یافت؛ تهدید نمود در صورتی ke امام علی (علیه السلام) و سایرین بــرای بیعت از خانه خارج نشوند؛ خانه ra ba اهلش be آتش خواهد کشید. و ایــن در حالی بود ke می‌دانست حضرت فاطمه (علیها السلام) در خانه حضور دارد. در ایــن موقع عده‌ای از معترضین از خانه خارج شدند ke مورد برخورد شدید عمر قرار گرفتند و شمشیر برخی از آنان نــیــز توسط او شکسته شد. امــا همچنان امیر مومنان؛ فاطمه و کودکان آنان در خانه حضور داشتند. بدین ترتیب عمر دستور داد تا هیزم حاضر کـنـنـد و be وسیله هیزمهای گردآوری شده و پاره آتشی ke ba خود همراه داشت؛ درب خانه ra be آتش کشیدند و be زور وارد خانه شدند و be همراه عده‌ای از همراهانش خانه ra مورد تفتیش قرار داده و امام علی ra be زور و ba اکراه be سمت مسجد کشان کشان بردند. در حین ایــن عمل؛ فاطمه (علیها السلام) بسیار صدمه دید و لطمات فراوانی ra تحمل نمود امــا باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظیفه و تکلیف الهی خویش در دفاع از ولــی زمان و امام خود be مسجد آمد. عمر و ابوبکر و همراهان آنان ra در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان ra از غضب الهی و نزول عذاب بر حذر داشت. امــا آنان اعمال خویش ra ادامه دادند.

فاطمه (علیها السلام) و فدک

از دیگر ستمهایی ke پــس از ارتحال پیامبر در حق فاطمه (علیها السلام) روا داشته شد؛ مسأله فدک بود. فدک قریه‌ای اســت ke تا مدینه حدود 165 کیلومتر فاصله دارد و دارای چشمه جوشان و نخلهای فراوان خرماست و خطه‌ای حاصلخیز می‌باشد. ایــن قریه متعلق be یهودیان بود و آن ra بدون هیچ جنگی be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدند؛ لذا مشمول اصطلاح انفال می‌گردد و بر طبق صریح قرآن؛ تنها اختصاص be خداوند و پیامبر اسلام دارد. پــس از ایــن جریان و ba نزول آیه «و ات ذا القربی حقه»؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر طبق دستور الهی آن ra be فاطمه (علیها السلام) بخشید. فاطمه (علیها السلام) و امیر مومنان (علیه السلام) در فدک عاملانی داشتند ke در آبادانی آن می‌کوشیدند و پــس از برداشت محصول؛ درآمد آن ra بــرای فاطمه (علیها السلام) می‌فرستادند. فاطمه (علیها السلام) نــیــز ابتدا حقوق عاملان خویش ra می‌پرداخت و ســپــس مابقی ra در میان فقرا تقسیم می‌نمود؛ و ایــن در حالی بود ke وضع معیشت آن حضرت و امام علی (علیه السلام) در ساده‌ترین وضع be سر می‌برد. گاه آنان قوت روز خویش ra هم در راه خدا انفاق می‌نمودند و در نتیجه گرسنه سر be بالین می‌نهادند. امــا در عین حال فقرا ra بر خویش مقدم می‌داشتند و در ایــن عمل خویش؛ تنها خدا ra منظور نظر قرار می‌دادند. (چنانچه در آیات آغازین سوره دهر آمده است). پــس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ ابابکر ba منتسب نمودن حدیثی be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ba ایــن مضمون ke ما انبیا از خویش ارثی باقی نمی‌گذاریم؛ ادعا نمود آنچه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی مانده؛ متعلق be تمامی مسلمین است.

فاطمه در مقام دفاع از حق مسلم خویش دو گونه عمل نمود. ابتدا افرادی ra be عــنــوان شاهد معرفی نمود ke گواهی دهند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خویش فدک ra be او بخشیده اســت و در نتیجه فدک چیزی نبوده ke be صورت ارث be او رسیده باشد. در مرحله بعد حضرت خطبه‌ای ra در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد نمود ke همانگونه ke قبلاً نــیــز ذکر شد؛ حاوی مطالب عمیق در توحید و رسالت و امامت است. در ایــن خطبه ke در نهایت فصاحت و بلاغت ایراد گردیده است؛ بطلان ادعای ابابکر ra ثابت نمود. فاطمه be ابوبکر خطاب نمود ke چگونه خلاف کتاب خدا سخن می‌گویی؟! ســپــس حضرت be شواهدی از آیات قرآن اشاره نمود ke در آنها سلیمان؛ وارث داود ذکر گردیده و ya زکریا از خداوند تقاضای فرزندی ra می‌نماید ke وارث او و وارث آل یعقوب باشد. از استدلال فاطمه (علیها السلام) be نیکی اثبات می‌گردد بر فرض ke فدک در زمان حیات پیامبر be فاطمه (علیها السلام) بخشیده نشده باشد؛ پــس از پیامبر be او be ارث می‌رسد و در ایــن صورت باز هم مالک آن فاطمه اســت و ادعای اینکه پیامبران از خویش ارث باقی نمی‌گذارند؛ ادعایی اســت خلاف حقیقت؛ و نسبت دادن ایــن کلام be پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امری اســت دروغ؛ چرا ke محال اســت آن حضرت بر خلاف کلام الهی سخن بگوید و خداوند نــیــز بارها در قرآن کریم ایــن امر ra تایید نموده و بر آن تاکید کرده است. امــا ba تمام ایــن وجود؛ همچنان غصب فدک ادامه یافت و be مالک حقیقی‌اش بازگردانده نشد.

باید توجه داشت صحت ادعای فاطمه (علیها السلام) چنان واضح و روشن بود و استدلالهای او آنچنان متین و استوار بیان گردید ke دیگر بــرای کسی جای شک باقی نمی‌ماند و بسیاری از منکرین در درون خود be وضوح آن ra پذیرفته بودند. دلیل ایــن معنا؛ آنست ke عمر خلیفه دوم هنگامی ke فتوحات اسلامی گسترش یافت و نیاز دستگاه خلافت be در آمد حاصل از آن بر طرف گردید؛ فدک ra be امیر مؤمنان (علیه السلام) و اولاد فاطمه (علیها السلام) باز گرداند. امــا بار دیگر در زمان عثمان فدک غصب گردید.

بیماری فاطمه (علیها السلام) و عیادت از او

سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتی ke be او بر اثر هجوم be خانه‌اش و وقایع پــس از آن وارد گشته بود؛ بیمار گشت و در بستر بیماری افتاد. گاه be زحمت از بستر برمی‌خاست و کارهای خانه ra انــجـام می‌داد و گاه be سختی و ba همراهی اطفال کوچکش؛ خود ra کنار تربت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌رساند و ya کنار مزار حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شهدای احد حاضر می‌گشت و غم و اندوه خود ra بازگو می‌نمود.

در همین ایام بود ke روزی زنان مهاجر و انصار ke از بیماری او آگاهی یافته بودند؛ جهت عیادت be دیدارش آمدند. فاطمه (علیها السلام) در ایــن دیدار بار دیگر اعتراض و نارضایتی خویش ra از اقدام گروهی ke خلافت ra be ناحق از آن خویش نموده بودند؛ اعلام نمود و از آنان و عده‌ای ke در مقابل آن سکوت نموده بودند؛ be علت عدم انــجـام وظیفه الهی و نادیده گرفتن فرمان نبوی درباره وصایت امام علی (علیه السلام) انتقاد کــرد و نسبت be عواقب ایــن اقدام و خروج اسلام از مجرای صحیح خود be آنان هشدار داد. همچنین برکاتی ra ke در اثر عمل be تکلیف الهی و اطاعت از جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد؛ خاطر نشان نمود.

در چنین روزهایی بود ke ابابکر و عمر be عیادت حضرت آمدند. هــر چند در ابتدا فاطمه (علیها السلام) از آنان رویگردان بود و be آنان اذن عیادت نمی‌داد؛ امــا سرانجام آنان بر بستر فاطمه (علیها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (علیها السلام) در ایــن هنگام؛ ایــن کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ra ke فرموده بود: “هر کس فاطمه ra be غصب در آورد من ra آزرده و هــر ke او ra راضی نماید مرا راضی نموده”؛ be آنان یادآوری نمود. ابابکر و عمر نــیــز صدق ایــن کلام و انتساب آن be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ra تأیید نمودند. سرانجام فاطمه (علیها السلام)؛ خدا و ملائکه ra شاهد گرفت فرمود: “شما من ra be غضب آوردید و هرگز من ra راضی ننمودید؛ در نزد پیامبر؛ شکایت شما دو نفر ra خواهم نمود.”

وصیت

در ایام بیماری؛ فاطمه (علیها السلام) روزی امام علی (علیه السلام) ra فراخواند و آن حضرت ra وصی خویش قرار داد و be آن حضرت وصیت نمود ke پــس از وفاتش؛ فاطمه (علیها السلام) ra شبانه غسل دهد و شبانه کفن نماید و شبانه دفن کــنــد و احدی از کسانی ke در حق او ستم روا داشته‌اند؛ در مراسم تدفین و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند.

شهادت

سرانجام روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری فرا رسید. فاطمه (علیها السلام) آب طلب نموده و بوسیله آن بدن مطهر خویش ra شستشو داد و غسل نمود. ســپــس جامه‌ای نو پوشید و در بستر خوابید و پارچه‌ای سفید be روی خود کشید؛ چیزی نگذشت ke دخت پیامبر؛ بر اثر حوادث ناشی از هجوم be خانه ایشان؛ دنیا ra ترک نموده و be شهادت رسید؛ در حالیکه از عمر مبارکش بنا بر مشهور؛ 18 سال بیشتر نمی‌گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پــس از رسول خدا در ایــن دنیا زندگی نمود.

فاطمه (علیها السلام) در حالی از ایــن دنیا سفر نمود ke بنا بر گفته معتبرترین کتب در نزد اهل تسنن و همچنین برترین کتب شیعیان؛ از ابابکر و عمر خشمگین بود و در اواخر عمر هرگز ba آنان سخن نگفت؛ و طبیعی اســت ke دیگر حــتـی تأسف ابی‌بکر در هنگام مرگ از تعرض be خانه فاطمه (علیها السلام) سودی نخواهد بخشید.

تغسیل و تدفین

مردم مدینه پــس از آگاهی از شهادت فاطمه (علیها السلام)؛ در اطراف خانه آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشییع و تدفین فاطمه (علیها السلام) بودند؛ امــا اعلام شــد ke تدفین فاطمه (علیها السلام) be تأخیر افتاده است. لذا مردم پراکنده شدند. هنگامی ke شب فرا رسید و چشمان مردم be خواب رفت؛ امام علی (علیه السلام) بنا بر وصیت فاطمه (علیها السلام) و بدور از حضور افراد؛ be غسل بدن مطهر و رنج دیده همسر خویش پرداخت و ســپــس او ra کفن نمود. هنگامی ke از غسل دادن او فارغ شد؛ be امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) (در حالی ke در زمان شهادت مادر هــر دو کودک بودند.) امر فرمود: تا عده‌ای از صحابه راستین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ra ke البته مورد رضایت فاطمه (علیها السلام) بودند؛ خبر نـمـایـنـد تا در مراسم تدفین آن بزرگوار شرکت کنند. (و اینان از 7 نفر تجاوز نمی‌کرده‌اند). پــس از حضور آنان؛ امیر مؤمنان بر فاطمه (علیها السلام) نماز گزارد و ســپــس در میان حزن و اندوه کودکان خردسالش ke مخفیانه در فراق مادر جوان خویش گریه می‌نمودند؛ be تدفین فاطمه (علیها السلام) پرداخت. هنگامی ke تدفین فاطمه (علیها السلام) be پایان رسید؛ رو be سمت مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت:

“سلام بر تو ای رسول خدا؛ از جانب من و از دخترت؛ آن دختری ke بر تو و در کنار تو آرمیده اســت و در زمانی اندک be تو ملحق شده. ای رسول خدا؛ صبر و شکیبایی‌ام از فراق حبیبه‌ات کم شده؛ خودداریم در فراق او از بین رفت… ما از خداییم و بسوی او باز می‌گردیم… be زودی دخترت؛ تو ra خبر دهد ke چــه سان امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند. سرگذشت ra از او بپرس و گزارش ra از او بخواه ke دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته…”

امروزه پــس از گذشت سالیان متمادی همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفی
[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگی نامه امام علی

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:37
golroz

امام علی

امام علی

«می خواستم از علی بنویسم دیدم دستم می لرزد. از عدالتش؛ دیدم نمی شــود حرف زد. چــه آنکه بــایــد عمل کرد. از جوانمردی اش؛ دیدم ke بــایــد بود. از درد هایش ke هنوز در زندگی مان جاری اند.

دیدم نمی توانم و نمی شود. دیگر در ایــن شرائط اجتماعی ما چــه بــایــد گــفــت ke هم be کار آید و هم آدمی ra متهم نکنند be هــمــه چیز. رفتم be سراغ نوشته های شریعتی ke سال هاست ba آن زیسته ام و همان مان نــیــز be پیشنهاد خودش؛ می خواندم و تصحیحشان می کردم.

دیدم هنوز نوشته هایش ke دیگر be گم شده ای می مانند زنده اند. زنده بــرای دردهای امثال من ke مرده اند:

” درد علی (ع) دو گونه است: یک درد؛ دردی اســت ke از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌کند و درد دیگر دردی اســت ke او ra تنها در نیمه‌های شب خاموش be دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده … و be ناله درآورده اســت … ما تنها بر دردی می‌گرییم ke از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌کند. امــا ایــن درد علی (ع) نیست؛ دردی ke چنان روح بزرگی ra be ناله درآورده است؛ «تنهایی» اســت ke ما آن ra نمی‌شناسیم!

باید ایــن درد ra بشناسیم؛ ‌نه آن درد ra ke علی (ع) درد شمشیر ra احساس نمی‌کند و … ما درد علی (ع) ra احساس نمی‌کنیم.

ما ملتی ke افتخار بزرگ انتصاب be علی (ع) و مکتب علی (ع) ra داریم و ایــن بزرگترین افتخار تاریخی اســت ke می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه؛ امیدی اســت ke می‌تواند be وسیله آن نجات پیدا کرده؛ ‌به آگاهی؛ بیداری؛ حرکت و رهایی برسد؛ امــا در عین حال می‌بینیم ke ba داشتن علی (ع) و ba داشتن «عشق be علی» هم نرسیده‌ایم!

در صورتی ke «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل کردن» شروع می‌شود و ایــن مرحله‌ای اســت پــس از شناخت و پــس از عشق.

بنابراین ما یک ملت «دوستدار علی (ع)» ‌هستیم؛ امــا نه «شیعه علی (ع) »! چرا ke شیعه علی (ع) همچنان ke گفتم علی (ع) ‌وار بودن؛ علی (ع) ‌وار اندیشیدن؛ علی (ع) ‌وار احساس کردن در برابر جامعه؛ ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس کردن و انــجـام دادن و در برابر خدا و خلق؛ ‌علی (ع) ‌وار زیستن؛ علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت کردن است.”»
“به قلم زیبای پرویز خرسند”

زندگینامه امام علی

زندگینامه امام علی

حضرت علی ( ع ) نخستین فرزند خانواده هاشمی اســت ke پدر و مادر او هــر دو فرزند هاشم اند ... پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف اســت و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف می باشد ... خاندان هاشمی از لحاظ… فضائل اخلاقی و صفات عالیه انسانی در قبیله قریش و ایــن طایفه در طوایف عرب ؛ زبانزد خاص و عام بوده اســت ... فتوت ؛ مروت ؛ شجاعت و بسیاری از فضایل دیگر اختصاص be بنی هاشم داشته اســت ... یک از ایــن فضیلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده اســت ... فاطمه دختر اسد be هنگام درد زایمان راه مسجدالحرام ra در پیش گرفت و خود ra be دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گــفــت : خداوندا ! be تو و پیامبران و کتابهایی ke از طرف تو نازل شده اند و نــیــز be سخن جدم ابراهیم سازنده ایــن خانه ایمان راسخ دارم ... پرودگارا ! be پاس احترام کسی ke ایــن خانه ra ساخت ؛ و be حق کودکی ke در رحم من اســت ؛ تولد ایــن کودک ra بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت ke دیوار جنوب شرقی کعبه در برابر دیدگان عباس بن عبدالمطلب و یزید بن تعف شکافته شــد ... فاطمه وارد کعبه شــد ؛ و دیوار be هم پیوست ... فاطمه تا سه روز در شریفترین مکان گیتی مهمان خدا بود ... و نوزاد خویش سه روز پــس از سیزدهم رجب سی ام عام الفیل فاطمه ra be دنیا آورد ... دختر اسد از همان شکاف دیوار ke دوباره گشوده شده بود بیرون آمد و گــفــت : پیامی از غیب شنیدم ke نامش ra علی بگذار .

دوران کودکی:

حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا ke خداوند می خواست ایشان be کمالات بیشتری نائل آید ؛ پیامبر اکرم ( ص ) وی ra از بدو تولد تحت تربیت غیر مستقیم خود قرار داد ... تا آنکه ؛ خشکسالی عجیبی در مکه واقع شــد ... ابوطالب عموی پیامبر ؛ ba چند فرزند ba هزینه سنگین زندگی روبرو شــد ... رسول اکرم ( ص ) ba مشورت عموی خود عباس توافق کــردنــد ke هــر یک از آنان فرزندی از ابوطالب ra be نزد خود ببرند تا گشایشی در کار ابوطالب باشد ... عباس ؛ جعفر ra و پیامبر ( ص ) ؛ علی ( ع ) ra be خانه خود بردند ... be ایــن طریق حضرت علی ( ع ) be طور کامل در کنار پیامبر قرار گرفت ... علی ( ع ) آنچنان ba پیامبر ( ص ) همراه بود ؛ حــتـی هرگاه پیامبر از شهر خارج می شــد و be کوه و بیابان می رفت او ra نــیــز همراه خود می برد ... بعثت پیامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع ) شکی نـیـسـت ke سبقت در کارهای خیر نوعی امتیاز و فضیلت اســت ... و خداوند در آیات بسیاری بندگانش ra be انــجـام آنها ؛ و سبقت گرفتن بر یکدیگر دعوت فرموده اســت ... از فضایل حضرت علی ( ع ) اســت ke او نخستین فرد ایمان آورنده be پیامبر ( ص ) باشند ... ابن ابی الحدید در ایــن باره می گوید : بدان ke در میان اکابر و بزرگان و متکلمین گروه معتزله اختلافی نـیـسـت ke علی بن ابیطالب نخستین فردی اســت ke be اسلام ایمان آورده و پیامبر خدا ra تایید کرده اســت .

حضرت علی ( ع ) نخستین یاور پیامبر ( ص ):

پس از وحی خدا و برگزیده شدن حضرت محمد ( ص ) be پیامبری و سه سال دعوت مخفیانه ؛ سرانجام پیک وحی فرا رسید و فرمان دعوت همگانی داده شــد ... در ایــن میان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پیامبر ( ص ) در دعوت الهیش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضیافتی بود ke وی بــرای آشناکردن خویشاوندانش ba اسلام و دعوتشان be دین خدا ترتیب داد ... در همین ضیافت پیامبر ( ص ) از حاضران سؤال کــرد : چــه کسی از شما مرا در ایــن راه کمک می کــنــد تا برادر و وصی و نماینده من در میان شما باشد ؟ فــقــط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پیامبر خدا ! من تو ra در ایــن راه یاری می کنم پیامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنیدن همان جواب فرمود : ای خویشاوندان و بستگان من ؛ بدانید ke علی ( ع ) برادر و وصی و خلیفه پــس از من در میان شماست ... از افتخارات دیگر حضرت علی ( ع ) ایــن اســت ke ba شجاعت کامل بــرای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ایشان خوابید و زمینه هجرت پیامبر ( ص ) ra آماده ساخت .

حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت:

بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پیامبر ( ص ) be مدینه دو نمونه از فضایل علی ( ع ) ra بیان می نمائیم :

1 – جانبازی و فداکاری در میدان جهاد : حضور وی در 26 غزوه از 27غزوه پیامبر ( ص ) و شرکت در سریه های مختلف از افتخارات و فضایل آن حضرت اســت .

2 – ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظیم بسیاری از اسناد تاریخی و سیاسی و نوشتن نامه های تبلیغی و دعوتی از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود ... ایشان آیات قرآن چــه مکی و چــه مدنی ؛ ra ضبط می کــرد ... be همین علت اســت ke وی ra از کاتبان وحی و حافظان قرآن be شمار می آورند ... در ایــن دوران بود ke پیامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان ra صادر فرمود و ba حضرت علی ( ع ) پیمان برادری و اخوت بست و be حضرت علی ( ع ) فرمود : تو برادر من در ایــن جهان و سرای دیگر هستی ... be خدایی ke مرا be حق برانگیخته اســت … تو ra be برادری خود انتخاب می کنم ؛ اخوتی ke دامنه آن هــر دو جهان ra فرا گیرد ... حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص ) عمر و ابوبکر ba مشورت ba سعد معاذ رئیس قبیله اوس دریافتند جز علی ( ع ) کسی شایستگی زهرا ( س ) ra ندارد ... لذا هنگامی ke علی ( ع ) در میان نخلهای باغ یکی از انصار مشغول آبیاری بود موضوع ra ba ایشان در میان نهادند و ایشان فرمود : دختر پیامبر ( ص ) مورد میل و علاقه من اســت ... و be ســوی خانه رسول be راه افتاد ... وقتی be حضور رسول اکرم ( ص ) رسید ؛ عظمت محضر پیامبر ( ص ) مانع از آن شــد ke سخنی بگوید ؛ تا اینکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ایشان ra جویا شــد و حضرت علی ( ع ) ba تکیه be فضایل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : آیا صلاح می دانید ke فاطمه ra در عقد من درآورید ؟ پــس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت be دامادی رسول اکرم ( ص ) نائل آمدند .

غدیر خم:

پیامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرین سال عمر پربرکتش در راه برگشت در محلی be نام غدیرخم در نزدیکی جحفه دستور توقف داد ؛ زیــرا پیک وحی فرمان داده بود ke پیامبر ( ص ) بــایــد رسالتش ra be اتمام ( 9 )برساند ... پــس از نماز ظهر پیامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود : ای مردم ! نزدیک اســت ke من دعوت حق ra لبیک گویم و از میان شما بروم درباره من چــه فکر می کنید ؟ مردم گـفـتـنـد : گواهی می دهیم ke تو آیین خدا ra تبلیغ می کردی پیامبر فرمود : آیا شما گواهی نمی دهید ke جز خدای یگانه ؛ خدایی نـیـسـت و محمد بنده خدا و پیامبر اوست ؟ مردم گـفـتـنـد : آری ؛ گواهی می دهیم ... ســپــس پیامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) ra بالا گرفت و فرمود : ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کیست ؟ مردم گـفـتـنـد : خداوند و پیامبر او بهتر می دانند ... ســپــس پیامبر فرموند : ای مردم ! هــر کس من مولا و رهبر او هستم ؛ علی هم مولا و رهبر اوست ... و ایــن جمله ra سه بار تکرار فرمودند ... بعد مردم ایــن انتخاب ra be حضرت علی ( ع ) تبریک گـفـتـنـد و ba وی بیعت نمودند .

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص ):

پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) be علت شرایط خاصی ke بوجود آمده بود ؛ حضرت علی ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختیار کرد. نه در جهادی شرکت می کــرد و نه در اجتماع be طور رسمی سخن می گــفــت ... شمشیر در نیام کــرد و be وظایف فردی و سازندگی افراد می پرداخت ... فعالیتهای امام در ایــن دوران be طور خلاصه اینگونه اســت :

1 – عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع )

2 – تفسیر قرآن و حل مسائل دینی و فتوای حکم حوادثی ke در طول 23سال زندگی پیامبر ( ص ) مشابه نداشت .

3 – پاسخ be پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای دیگر .

4 – بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور ke در اسلام سابقه نداشت .

5 – حل مسائل هنگامی ke دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و پاره ای از مشکلات ba بن بست روبرو می شــد .

6 – تربیت و پرورش گروهی ke از ضمیر پاک و روح آماده ؛ بــرای سیر و سلوک برخوردار هستند .

7 – کار و کوشش بــرای تامین زندگی بسیاری از بینوایان و درماندگان تا آنجا ke ba دست خویش باغ احداث می کــرد و قنات استخراج می نمود و ســپــس آنها ra در راه خدا وقف می نمود .

خلافت حضرت علی ( ع ):

در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی رخ داد از جمله صفین ؛ جمل و نهروان ke هــر یک پیامدهای خاصی be دنبال داشت .

شهادت امام علی ( ع ):

بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ؛ و برک بن عبدالله تمیمی و عمروبن بکر تمیمی در یکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونریزی ها و جنگهای داخلی ra بررسی کــردنــد و از نهروان و کشتگان خود یاد کــردنــد و سرانجام be ایــن نتیجه رسیدند ke باعث ایــن خونریزی و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاویه و عمروعاص اســت ... و اگــر ایــن سه نفر از میان برداشته شــونــد ؛ مسلمانان تکلیف خود ra خواهنددانست ... ســپــس ba هم پیمان بستند ke هــر یک از آنان متعهد کشتن یکی از سه نفر گردد ... ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شــد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند ... آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح ba خبر بودند ؛ وقتی موضوع ra ba دخترش در میان نهاد ؛ ام کلثوم گــفــت : فردا جعده ra be مسجد بفرستید ... حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمی توان گریخت ... آنگاه کمربند خود ra محکم بست و در حالی ke ایــن دو بیت ra زمزمه می کــرد عازم مسجد شــد ... کمر خود ra بــرای مرگ محکم ببند ؛ زیــرا مرگ تو ra ملاقات خواهدکرد ... و از مرگ ؛ آنگاه ke be سرای تو درآید ... جزع و فریاد مکن ابن ملجم ؛ در حالی ke حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ؛ ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شــد و محاسن آن حضرت وارد ساخت ... شریفش ra رنگین کــرد ... در ایــن حال آن حضرت فرمود : فزت و رب الکعبه be خدای کعبه سوگند ke رستگار شدم ســپــس آیه 55سوره طه ra تلاوت فرمود : شما ra از خاک آفریدیم و در آن بازتان می گردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان می آوریم ... حضرت علی ( ع ) در واپسین لحظات زندگی نــیــز be فکر صلاح و سعادت مردم بود و be فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنین وصیت فرمود : شما ra be پرهیزکاری سفارش می کنم و be اینکه کارهای خود ra منظم کنید و اینکه همواره در فکر اصلاح بین مسلمانان باشید ... یتیمان ra فراموش نکنید ؛ حقوق همسایگان ra مراعات کنید ... قرآن ra برنامه ی عملی خود قرار دهید ... نماز ra بسیار گرامی بدارید ke ستون دین شماست ... حضرت علی ( ع ) در 21ماه رمضان be شهادت رسید و در نجف اشرف be خاک سپرده شــد ؛ و مزارش میعادگاه عاشقان حق و حقیقت شــد .

احادیث امام علی

احادیث امام علی

1 ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبی طالِب أمیرُ الْمُؤْمِنینَ (عَلَیْهِ السلام) : إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَهِ الْقُرْآنِ؛ وَ عِنْدَ الاْذانِ؛ وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَیْثِ؛ وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّیْنِ لِلشَّهادَهِ؛ وَ عِنْدَ دَعْوَهِ الْمَظْلُومِ؛ فَاِنَّهُ لَیْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.(1)

حضرت امیر المومنین امام علی (علیه السلام) فرمود: پنج موقع ra براى دعا و حاجت خواستن غنیمت شمارید:

موقع تلاوت قرآن؛ موقع اذان؛ موقع بارش باران؛ موقع جنگ و جهاد ـ فى سبیل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه کشیدن مظلوم. در چنین موقعیت ها مانعى براى استجابت دعا نیست.

2ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ؛ وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ؛ وَ الْفِکْرَهُ مِرآهٌ صافِیَهٌ؛ وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ؛ وَ کَفى بِکَ أَدَباً تَرْکُکَ ما کَرِهْتَهُ مِنْ غَیْرِکَ.(2)

فرمود: علم; ارثیه اى ba ارزش؛ و ادب; زیورى نیکو؛ و اندیشه; آئینه اى صاف؛ و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى ba أدب بودنت همین بس ke آنچه براى خود دوست ندارى؛ در حقّ دیگران روا نداشته باشى.

3ـ قالَ(علیه السلام): اَلـْحَقُّ جَدیدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْیّامُ؛ وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.( 3)

فرمود: حقّ و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه اســت گر چــه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى أساس اســت گر چــه افراد بسیارى از آن حمایت کنند.

4ـ قالَ(علیه السلام): اَلدُّنْیا تُطْلَبُ لِثَلاثَهِ أشْیاء: اَلْغِنى؛ وَ الْعِزِّ؛ وَ الرّاحَهِ؛ فَمَنْ زَهِدَ فیها عَزَّ؛ وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى؛ وَ مَنْ قَلَّ سَعْیُهُ إسْتَراحَ.(4)

فرمود: دنیا و اموال آن؛ براى سه هدف دنبال مى شود: بى نیازى؛ عزّت و شوکت؛ آسایش و آسوده بودن. هــر ke زاهد باشد; عزیز و ba شخصیّت است؛ هــر ke قانع باشد; بى نیاز و غنى گردد؛ هــر ke کمتر خود ra در تلاش و زحمت قرار دهد; همیشه آسوده و در آسایش است.

5ـ قالَ(علیه السلام): لَوْ لاَ الدّینُ وَ التُّقى؛ لَکُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.(5)

فرمود: چـنـانـچه دین دارى و تقواى الهى نمى بود؛ هــر آینه سیاستمدارترین افراد بودم ـ ولى دین و تقوا مانع سیاست بازى مى شــود ـ .

6ـ قالَ(علیه السلام): اَلْمُلُوکُ حُکّامٌ عَلَى النّاسِ؛ وَ الْعِلْمُ حاکِمٌ عَلَیْهِمْ؛ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ؛ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِکَ.(6)

فرمود: ملوک بر مردم حاکم هستند و علم بر تمامى ایشان حاکم خواهد بود؛ تو ra در علم کافى اســت ke از خداوند ترسناک باشى; و be دانش و علم خود بالیدن؛ بهترین نشانه نادانى است.

7ـ قالَ(علیه السلام): ما مِنْ یَوْم یَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْیَوْمُ: یَابْنَ آدَم أنَا یَوُمٌ جَدیدٌ وَ أناَ عَلَیْکَ شَهیدٌ.

فَقُلْ فیَّ خَیْراً؛ وَ اعْمَلْ فیَّ خَیْرَاً؛ أشْهَدُ لَکَ بِهِ فِى الْقِیامَهِ؛ فَإنَّکَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.(7)

فرمود: هــر روزى ke بر انسان وارد شود؛ گوید: من روز جدیدى هستم؛ من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى کن سخن خوب و مفید بگوئى؛ کار خوب و نیک انــجـام دهى. من در روز قیامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز ke پایان یابد دیگر مرا نخواهى دید و قابل جبران نیست.

8ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْمَرَضِ یُصیبُ الصَبیَّ؛ کَفّارَهٌ لِوالِدَیْهِ.(8)

فرمود: مریضى کودک؛ کفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

9ـ قالَ(علیه السلام): الزَّبیبُ یَشُدُّ الْقَلْبِ؛ وَ یُذْهِبُ بِالْمَرَضِ؛ وَ یُطْفِىءُ الْحَرارَهَ؛ وَ یُطیِّبُ النَّفْسَ.(9)

فرمود: خوردن مویز ـ کشمش سیاه ـ قلب ra تقویت؛ مرض ها ra برطرف؛ و حرارت بدن ra خاموش؛ و روان ra پاک مى گرداند.

10ـ قالَ(علیه السلام): أطْعِمُوا صِبْیانَکُمُ الرُّمانَ؛ فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.(10)

فرمود: be کودکان خود أنار بخورانید تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.

11ـ قالَ(علیه السلام): أطْرِقُوا أهالیکُمْ فى کُلِّ لَیْلَهِ جُمْعَه بِشَیْء مِنَ الْفاکِهَهِ؛ کَیْ یَفْرَحُوا بِالْجُمْعَهِ.(11)

فرمود: در هــر شب جمعه همراه ba مقدارى میوه ـ ya شیرینى؛… ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شوید تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

12ـ قالَ(علیه السلام): کُلُوا ما یَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ لِمَنْ اَرادَ أنْ یَسْتَشْفِیَ بِهِ.(12)

فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ریزد جمع کنید و بخورید؛ ke همانا هرکس آن ها ra be قصد شفا میل نماید؛ be اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

13ـ قالَ(علیه السلام):لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین: العافیه و الغنى؛ بَیْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ؛ وَ بَیْنا تَراهُ غنیّاً إذِ افْتَقَرَ.(13)

فرمود: سزاوار نـیـسـت ke بنده خدا؛ در دوران زندگى be دو خصوصیّت اعتماد کــنــد و be آن دلبسته باشد: یکى عافیت و تندرستى و دیگرى ثروت و بى نیازى است. زیــرا چــه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مریضى ها بر او عارض مى گردد و ya آن ke در موقعیّت و امکانات خوبى است؛ ناگهان فقیر و بیچاره مى شود؛ ـ پــس بدانیم ke دنیا و تمام امکانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفید و سودبخش مى باشد ـ .

14ـ قالَ(علیه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: یَکْسِلُ إذا کانَ وَحْدَهُ؛ وَ یَنْشطُ إذاکانَ فِى النّاسِ؛ وَ یَزیدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَیْهِ؛ وَ یَنْقُصُ إذا ذُمَّ.(14)

فرمود: براى ریاکار سه نشانه است: در تنهائى کسل و بى حال؛ در بین مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى ke او ra تمجید و تعریف کـنـنـد خوب و زیاد کار مى کــنــد و اگــر انتقاد شــود سُستى و کم کارى مى کند.

15ـ قالَ(علیه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالى إلى نَبیٍّ مِنَ الاْنْبیاءِ: قُلْ لِقَوْمِکَ لا یَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى؛ وَ لا یَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى؛ وَ لا یَتَشَکَّلُوا بِمَشاکِلِ أعْدائى؛ فَیَکُونُوا أعْدائى.(15)

فرمود: خداوند تبارک و تعالى بر یکى از پیامبرانش وحى فرستاد : be امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا میل نکنند و هم شکل دشمنان من نگردند؛ وگرنه ایشان هم دشمن من خواهند بود.

16ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْکارِ؛ وَ الاْفْکارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ؛ وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ؛ وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.(16)
فرمود: عقل هــر انسانى پیشواى فکر و اندیشه اوست; و فکر پیشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پیشواى حوّاس پنج گانه مى باشد؛ و حوّاس پیشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

17ـ قالَ(علیه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أمیرُهُ؛ وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظیرُهُ؛ وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسیرُهُ.(17)

فرمود: بر هــر ke خواهى نیکى و احسان نما؛ تا رئیس و سرور او گردى; و از هــر ke خواهى بى نیازى جوى تا همانند او باشى. و خود ra نیازمند هــر ke خواهى بدان ـ و از او تقاضاى کمک نما ـ تا اسیر او گردى.

18ـ قالَ(علیه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ؛ لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَهُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ؛ وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ؛ لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ؛ أبْکَمٌ؛ أعْمى؛ حَیْرانٌ.(18)

فرمود: عزیزترین عزّت ها علم و کمال است؛ براى ایــن ke شناخت معاد و تأمین معاشِ انسان؛ be وسیله آن انــجـام مى پذیرد. و پست ترین ذلّت ها جهل و نادانى است؛ زیــرا ke صاحبش همیشه در کرى و لالى و کورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.

19ـ قالَ(علیه السلام): جُلُوسُ ساعَه عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَهِ ألْفِ سَنَه؛ وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِکافِ سَنَه فى بَیْتِ اللّهِ؛ وَ زیارَهُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعینَ طَوافاً حَوْلَ الْبَیْتِ؛ وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ حَجَّه وَ عُمْرَه مَبْرُورَه مَقْبُولَه؛ وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعینَ دَرَجَهً؛ وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَیْهِ الرَّحْمَهَ؛ وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِکَهُ: أنَّ الْجَنَّهَ وَ جَبَتْ لَهُ.(19)

فرمود: یک ساعت در محضر علماء نشستن ـ ke انسان ra be مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه be عالِم از إعتکاف و یک سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زیارت و دیدار علماء؛ نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف کعبه محبوب تر خواهد بود؛ و نــیــز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنین خداوند او ra هفتاد مرحله ترفیعِ درجه مى دهد و رحمت و برکت خود ra بر او نازل مى گرداند؛ و ملائکه شهادت مى دهند be ایــن ke او اهل بهشت است.

20ـ قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم؛ لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذى لَمْ یَأتِکَ عَلى یَوْمِکَ الَّذى أنْتَ فیهِ؛ فَإنْ یَکُنْ بَقِیَ مِنْ أجَلِکَ؛ فَإنَّ اللّهَ فیهِ یَرْزُقُکَ.(20)

فرمود: اى فرزند آدم؛ غُصّه رزق و آذوقه آن روزى ke در پیش دارى و هنوز نیامده اســت نخور؛ زیــرا چـنـانـچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز ra هم مى رساند.

21ـ قالَ(علیه السلام): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ؛ وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ؛ وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ؛ وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِیْرَتِهِ.(21)

فرمود: ارزش هــر انسانى be قدر همّت اوست؛ و شجاعت و توان هــر شخصى be مقدار گذشت و احسان اوست؛ و درستکارى و صداقت او be قدر جوانمردى اوست؛ و پاکدامنى و عفّت هــر فرد be اندازه غیرت او خواهد بود.

22ـ قالَ(علیه السلام): مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخیهِ تَبَرُّکاً بِهِ؛ خَلَقَ اللّهُ بَیْنَهُما مَلِکاً یَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَهُ.(22)

فرمود: کسى ke دهن خورده برادر مؤمنش ra be عــنــوان تبرّک میل نماید؛ خداوند متعال ملکى ra مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قیامت طلب آمرزش و مغفرت نماید.

23ـ قالَ(علیه السلام): لا خَیْرَ فِى الدُّنْیا إلاّ لِرَجُلَیْنِ: رَجَلٌ یَزْدادُ فى کُلِّ یَوْم إحْساناً؛ وَ رَجُلٌ یَتَدارَکُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلایَتِنا أهْلِ الْبَیْتِ.(23)

فرمود: خیر و خوبى در دنیا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان ke سعى نـمـایـنـد در هــر روز؛ نسبت be گذشته کار بهترى انــجـام دهند. دسته دوّم آنان ke نسبت be خطاها و گناهان گذشته خود پشیمان و سرافکنده گردند و توبه نمایند؛ و توبه کسى پذیرفته نـیـسـت مگر آن ke ba اعتقاد بر ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت باشد.

24ـ قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم؛ أوَّلُهُ نُطْفَهٌ؛ وَ آخِرُهُ جیفَهٌ؛ وَ هُوَ قائِمٌ بَیْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ؛ ثُمَّ یَتَکَبَّرُ.(24)

فرمود: تعجبّ مى کنم از کسى ke اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود ra ظرف فضولات قرار داده است؛ ba ایــن حال تکبّر و بزرگ منشى هم مى نماید.

25ـ قالَ(علیه السلام): إیّاکُمْ وَ الدَّیْن؛ فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّیْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.(25)

فرمود: از گرفتن نسیه و قرض؛ خود ra برهانید؛ چــون ke سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

26ـ قالَ(علیه السلام): إنَّ الْعالِمَ الْکاتِمَ عِلْمَهُ یُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِیامَهِ؛ تَلْعَنُهُ کُلُّ دابَّه مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ.(26)

فرمود: آن عالم و دانشمندى ke علم خود ra ـ در بیان حقایق ـ براى دیگران کتمان کند؛ روز قیامت ba بدترین بوها محشور مى شــود و مورد نفرت و نفرین تمام موجودات قرار مى گیرد.

27ـ قالَ(علیه السلام): ya کُمَیْلُ؛ قُلِ الْحَقَّ عَلى کُلِّ حال؛ وَوادِدِ الْمُتَّقینَ؛ وَاهْجُرِ الفاسِقینَ؛ وَجانِبِ المُنافِقینَ؛ وَلاتُصاحِبِ الخائِنینَ.(27)

فرمود: در هــر حالتى حقّ ra بگو و مدافع آن باش؛ دوستى و معاشرت ba پرهیزگاران ra ادامه ده؛ و از فاسقین و معصیت کاران کناره گیرى کن؛ و از منافقان دورى و فرار کن؛ و ba خیانتکاران همراهى و هم نشینى منما.

28ـ قالَ(علیه السلام): فى وَصیَّتِهِ لِلْحَسَنِ (علیه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبْلَ الطَّریقِ؛ وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.(28)

ضمن سفارشى be فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: پیش از آن ke بخواهى مسافرت بروى؛ رفیق مناسب راه ra جویا باش؛ و پیش از آن ke منزلى ra تهیّه کنى همسایگان ra بررسى کن ke چگونه هستند.

29ـ قالَ(علیه السلام): اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ.(29)

فرمود: فخر کردن انسان be خودش؛ نشانه کم عقلى او مى باشد.

30ـ قالَ(علیه السلام): أیُّهَا النّاسُ؛ إِیّاکُمْ وُحُبَّ الدُّنْیا؛ فَإِنَّها رَأْسُ کُلِّ خَطیئَه؛ وَبابُ کُلِّ بَلیَّه؛ وَداعى کُلِّ رَزِیَّه.(30)

فرمود: اى گروه مردم؛ نسبت be محبّت و علاقه be دنیا مواظب باشید؛ چــون ke علاقه و محبّت be دنیا اساس هــر خطا و انحرافى است؛ و دروازه هــر بلا و گرفتارى است؛ و نزدیک کننده هــر فتنه و آشوب; و نــیــز آورنده هــر مصیبت و مشکلى است.

31ـ قالَ(علیه السلام): السُّکْرُ أرْبَعُ السُّکْراتِ: سُکْرُ الشَّرابِ؛ وَسُکْرُ الْمالِ؛ وَسُکْرُ النَّوْمِ؛ وَسُکْرُ الْمُلْکِ.(31)

فرمود: مستى در چهار چیز است: مستى از شراب (و خمر)؛ مستى مال و ثروت؛ مستى خواب؛ مستى ریاست و مقام.

32ـ قالَ(علیه السلام): أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ.(32)

فرمود: زبان؛ همچون درّنده اى اســت ke اگــر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى be جسم و ایمان) خواهد زد.

33ـ قالَ(علیه السلام): یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.(33)

فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر علیه ظالم سخت تر اســت از روزى ke ظالم ستم بر مظلوم مى کند.

34ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ؛ وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ؛ وَحُکْمُ ما بَیْنِکُمْ.(34)

فرمود: قرآن احوال گذشتگان؛ و أخبار آینده ra در بردارد؛ و شرح وظایف شما ra بیان کرده است.

35ـ قالَ(علیه السلام): نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً؛ ثُلْثٌ فینا وَفى عَدُوِّنا؛ وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ؛ وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْکامٌ.(35)

فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: یک قسمت آن درباره اهل بیت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ایشان; و قسمت دیگر آن؛ اخلاقیّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بیان واجبات و احکام إلهى مى باشد.

36ـ قالَ(علیه السلام): ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب؛ وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَه.(36)

فرمود: مؤمن آن کسى اســت ke خود ra be جهت رفاه مردم در زحمت بیندازد و دیگران از او در أمنیّت و آسایش باشند.

37ـ قالَ(علیه السلام): کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ؛ فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى یُقْتَلَ فى سَبیلِ اللّه؛

وَجِهادُ الْمَرْئَهِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِیْرَتِهِ.(37)

فرمود: خداوند جهاد ra بر مردان و زنان لازم دانسته است. پــس جهاد مرد؛ آن اســت ke از مال و جانش بگذرد تا جائى ke در راه خدا کشته و شهید شود. و جهاد زن آن اســت ke در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غیرت و جوانمردى او صبر نماید.

38ـ قالَ(علیه السلام): فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.(38)

فرمود: در تغییر و دگرگونى حالات و حوادث؛ فطرت و حقیقت اشخاص شناخته مى شود.

39ـ قالَ(علیه السلام): إنّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ؛ وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.(39)

فرمود: امروزه – در دنیا – زحمت و فعالیّت؛ بدون حساب اســت و فرداى قیامت؛ حساب و بررسى اعمال و دریافت پاداش است.

40ـ قالَ(علیه السلام): إتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاکِم.(40)

فرمود: دورى و اجتناب کنید از معصیت هاى إلهى؛ حتّى در پنهانى؛ پــس be درستى ke خداوند شاهد اعمال و نیّات است; و نــیــز او حاکم و قاضى خواهد بود.

پاورقیها:
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97؛ بحارالأنوار: ج 90؛ ص 343؛ ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 114 ح 29؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 169؛ ح 20.
[3] ـ وسائل الشّیعه: ج 25؛ ص 434؛ ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4؛ ص 402؛ س 3.
[5] ـ أعیان الشّیعه: ج 1؛ ص 350؛ بحارالأنوار: ج 41؛ ص 150؛ ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 55؛ بحارالأنوار: ج 2؛ ص 48؛ ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95؛ بحارالأنوار: ج 68؛ ص 181؛ ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5؛ ص 317؛ ح 16؛ be نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 152؛ ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 155؛ ح 5.
[11] ـ عدّه الدّاعى: ص 85؛ ص 1؛ بحارالأنوار: ج 101؛ ص 73؛ ح 24.
[12] ـ مستدرک الوسائل : ج 16؛ ص 291؛ ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69؛ ص 68؛ س 2؛ ضمن ح 28.
[14] ـ محبّه البیضاء: ج 5؛ ص 144؛ تنبیه الخواطر: ص 195؛ س 16.
[15] ـ مستدرک الوسائل: ج 3؛ ص 210؛ ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 96؛ ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70؛ ص 13.
[18] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 70؛ ح 65.
[19] ـ عدّه الدّاعى: ص 75؛ س 8؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 205؛ ح 33.
[20] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 52؛ ح 26.
[21] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 46؛ ح 12.
[22] ـ اختصاص شیخ مفید: ص 189؛ س 5.
[23] – وسائل الشیعه: ج 16 ص 76 ح 5.
[24] ـ وسائل الشّیعه: ج 1؛ ص 334؛ ح 880.
[25] ـ وسائل الشّیعه: ج 18؛ ص 316؛ ح 23750.
[26] ـ وسائل الشّیعه: ج 16؛ ص 270؛ ح 21539.
[27] ـ تحف العقول: ص 120؛ بحارالأنوار: ج 77؛ ص 271؛ ح 1.
[28] ـ بحارالأنوار: ج 76؛ ص 155؛ ح 36؛ و ص 229؛ ح 10.
[29] ـ اصول کافى: ج 1؛ ص 27؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 161؛ ح 15.
[30] ـ تحف العقول: ص 152؛ بحارالأنوار: ج 78؛ ص 54؛ ح 97.
[31] ـ خصال : ج 2؛ ص 170؛ بحارالأنوار: ج 73؛ ص 142؛ ح 18.
[32] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 165.
[33] ـ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام: ص 1193.
[34] ـ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام: ص 1235.
[35] ـ اصول کافى؛ ج 2؛ ص 627؛ ح 2.
[36] ـ بحارالأنوار: ج 75؛ ص 53؛ ح 10.
[37] ـ وسائل الشّیعه: ج 15؛ ص 23؛ ح 19934.
[38] ـ شرح نهج البلاغه فیض الإسلام: ص 1183.
[39] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 1؛ ک 41.
[40] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 324


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگی نامه امام حسن

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:35
golroz

امام حسن

امام حسن

امام حسن فرزند علی بن ابی‌طالب(ع) در شب نیمه ماه مبارک رمضان؛ سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده be جهان گشود. در سن 37 سالگی ba وی بــرای خلافت و جانشینی امام علی(ع) بیعت شد. مدت امامت حضرتش شش ماه و سه روز be طول انجامید. پــس از آن تحت شرایط و عوامل خاص در سال 41 هـ.ق ba معاویه صلح کــرد و be مدینه مراجعت نمود و مدت ده سال در مدینه زندگی کرد؛ سرانجام ba دسیسه و نیزنگ معاویه be دست همسرش (جعده دختر اشعث کندی) be شهادت رسید و در قبرستان بقیع در کنار قبر مادربزرگش فاطمه بنت اسد be خاک سپرده شد.
به اعتراف دوست و دشمن؛ در فضایل و کمالات اخلاقی انسانی کامل بود: قرابت و نزدیکی آن‌حضرت be رسول الله(ص)؛ علاقه و محبت پیامبر نسبت be وی؛ دارا بودن بیشترین شباهت be رسول الله؛ یکی از مصادیق آیه تطهیر؛ حضور ba پیامبر در جریان مباهله؛ تواضع و سخاوت فراوان؛ عبادت زیاد؛ be اتفاق برادرش (امام حسین) سرور جوانان بهشت بودن؛ برخی از بارزترین خصائص و ویژگی‌های اخلاقی و کمالات آن‌حضرت است.
پاسخ تفصیلی
امام حسن؛ فرزند علی بن ابی‌طالب(ع)؛ سرور جوانان بهشت است.[1]
بنا be روایت مشهور بین شیعه[2] و اهل سنت؛[3] امام حسن(ع) در شب نیمه ماه مبارک رمضان؛ سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده be جهان گشود. البته نقل‌های ضعیفی هم وجود دارد ke یکی از آنها زمان ولادت آن‌حضرت ra ماه شعبان ذکر می‌کند.[4] شاید ایــن تاریخ ba تاریخ ولادت امام حسین اشتباه شده باشد.
کنیه‌اش ابو محمد است.[5] برخی گفته‌اند: ایــن کنیه ra پیامبر اکرم(ص) be امام حسن(ع) داد.[6] در هفتمین روز ولادتش حضرت فاطمه(س) قنداقه امام حسن ra – در پارچه‌ای از حریر بهشتی ke جبرئیل بــرای پیامبر آورده بود – خدمت پدر آورد و پیامبر(ص) نام حسن ra بر وی نهاد.[7]
لقب‌های آن‌حضرت عبارتند از: سیّد؛ زکی؛ مجتبی و تقی.[8]
هنگام ارتحال ملکوتی پیامبر(ص)؛ امام حسن(ع) هفت سال و چند ماه؛ ya هشت سال داشت. زمانی ke امامت بعد از علی(ع) be ایشان رسید؛ 37 ساله بود.[9]
شیخ مفید در کتاب ارشاد می‌گوید: «زمان بیعت (امامت) امام مجتبی روز جمعه 21 رمضان سال چهل هجری بود».[10]
مدت امامت آن‌حضرت شش ماه و سه روز be طول انجامید و در سال 41 هـ.ق بین او و معاویه صلح‌نامه امضا شد.[11] پــس از اجرای صلح؛ امام حسن(ع) be مدینه مراجعت نمود و مدت ده سال آخر عمر شریفش ra در آن‌جا ساکن بود.[12]
درباره تاریخ شهادت امام حسن مجتبی(ع) در منابع اسلامی اختلاف نظر دیده می‌شود؛ پنجم ربیع الاول؛[13] و 28 صفر سال پنجاه هجری[14] ke مشهور همان قول دوم است.
امام حسن(ع) be دست همسرش جعده (دختر اشعث کندی) از طریق سم be شهادت رسید.[15] ایــن حادثه ba دسیسه و نیرنگ معاویه و وعده ازدواج ba پسرش یزید بن معاویه صورت پذیرفت. سرانجام امام(ع) ba نوشیدن زهر be دست همسرش be دیدار حق شتافت و امام حسین(ع) پــس از مراسم غسل و کفن؛ برادرش ra در کنار مقبره مادر بزرگشان فاطمه بنت اسد در قبرستان بقیع be خاک سپرد.[16]
فضائل و مناقب امام حسن(ع)
تاریخ نویسان درباره امام حسن مجتبی(ع) فضایل و مناقبی ra ذکر کرده‌اند ke برخی از آنها چنین است:
1. نام‌گذاری امام حسن از ســوی خداوند
جابر بن عبدالله می‌گوید: هنگامی ke حضرت زهرا امام حسن(ع) ra be دنیا آورد؛ be امام علی(ع) گفت: «برایش نام انتخاب کن». علی(ع) فرمود: «من در نام‌گذاری ایــن فرزند بر پیامبر خدا پیش نمی‌گیرم». قنداقه امام حسن ra خدمت رسول الله(ص) آوردند و گفتند: ya رسول الله! برایش نام انتخاب کن. پیامبر فرمود: «در ایــن نام‌گذاری بر خدای متعال سبقت نمی‌گیرم». پــس خدای متعال be جبرئیل وحی فرستاد ke محمد(ص) صاحب فرزند شد؛ be جانب وی برو؛ تبریک بگو؛ و be او بگو ke علی نسبت be تو مثل هارون نسبت be موسی است؛ پــس نام فرزند هارون ra بر وی بگذار. جبرئیل بر پیامبر(ص) فرود آمد؛ تولد فرزند ra از جانب خداوند بر وی تبریک گــفــت و گفت: خدای متعال فرمود: «نام مولود فاطمه ra be اسم پسر هارون نام‌گذاری کن». پیامبر فرمود: «نام پسر هارون چیست؟» جبرئیل گفت: شبر. پیامبر(ص) فرمود: «زبان ما عربی است!» پــس جبرئیل در جواب گفت: «او ra حسن نام بگذار» و پیامبر نام حسن ra برایش برگزید.[17]
2. امام حسن؛ سرور جوانان بهشت
جابر از پیامبر خدا(ص) نقل می‌کند: «هر کس خواست سرور جوانان بهشت ra ببیند؛ پــس be چهره حسن بن علی نگاه کند».[18]
3. هیبت و ابهت امام حسن؛ هیبت رسول خدا
ابن علی رافعی از پدرش؛ از جده‌اش زینب دختر ابی رافع؛ نقل می‌کند: حضرت فاطمه ba دو پسرش حسن و حسین(ع) خدمت رسول خدا(ص) رسید … و فرمود: «این دو پسرانت هستند؛ پــس چیزی be ارث و یادگار آن دو ra بیاموز»؛ پیامبر(ص) چنین درباره آنها فرمود: «حسن؛ هیبت و ابهت مرا دارد. امــا حسین دارای جود و بخشش و شجاعت من است». مؤیّد ایــن روایت؛ روایتی اســت ke محمد بن اسحاق نقل کرده است؛ کسی در شرافت بعد از رسول خدا(ص) be حسن بن علی نرسیده است. وی می‌گوید من در مسیر مکه خود شاهد بودم ke امام حسن از مَرکبش پایین آمد و پیاده می‌رفت از همراهانش کسی نماند؛ مگر این‌که او نــیــز از مرکبش پیاده شد؛ حــتـی سعد بن ابی وقاص هم پیاده شــد و در کنار حضرت راه می‌رفت.[19]
4. امام مجتبی؛ شبیه‌ترین مردم be رسول خدا
از انس بن مالک نقل شده است: کسی در شباهت be رسول الله مانند حسن بن علی نبود.[20]
5. شدیدترین ابراز محبت‌های رسول خدا نسبت be امام مجتبی
اسامه بن زید گوید: شبى از شب‌ها be خاطر حاجتى؛ در خانه رسول خدا(ص) ra کوبیدم؛ آن‌حضرت از خانه بیرون آمد؛ نیازم ra گفتم و پیامبر حاجتم ra برآورده ساخت؛ در آن حال حضرتش ra دیدم چیزى بر خود پیچیده بود ke نام آن‌را نمی‌دانستم! گفتم: ya رسول الله! ایــن لباس چــه نام دارد؟ رسول خدا(ص) لباس خود ra باز کرد؛ دیدم حسن و حسین ra در بغل داشت؛ ســپــس فرمود: «این دو فرزند؛ فرزند من و فرزند دخترم می‌باشند! خدایا! من آنها ra دوست می‌دارم و تو دوست بدار هرکسی ke آنها ra دوست داشته باشد».[21]
در روایتی دیگر از بَراء بن عازب آمده است؛ من دیدم ke حسن بر دوش رسول الله بود؛ در حالی ke می‌فرمود: «خدایا! من او (حسن) ra دوست می‌دارم؛ تو نــیــز او ra دوست بدار».[22]
6. زهد و عبادت امام حسن
امام حسن مجتبی(ع)؛ عابدترین؛ زاهدترین و ba فضیلت‌ترین مردم زمانش بود و زمانی ke عازم حج می‌شد؛ ba پای پیاده می‌رفت و گاهی هم پا برهنه. امام حسن زمانی ke یاد مرگ می کــرد می‌گریست و هنگامی ke be یاد قبر و قیامت می‌افتاد؛ اشک از چشمانش سرازیر می‌شد.[23]
7. بذل و بخشش در راه خدا
امام مجتبی(ع) اهل جود و بخشش بود و در میان مردم be ایــن خصلت معروف بود. روایات فراوان در این‌باره آمده است؛ علامه مجلسی صاحب کتاب «بحار الانوار» از «حلیه الاولیاء» نقل می‌کند: «امام حسن(ع) دو بار تمام زندگی‌اش ra در راه خدا بین مستمندان تقسیم کرد».[24]
8. تواضع و محبت نسبت be فقرا
ابن شهر آشوب از کتاب «الفنون» از احمد مؤدّب و کتاب «نزهه الابصار» از ابن مهدی نقل می‌کند: امام حسن(ع) در حال گذر از جایی بود؛ دید عده‌ای از فقرا بر زمین نشسته‌اند و مقداری نانِ خشکِ خورد شده در سفره آنها اســت و مشغول خوردن هستند؛ از حضرت دعوت کــردنــد از آن نان خشک میل کند؛ حضرت از مرکب پیاده شــد در کنارشان نشست و از آن نان میل کرد؛ be برکت وجود امام نان آن‌قدر زیاد شــد ke هــمــه از آن خوردند و سیر شدند؛ پــس از غذا امام مجتبی(ع) از آنها دعوت کــرد و در منزل خود از آنان پذیرایی نمود.[25]
مشابه این‌گونه روایات و ده‌ها آیه قرآن ke درباره فضایل و مناقب اهل بیت و امام مجتبی وارد شده؛ فراون است[26] و be همین مقدار درباره آن‌حضرت اکتفا می‌کنیم. درباره فضیلت و شخصیت امام حسن(ع) همین مقدار بس ke آن‌حضرت از اهل بیت(ع) است؛ کسانی ke خداوند پلیدی ra از آنان دور کرده و آنان ra پاک و مطهر گردانید؛[27] و از کسانی اســت ke رسول خدا(ص) be اتفاق آنان ba نصارای نجران مباهله کرد.
[1]. شیخ طوسی؛ محمد بن حسن‏؛ تهذیب الأحکام؛ ج 6؛ ص 39؛ تهران؛ دار الکتب الإسلامیه؛ چاپ چهارم؛ 1365ش.
[2]. شیخ مفید؛ محمد بن محمد؛ الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد؛ ج ‏2؛ ص 5؛ قم؛ کنگره شیخ مفید؛ چاپ اول؛ 1413ق؛ طبرسی؛ فضل بن حسن؛ إعلام الوری بأعلام الهدی؛ ج ‏1؛ ص 402؛ قم؛ مؤسسه آل البیت(ع)؛ چاپ اول؛ 1417ق؛ آل یاسین‏؛ شیخ راضى؛ صلح الحسن(ع)؛ ص 25؛ بیروت؛ اعلمى‏؛ چاپ اوّل‏؛ 1412ق.
[3]. ابن حجر عسقلانی؛ احمد بن علی؛ الاصابه فی تمییز الصحابه؛ ج ‏2؛ ص 60؛ بیروت؛ دار الکتب العلمیه؛ چاپ اول؛ 1415ق؛ ابن سعد کاتب واقدی؛ محمد بن سعد‏؛ الطبقات الکبری‏؛ ج ‏10؛ ص 226؛ بیروت؛ دار الکتب العلمیه؛ چاپ دوم؛ 1418ق؛ سبط بن جوزی‏؛ تذکره الخواص من الأمه فی ذکر خصائص الأئمه؛ ص 176؛ قم؛ منشورات الشریف الرضی‏؛ چاپ اول؛ 1418ق.
[4]. ابن حجر عسقلانی ایــن قول ra چنین نقل کرده است: «و قیل فی شعبان منها»؛ الإصابه فی تمییز الصحابه؛ ج ‏2؛ ص 60.
[5]. الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد؛ ج ‏2؛ ص 5.
[6]. امین عاملی‏؛ سید محسن؛ أعیان الشیعه؛ ج 1؛ ص 567؛ بیروت؛ دار التعارف‏؛ 1403ق.
[7]. الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد؛ ج ‏2؛ ص 5.
[8]. ابن شهر آشوب مازندرانی؛ مناقب آل أبی‌طالب(ع)؛ ج ‏4؛ ص 29؛ قم؛ انتشارات علامه؛ چاپ اول؛ 1379ق.
[9]. إعلام الورى بأعلام الهدی؛ ج ‏1؛ ص 402.
[10]. الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد؛ ج ‏2؛ ص 9.
[11]. إعلام الورى بأعلام الهدی؛ ج ‏1؛ ص 402.
[12]. همان؛ ص 403.
[13]. الطبقات الکبرى؛ ج ‏10؛ ص 354؛ شبراوى‏؛ جمال الدین؛ الإتحاف بحب الأشراف‏؛ ص 115؛ قم؛ دار الکتاب‏؛ چاپ اوّل‏؛ 1423ق.
[14]. طبرسی؛ فضل بن حسن؛ تاج الموالید؛ ص 82؛ بیروت؛ دار القاری؛ چاپ اول؛ 1422ق؛ طبری آملی صغیر؛ محمد بن جریر؛ دلائل الامامه؛ ص 159؛ قم؛ بعثت؛ چاپ اول؛ 1413ق؛ محدث اربلی؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه؛ ج ‏1؛ ص 486؛ قم؛ منشورات الرضی؛ چاپ اول؛ 1421ق؛ أعیان الشیعه؛ ج ‏1؛ ص 576.
[15]. ر.ک: «امام حسن(ع) و جعده»؛ سؤال 4733.
[16]. إعلام الورى بأعلام الهدى؛ ج ‏1؛ ص 414.
[17]. همان؛ ص 411.
[18]. همان.
[19]. همان؛ ص 412.
[20]. مجلسى؛ محمد باقر؛ بحارالأنوار؛ ج 43؛ ص 338؛ بیروت؛ دار إحیاء التراث العربی‏؛ چاپ دوم‏؛ 1403ق‏.
[21]. مناقب آل أبی‌طالب(ع)؛ ج ‏3؛ ص 382؛ ترمذی؛ محمد بن عیسى؛ سنن الترمذی؛ ج 5؛ ص 656 – 657؛ مصر؛ شرکه مکتبه و مطبعه مصطفى البابی الحلبی؛ چاپ دوم؛ 1395ق.
[22]. قشیری نیشابوری؛ مسلم بن حجاج؛ المسند الصحیح المختصر بنقل العدل عن العدل إلی رسول الله(ص)(صحیح مسلم)؛ ج 4؛ ص 1883؛ بیروت؛ دار الاحیاء التراث العربی؛ بی‌تا.
[23]. شیخ صدوق؛ محمد بن على‏؛ الأمالی؛ ص 178؛ تهران؛ کتابچى‏؛ چاپ ششم‏؛ 1376ش‏.
[24]. بحارالأنوار؛ ج 43؛ ص 339.
[25]. مناقب آل أبی‌طالب(ع)‏؛ ج 4؛ ص 23.
[26]. دراین‌باره be ایــن کتاب مراجعه کنید: فیروزآبادى‏؛ سید مرتضى؛ فضائل الخمسه من الصحاح السته؛ تهران‏؛ اسلامیه؛ چاپ دوم‏؛ 1392ق‏.
[27]. احزاب؛ 33؛ و نــیــز ر.ک: «آیه تطهیر»؛ سؤال 1504.

زندگینامه امام حسن

زندگینامه امام حسن

امام حسن (ع ) فرزند امیرمؤ منان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص ) اســت .

ولادت

امام حسن (ع ) در شب نیمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدینه تولد یافت ... وى نخستین پسرى بود ke خداوند متعال be خانواده على و فاطمه عنایت کرد. رسول اکرم (ص ) بلافاصله پــس از ولادتش ؛ او ra گرفت و در گوش راستش ‍ اذان و در گوش چپش اقامه گــفــت ... ســپــس براى او گوسفندى قربانى کرد؛ سرش ra تراشید و هموزن موى سرش – ke یک درم و چیزى افزون بود – نقره be مستمندان داد. پیامبر (ص ) دستور داد تا سرش ra عطرآگین کـنـنـد و از آن هنگام آیین عقیقه و صدقه دادن be هموزن موى سر نوزاد سنت شد. ایــن نوزاد ra حسن نام داد و ایــن نام در جاهلیت سابقه نداشت ... کنیه او ra ابومحمّد نهاد و ایــن تنها کنیه اوست .

القاب امام

لقب هاى او: سبط؛ سید؛ زکى ؛ مجتبى اســت ke از هــمــه معروفتر (مجتبى ) مى باشد.

پیامبر اکرم (ص ) be حسن و برادرش حسین علاقه خاصى داشت و بارها مى فرمود ke حسن و حسین فرزندان منند و be پاس همین سخن على be سایر فرزندان خود مى فرمود: شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند.

امام حسن هفت سال و خرده اى زمان جد بزرگوارش ra درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پــس از رحلت پیامبر (ص ) ke ba شهادت حضرت فاطمه دو ماه ya سه ماه بیشتر فاصله نداشت ؛ تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .

امام حسن (ع ) پــس از شهادت پدر بزرگوار خود be امر خدا و طبق وصیت آن حضرت ؛ be امامت رسید و مقام خلافت ظاهرى ra نــیــز اشغال کرد؛ و نزدیک be شش ماه be اداره امور مسلمین پرداخت ... در ایــن مدت ؛ معاویه ke دشمن سرسخت على (ع ) و خاندان او بود و سالها be طمع خلافت (در آغاز be بهانه خونخواهى عثمان و در آخر آشکارا be طلب خلافت ) جنگیده بود؛ be عراق ke مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد. ما در ایــن باره کمى بعدتر سخن خواهیم گــفــت .

امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پیکر و بزرگوارى be رسول اکرم (ص ) بسیار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او ra چنین توصیف کرده اند:

(داراى رخسارى سفید آمیخته be اندکى سرخى ؛ چشمانى سیاه ؛ گونه اى هموار؛ محاسنى انبوه ؛ گیسوانى مجعد و پر؛ گردنى سیمگون ؛ اندامى متناسب ؛ شانه ایى عریض ؛ استخوانى درشت ؛ میانى باریک ؛ قدى میانه ؛ نه چندان بلند و نه چندان کوتاه ... سیمایى نمکین و چهره اى در شمار زیباترین و جذاب ترین چهره ها).

ابن سعد گفته اســت ke (حسن و حسین be رنگ سیاه ؛ خضاب مى کردند).

کمالات انسانى

امام حسن (ع ) در کمالات انسانى یادگار پدر و نمونه کامل جدّ بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص ) زنده بود؛ او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جاى داشتند؛ گاهى آنان ra بر دوش خود سوار مى کــرد و مى بوسید و مى بویید.

از پیغمبر اکرم (ص ) روایت کرده اند ke درباره امام حسن و امام حسین (ع ) مى فرمود: ایــن دو فرزند من ؛ امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند (کنایه از ایــن ke در هــر حال امام و پیشوایند).

امام حسن (ع ) بیست و پنج بار حج کرد؛ پیاده ؛ در حالى ke اسبهاى نجیب ra ba او یدک مى کشیدند. هرگاه از مرگ یاد مى کــرد مى گریست و هرگاه از قبر یاد مى کــرد مى گریست ؛ هرگاه be یاد ایستادن be پاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد ke بیهوش مى شــد و چــون be یاد بهشت و دوزخ مى افتاد؛ همچون مار گزیده be خود مى پیچید. از خدا طلب بهشت مى کــرد و be او از آتش جهنم پناه مى برد. چــون وضو مى ساخت و be نماز مى ایستاد بدنش be لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد. سه نوبت دارائیش ra ba خدا تقسیم کــرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت ... گفته اند: (امام حسن (ع ) در زمان خودش عابدترین و بى اعتناترین مردم be زیور دنیا بود).

سرشت و طینت امام

در سرشت و طینت امام حسن (ع ) برترین نشانه هاى انسانیت وجود داشت ... هــر ke او ra مى دید be دیده اش بزرگ مى آمد و هــر ke ba او آمیزش ‍ داشت ؛ بدو محبت مى ورزید و هــر دوست ya دشمنى ke سخن ya خطبه او ra مى شنید؛ be آسانى درنگ مى کــرد تا او سخن خود ra تمام کــنــد و خطبه اش ra be پایان برد. محمّد بن اسحاق گــفــت :

(پس از رسول خدا (ص ) هیچکس ‍ از حیث آبرو و بلندى قدر be حسن بن على نرسید. بر در خانه اش فرش ‍ مى گستردند و چــون از خانه بیرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شــد و be احترام او کسى از برابرش عبور نمى کــرد و او چــون مى فهمید؛ بر مى خاست و be خانه مى رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مى کردند). در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده be راه رفتن ادامه داد. در کاروان هــمــه از او پیروى کــردنــد حتى سعد بن ابى وقاص پیاده شــد و در کنار آن حضرت راه افتاد.

ابن عباس ke از امام حسن (ع ) مسن تر بود؛ رکاب اسبشان ra مى گرفت و بدین کار افتخار مى کــرد و مى گــفــت : اینها پسران رسول خدایند.

با ایــن شاءن و منزلت ؛ تواضعش چنان بود ke : روزى بر عده اى مستمند مى گذشت ؛ آنها پاره هاى نان ra بر زمین نهاده و خود روى زمین نشسته بودند و مى خوردند؛ چــون حسن بن على ra دیدند گفتند: (اى پسر رسول خدا بیا ba ما هم غذا شو). امام حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گــفــت : (خدا متکبران ra دوست نمى دارد) و ba آنان be غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها ra be میهمانى خود دعوت کرد؛ هم غذا be آنان داد و هم پوشاک .

در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنى روایت کرده ke :

حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر be راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه be خیمه اى رسیدند ke پیرزنى در آن زندگى مى کرد. از او آب طلبیدند. گــفــت ایــن گوسفند ra بدوشید و شیر آن ra ba آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. ســپــس از او غذا خواستند. گــفــت همین گوسفند ra داریم بکشید و بخورید. یکى از آنان گوسفند ra ذبح کــرد و از گوشت آن مقدارى بریان کــرد و هــمــه خوردند و ســپــس همانجا be خواب رفتند. هنگام رفتن be پیرزن گفتند: ما از قریشیم be حج مى رویم ... چــون باز گشتیم نزد ما بیا ba تو be نیکى رفتار خواهیم کرد. و رفتند.

شوهر زن ke آمد و از جریان خبر یافت ؛ گــفــت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى کشى آنگاه مى گویى از قریش بودند؟ روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد؛ از آن محل کوچ کــرد و be مدینه عبورش افتاد. حسن بن على (ع ) او ra دید و شناخت ... پیش رفت و گــفــت : مرا مى شناسى ؟ گــفــت نه ... گــفــت : من همانم ke در فلان روز مهمان تو شدم ... و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر be او دادند. آن گاه او ra نزد برادرش حسین بن على فرستاد. آن حضرت نــیــز همان اندازه be او بخشش فرمود. او ra نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد او نــیــز عطایى همانند آنان be او داد.

حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود ke be گفته مروان ؛ ba کوهها برابرى مى کرد.

بیعت مردم ba حسن بن على (ع )

هنگامى ke حادثه دهشتناک ضربت خوردن على (ع ) در مسجد کوفه پیش ‍ آمد و مولى (ع ) بیمار شــد be حسن دستور داد ke در نماز بر مردم امامت کند؛ و در آخرین لحظات زندگى ؛ او ra be ایــن سخنان وصى خود قرار داد:

(پسرم ! پــس از من ؛ تو صاحب مقام و صاحب خون منى ). و حسین و محمّد و دیگر فرزندانش و رؤ ساى شیعه و بزرگان خاندانش ra بر ایــن وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود ra be او تحویل داد و ســپــس ‍ فرمود:

(پسرم ! رسول خدا دستور داده اســت ke تو ra وصى خود سازم و کتاب و سلاحم ra be تو تحویل دهم ... همچنانکه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و کتاب و سلاحش ra be من داده اســت و مرا ماءمور کرده ke be تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت ؛ آنها ra be برادرت حسین بدهى ).

امام حسن (ع ) be جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ؛ على علیه السلام ba مردم سخن بگوید. آنگاه پــس از حمد و ثناى بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنین گــفــت :

(همانا در ایــن شب آن چنان کسى وفات یافت ke گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان بدو نخواهند رسید). و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هایى ke على (ع ) در راه اسلام انــجـام داد و پیروزیهیى ke در جنگها نصیب وى شد؛ سخن گــفــت و اشاره کــرد ke از مال دنیا در دم مرگ فــقــط هفتصد درهم داشت از سهمیه اش از بیت المال ؛ ke مى خواست ba آن خدمتکارى براى اهل و عیال خود تهیه کند.

در ایــن موقع در مسجد جامع ke مالامال از جمعیت بود؛ عبداللّه بن عباس ‍ بپا خاست و مردم ra be بیعت ba حسن بن على تشویق کرد. مردم ba شوق و رغبت ba امام حسن بیعت کردند. و ایــن روز؛ همان روز شهادت پدرش ؛ یعنى روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود.

مردم کوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و یمن هــمــه ba میل ba حسن بن على بیعت کــردنــد جز معاویه ke خواست از راهى دیگر برود و ba او همان رفتار پیش گیرد ke ba پدرش پیش گرفته بود.

پس از بیعت مردم ؛ be ایراد خطبه اى پرداخت و مردم ra be اطاعت اهل بیت پیغمبر (ص ) ke یکى از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود؛ و آنها ra از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت .

بارى ؛ روش زندگى امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او ra قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید کسان ساخته بود. حسن بن على (ع ) شرایط رهبرى ra در خود جمع داشت زیــرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستى او یکى از شرایط ایمان بود؛ دیگر آنکه لازمه بیعت ba او ایــن بود ke از او فرمانبردارى کنند.

امام (ع ) کارها ra نظم داد و والیانى براى شهرها تعیین فرمود و انتظام امور ra بدست گرفت ... امّا زمانى نگذشت ke مردم چــون امام حسن (ع ) ra مانند پدرش در اجراى عدالت و احکام و حدود اسلامى قاطع دیدند؛ عده زیادى از افراد ba نفوذ be توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان be معاویه نامه نوشتند و او ra be حرکت be سوى کوفه تحریک نمودند؛ و ضمانت کــردنــد ke هرگاه سپاه او be اردوگاه حسن بن على (ع ) نزدیک شود؛ حسن ra دست بسته تسلیم او کـنـنـد ya ناگهان او ra بکشند.

خوارج نــیــز بخاطر وحدت نظرى ke در دشمنى ba حکومت هاشمى داشتند در ایــن توطئه ها ba آنها همکارى کردند.

در برابر ایــن عده منافق ؛ شیعیان على (ع ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند ke be کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. ایــن بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود ra در هــمــه مراحل – چــه در آغاز بعد از بیعت و چــه در زمانى ke امام (ع ) دستور جهاد داد – ثابت کردند.

امام حسن (ع ) وقتى طغیان و عصیان معاویه ra در برابر خود دید ba نامه هایى او ra be اطاعت و عدم توطئه و خونریزى فرا خواند ولى معاویه در جوانب امام (ع ) تنها be ایــن امر استدلال مى کــرد ke (من در حکومت از تو ba سابقه تر و در ایــن امر آزموده تر و be سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ !).

گاه معاویه در نامه هاى خود ba اقرار be شایستگى امام حسن (ع ) مى نوشت : (پس از من خلافت از آن توست زیــرا تو از هــر کس بدان سزاوارترى ) و در آخرین جوابى ke be فرستادگان امام حسن (ع ) داد ایــن بود ke (برگردید؛ میان ما و شما بجز شمشیر نـیـسـت ).

و بدین ترتیب دشمنى و سرکشى از طرف معاویه شروع شــد و او بود ke ba امام زمانش گردنکشى آغاز کرد. معاویه ba توطئه هاى زهرآگین و انتخاب موقع مناسب و ایجاد روح اخلالگرى و نفاق ؛ توفیق یافت ... او ba خریدارى وجدانهاى پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یاءس در مردم سست ایمان ؛ زمینه ra be نفع خود فراهم مى کــرد و از سوى دیگر؛ هــمــه سپاهیانش ra be بسیج عمومى فرا خواند.

امام حسن (ع ) نــیــز تصمیم خود ra براى پاسخ be ستیزه جویى معاویه دنبال کــرد و رسما اعلان جهاد داد. اگــر در لشکر معاویه be کسانى بودند ke be طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مى بودند؛ امّا در لشکر امام حسن (ع ) چهره هاى تابناک شیعیانى دیده مى شــد مانند حجر بن عدى ؛ ابو ایوب انصارى ؛ و عدى بن حاتم … ke be تعبیر امام (ع ) (یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود). امّا در برابر ایــن بزرگان ؛ افراد سست عنصرى نــیــز بودند ke جنگ ra ba گریز جواب مى دادند؛ و در نفاق افکنى توانایى داشتند؛ و فریفته زر و زیور دنیا مى شدند. امام حسن (ع ) از آغاز ایــن ناهماهنگى بیمناک بود.

مجموع نیروهاى نظامى عراق ra 350 هزار نوشته اند.

امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گــفــت و سپاهیان ra be عزیمت بسوى (نخیله ) تحریض فرمود. عدى بن حاتم نخستین کسى بود ke پاى در رکاب نهاد و فرمان امام ra اطاعت کرد. بسیارى کسان دیگر نــیــز از او پیروى کردند.

امام حسن (ع ) عبیداللّه بن عباس ra ke از خویشان امام و از نخستین افرادى بود ke مردم ra be بیعت ba امام تشویق کرد؛ ba دوازده هزار نفر be (مسکن ) ke شمالى ترین نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود. امّا وسوسه هاى معاویه او ra تحت تاءثیر قرار داد و مطمئن ترین فرمانده امام را؛ معاویه در مقابل یک میلیون درم ke نصفش ra نقد پرداخت be اردوگاه خود کشاند. در نتیجه ؛ هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نــیــز be دنبال او be اردوگاه معاویه شتافتند و دین خود ra be دنیا فروختند.

پس از عبیداللّه بن عباس ؛ نوبت فرماندهى be قیس بن سعد رسید. لشکریان معاویه و منافقان ba شایعه مقتول او؛ روحیه سپاهیان امام حسن (ع ) ra ضعیف نمودند. عده اى از کارگزاران معاویه ke be (مدائن ) آمدند و ba امام حسن (ع ) ملاقات کردند؛ نــیــز زمزمه پذیرش صلح ra بوسیله امام (ع ) در بین مردم شایع کردند. از طرفى یکى از خوارج تروریست نیزه اى بر ران حضرت امام حسن زد؛ بحدى ke استخوان ران آن حضرت آسیب دید و جراحتى سخت در ران آن حضرت پدید آمد. بهر حال وضعى براى امام (ع ) پیش ‍ آمد ke جز (صلح ) ba معاویه ؛ راه حل دیگرى نماند.

بارى ؛ معاویه وقتى وضع ra مساعد یافت ؛ be حضرت امام حسن (ع ) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن (ع ) براى مشورت ba سپاهیان خود خطبه اى ایراد فرمود و آنها ra be جانبازى و ya صلح – یکى از ایــن دو راه – تحریک و تشویق فرمود. عده زیادى خواهان صلح بودند. عده اى نــیــز ba زخم زبان امام معصوم ra آزردند. سرانجام ؛ پیشنهاد صلح معاویه ؛ مورد قبول امام حسن واقع شــد ولى ایــن فــقــط بدین منظور بود ke او ra در قید و بند شرایط و تعهداتى گرفتار سازد ke معلوم بود کسى چــون معاویه دیر زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند؛ و در آینده نزدیکى آنها ra یکى پــس از دیگرى زیر پاى خواهد نهاد؛ و در نتیجه ؛ ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنى هاى او و عدم پاى بندى او be دین و پیمان ؛ بر هــمــه مردم آشکار خواهد شد. و نــیــز امام حسن (ع ) ba پذیرش صلح از برادر کشى و خونریزى ke هدف اصلى معاویه بود و مى خواست ریشه شیعه و شیعیان آل على (ع ) ra بهر قیمتى هست ؛ قطع کند؛ جلوگیرى فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) – همچنان ke جد بزرگوارش رسول اللّه (ص ) پیش بینى فرموده بود – بعنوان (مصلح اکبر) در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفى جز مادیات محدود نداشت و مى خواست ke بر حکومت استیلا یابد. امّا امام حسن (ع ) بدین امر راضى نشد مگر بدین جهت ke مکتب خود و اصول فکرى خود ra از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود ra از نابودى برهاند.

از شرطهایى ke در قرارداد صلح آمده بود؛ اینهاست :

معاویه موظف اســت در میان مردم be کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سیرت خلفاى شایسته عمل کــنــد و بعد از خود کسى ra بعنوان خلیفه تعیین ننماید و مکرى علیه امام حسن (ع ) و اولاد على (ع ) و شیعیان آنها در هیچ جاى کشور اسلامى نیندیشد. و نــیــز سب و لعن بر على (ع ) ra موقوف دارد و ضرر و زیانى be هیچ فرد مسلمانى نرساند. بر ایــن پیمان ؛ خدا و رسول خدا (ص ) و عده زیادى ra شاهد گرفتند. معاویه be کوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شــود و مسلمانان در جریان امر قرار گیرند. سیل جمعیت بسوى کوفه روان شد.

ابتدا معاویه بر منبر آمد و سخنى چند گــفــت از جمله آنکه : (هان اى اهل کوفه ؛ مى پندارید ke be خاطر نماز و روزه و زکات و حج ba شما جنگیدم ؟ ba اینکه مى دانسته ام شما ایــن هــمــه ra بجاى مى آورید. من فــقــط بدین خاطر ba شما be جنگ برخاستم ke بر شما حکمرانى کنم و زمام امر شما ra بدست گیرم ؛ و اینک خدا مرا بدین خواسته نائل آورد؛ هــر چند شما خوش ندارید. اکنون بدانید هــر خونى ke در ایــن فتنه بر زمین ریخته شــود هدر اســت و هــر عهدى ke ba کسى بسته ام زیر دو پاى من اســت ).

و بدین طریق عهدنامه اى ra ke خود نوشته و پیشنهاد کرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زیر هــر دو پاى خود نهاد و چــه زود خود ra رسوا کرد!

سپس حسن بن على (ع ) ba شکوه و وقار امامت – چنانکه چشمها ra خیره و حاضران ra be احترام وادار مى کــرد – بر منبر بر آمد و خطبه تاریخى مهمى ایراد کرد.

پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول اللّه (ص ) چنین فرمود:

(… be خدا سوگند من امید مى دارم ke خیرخواه ترین خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى ra ke کینه هیچ مسلمانى ra be دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هیچ مسلمانى نیستم …) ســپــس فرمود: (معاویه چنین پنداشته ke من او ra شایسته خلافت دیده ام و خود ra شایسته ندیده ام ... او دروغ مى گوید. ما در کتاب خداى عزوجل و be قضاوت پیامبرش از هــمــه کس be حکومت اولیتریم و از لحظه اى ke رسول خدا وفات یافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ایم ). آنگاه be جریان غدیر خم و غصب خلافت پدرش على (ع ) و انحراف خلافت از مسیر حقیقى اش ‍ اشاره کــرد و فرمود: (این انحراف سبب شــد ke بردگان آزاد شده و فرزندانشان – یعنى معاویه و یارانش – نــیــز در خلافت طمع کردند).

و چــون معاویه در سخنان خود be على (ع ) ناسزا گــفــت ؛ حضرت امام حسن (ع ) پــس از معرفى خود و برترى نسب و حسب خود بر معاویه نفرین فرستاد و عده زیادى از مسلمانان در حضور معاویه آمین گفتند. و ما نــیــز آمین مى گوییم .

امام حسن (ع ) پــس از چند روزى آماده حرکت be مدینه شد.

معاویه be ایــن ترتیب خلافت اسلامى ra در زیر تسلط خود آورد و وارد عراق شد؛ و در سخنرانى عمومى رسمى ؛ شرایط صلح ra زیر پا نهاد و از هــر راه مــمــکن استفاده کرد؛ و سخت ترین فشار و شکنجه ra بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت .

امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود ke ده سال طول کشید؛ در نهایت شدت و اختناق زندگى کــرد و هیچگونه امنیتى نداشت ؛ حتى در خانه ؛ نــیــز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى be تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهید و در بقیع مدفون شد.

همسران و فرزندان امام حسن (ع )

دشمنان و تاریخ نویسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند. امّا آنچه تاریخ ‌هاى صحیح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از:

(ام الحق ) دختر طلحه بن عبیداللّه – (حفصه ) دختر عبدالرحمن بن ابى بکر – (هند) دختر سهیل بن عمر و (جعده ) دختر اشعث بن قیس .

بیاد نداریم ke تعداد همسران حضرت در طول زندگیش از هشت ya ده be اختلاف دو روایت تجاوز کرده باشند. ba ایــن توجه ke (ام ولد)هایش هم داخل در همین عددند.

(ام ولد) کنیزى اســت ke از صاحب خود داراى فرزند مى شــود و همین امر موجب آزادى او پــس از مرگ صاحبش مى باشد.

فرزندان آن حضرت از دختر و پسر 15 نفر بوده اند بنامهاى : زید؛ حسن ؛ عمرو؛ قاسم ؛ عبداللّه ؛ عبدالرحمن ؛ حسن اثرم ؛ طلحه ؛ ام الحسن ؛ ام الحسین ؛ فاطمه ؛ ام سلمه ؛ رقیه ؛ ام عبداللّه و فاطمه .

نسل او فــقــط از دو پسرش حسن و زید باقى ماند و از غیر ایــن دو انتساب be آن حضرت درست نـیـسـت .

احادیث از امام حسن مجتبی

احادیث از امام حسن مجتبی

1- نصیحت از سر اخلاص

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلَّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَلِیلًا هُدِیَ لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ‏ وَ وَفَّقَهُ اللَّهُ لِلرَّشَادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْنَى فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ مَخْذُولٌ فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللَّهِ بِکَثْرَهِ ِ الذِّکْر

هان اى مردم! کسى ke براى خدا نصیحت کــنــد و کلام خدا ra راهنماى خود گیرد؛ be راهى پایدار رهنمون شــود و خداوند او ra be رشد و هدایت موفّق سازد و be نیکویى استوار گرداند؛ زیــرا پناهنده be خدا در امان و محفوظ اســت و دشمن خدا ترسان و بىیاور اســت و ba ذکر بسیار خود ra از [معصیت خداى] بپایید.

تحف العقول ص 227

2- شناخت هدایت

«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا یقینًا أَنـَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَهَ الْهُدى؛ وَ لَنْ تُمَسِّکُوا بِمیثاقِ الْکِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْکِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ؛ فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِکَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّکَلُّفَ وَ رَأَیتُمْ الْفِرْیهَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْریفَ وَ رَأَیتُمْ کَیفَ یهْوى مَنْ یهْوى.»

به یقین بدانید ke شما هرگز تقوا ra نشناسید تا آن ke صفت هدایت ra بشناسید؛ و هرگز be پیمان قرآن تمسّک پیدا نمىکنید تا کسانى ra ke دورش انداختند بشناسید؛ و هرگز قرآن ra چنان ke شایسته تلاوت اســت تلاوت نمىکنید تا آنها ra ke تحریفش کــردنــد بشناسید؛ هــر گاه ایــن ra شناختید بدعتها و بر خود بستن ها ra خواهید شناخت و دروغ بر خدا و تحریف ra خواهید دانست و خواهید دید ke آن ke اهل هوى اســت چگونه سقوط خواهد کرد.

تحف العقول ص 227

3- فاصله میان حقّ و باطل

«بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ؛ ما رَأَیتَ بِعَینَیکَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیکَ باطِلاً کَثیرًا.»

بین حقّ و باطل be اندازه چهار انگشت فاصله است؛ آنچه ba چشمت بینى حقّ اســت و چــه بسا ba گوش خود سخن باطل بسیارى ra بشنوى.

تحف العقول ص 229

4- آزادى و اختیار انسان

«مَنْ أَحالَ الْمَعاصِىَ عَلَى اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ؛ إِنَّ اللّهَ لَمْ یطَعْ مَکْرُوهًا وَ لَمْ یعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ یهْمِلِ الْعِبادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَکَهِ؛ بَلْ هُوَ الْمالِکُ لِما مَلَّکَهُمْ وَ القادِرُ عَلى ما عَلَیهِ أَقْدَرَهُمْ؛ بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْییرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذیرًا.»

هر ke گناهان ra be خداوند نسبت دهد؛ be تحقیق؛ فاجر و نابکار است. خداوند be زور اطاعت نشود؛ و در نافرمانى مغلوب نگردد؛ او بندگان ra مهمل و سرِخود در مملکت وجود رها نکرده؛ بـلـکـه او مالک هــر آنچه آنها ra داده و قادر بر آنچه آنان ra توانا کرده اســت مىباشد؛ آنان ra فرمان داده تا be اختیار خودشان آن ra بپذیرند و نهیشان نموده تا be اختیار خود بر حذر باشند.

تحف العقول ص 231

5- زهد و حلم و درستى

« قیلَ لَهُ(علیه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَهُ فِى التَّقْوى وَ الزَّهادَهُ فِى الدُّنْیا. قیل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ کَظْمُ الْغَیظِ وَ مَلْکُ النَّفْسِ. قیلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْکَرِ بِالْمَعْرُوفِ.»

از حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام) پرسیده شــد ke زهد چیست؟فرمود: رغبت be تقوا و بىرغبتى در دنیا. سؤال شــد حلم چیست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس. سؤال شــد سداد و درستى چیست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتى be وسیله خوبى.

تحف العقول ص 225

6- تقوا

«أَلتَّقْوى بابُ کُلِّ تَوْبَه وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَه وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَل بِالتَّقْوى فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقینَ.»

تقوا و پرهیزکارى سرآغاز هــر توبه اى؛ و سرّ هــر حکمتى؛ و شرف و بزرگى هــر عملى است؛ و هــر ke از ba تقوایان کامیاب گشته be وسیله تقوا کامیاب شده است.

تحف العقول ص 232

7- خلیفه be حقّ

«إِنَّمَا الْخَلیفَهُ مَنْ سارَ بِسیرَهِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَهِ اللّهِ وَ لَعَمْرى إِنّا لاَعْلامُ الْهُدى وَ مَنارُ التُّقى.»

خلافت فــقــط از آنِ کسى اســت ke be روش رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)برود؛ و be طاعتِ خدا عمل کند؛ و be جان خودم سوگند ke ما اهل بیت نشانه هاى هدایت و جلوه هاى پرفروغ پرهیزگارى هستیم.

تحف العقول ص 233

8- حقیقت کرم و دنائت

قِیلَ فَمَا الْکَرَمُ قَالَ الِابْتِدَاءُ بِالْعَطِیَّهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ فِی الْمَحْلِ قِیلَ فَمَا الدَّنِیئَهُ قَالَ النَّظَرُ فِی الْیَسِیرِ وَ مَنْعُ الْحَقِیر

از امام مجتبى سؤال شد: کرم چیست؟فرمود: آغاز be بخشش نمودن پیش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطى. سؤال شد: دنائت و پستى چیست؟ فرمود: کوچک بینى و دریغ از اندک.

تحف العقول ص 225

9- مشورت مایه رشد و هدایت

«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلى رُشْدِهِمْ.»

هیچ قومى ba همدیگر مشورت نکنند؛ مگر آن ke be رشد و کمالشان هدایت شوند.

تحف العقول ص 233

10- لئامت و پستى

«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْکُرَ النِّعْمَهَ.»

پستى آن اســت ke شکر نعمت ra نکنى.

تحف العقول ص 233

11- بدتر از ننگ و زبونى

«أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.»

ننگ آسانتر از دوزخ است‏

تحف العقول ص 234

12- رفیق شناسى

«قالَ الْحَسَن(علیه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: ya بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَهَ وَ رَضیتَ الْعِشْرَهَ فَآخِهِ عَلى إِقالَهِ الْعَثْرَهِ وَ الْمُواساهِ فِى الْعُسْرَهِ.»

امام حسن(علیه السلام) be یکى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! ba احدى برادرى مکن تا بدانى کجاها مى رود و کجاها مى آید؛ و چــون از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش ra پسندیدى ba او برادرى کن be شرط ایــن ke معاشرت؛ بر اساس چشم پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.

تحف العقول ص 233

13- کار ba توکّل

«لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّکِلْ عَلَى الْقَدَرِ إِتَّکالَ المُسْتَسْلَمِ.»

چون شخص پیروز در طلب مکوش؛ و چــون انسان تسلیم شده be قَدَر اعتماد مکن [بلکه ba تلاش پیگیر و اعتماد و توکّل be خداوند؛ کار کن].

تحف العقول ص 233

14- خویشاوند و بیگانه واقعى

«أَلْقَریبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ؛ وَ الْبَعیدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّهُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»

خـویشاونـد کسـى اســت کـه دوستـى و محبّت؛ او ra نـزدیک کرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.و بیـگانـه کسـى اســت کـه از دوستـى و محبّت be دور اســت و گرچه نژادش نزدیک باشد.

کافی(ط-الاسلامیه) ج 2 ؛ ص 643 ؛ ح 7 – تحف العقول ص 234

15- اعتماد be مقدَّرات الهى

«مَنِ اتَّکَلَ عَلى حُسْنِ الاْخْتِیارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ یتَمَنَّ أَنـَّهُ فى غَیرِ الْحالِ الَّتى إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»

هر ke be نیک گزینى خداوند دلگرم باشد؛ آرزو نمىکند در وضعى جز آنچه خدا برایش برگزیده؛ باشد.

تحف العقول ص 234

16- آثار رفت و آمد در مسجد

«مَنْ أَدامَ الاْخْتِلافَ إِلَى الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدى ثَمان:آیهً مُحْکَمَهً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَهً مُنْتَظِرَهً وَ کَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى الهُدى أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى وَ تَرْکَ الذُّنُوبِ حَیاءً أَوْ خَشْیهً.»

هر ke پیوسته be مسجد رود be یکى از ایــن هشت فایده مى رسد:1ـ نشانه اى استوار (فهم آیات الهى)؛2ـ دوستى قابل استفاده؛3ـ دانشى تازه؛4ـ رحمتى مورد انتظار؛5ـ سخنى ke be راه راستش کشد؛6ـ ya سخنى ke او ra از پستى برهاند؛7ـ و ترک گناهان be خاطر شرم از خدا؛8ـ ya ترک گناهان be خاطر خوف از خدا.

تحف العقول ص 235

17- بهترین چشم و گوش و دل

«إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِى الخَیرِ مَذْهَبُهُ؛ وَ أَسْمَعُ الاْسـْماعِ ما وَعَى التَّذْکیرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ؛ أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.»

همانا بیناترین دیده ها آن اســت ke در طریق خیر نفوذ کند؛ و شنواترین گوشها آن اســت ke پند و اندرز ra در خود فرا گیرد و از آن سود برد؛ سالمترین دلها آن اســت ke از شبهه ها پاک باشد.

تحف العقول ص 235

18- تزکیه در پرتو عبادت

«إِنّ
[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 3 ] [ امتیاز شما : ]

آشنایی کامل با امام حسین

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:33
golroz

امام حسین

امام حسین

یکی از نکات قابل تاملی ke در عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) در کشور be چشم می‌خورد؛ ایــن اســت ke هیات‌های مذهبی هنوز عاشورا آغاز نشده be عزاداری می‌پردازند؛ امــا بعد از عاشورا ke امام حسین(ع) be شهادت می‌رسد و اصحاب و یاران حضرت be اسارت می‌روند؛ هیات‌ها جمع می‌شوند ke ایــن امر خود جای بسی تامل دارد.

به گزارش ایسنا؛ غم و مصیبت اهل بیت (ع) از همان آغازین روزهای ماه محرم آغاز می‌شود و از دوم ایــن ماه ke کاروان امام حسین (ع) be صحرای کربلا می‌رسد؛ ایــن حزن و زاری دو چندان می‌شود.

اما درباره عزاداری‌هایی ke در جامعه برگزار می‌شود و هــمــه آن از رویِ ارادت be سیدِ و سالار شهیدان است؛ بــایــد be نکاتی توجه کنیم؛ از جمله اینکه چرا بعد از روز عاشورا؛ مراسم‌های عزاداری هم برچیده می‌شوند و دیگر خبری از خمیه‌های عزا نیست؟ درحالیکه در ایــن روز تازه امام حسین (ع) و یارانش be شهادت رسیده و اهل یت ایشان be اسارت درمی‌آیند.

به نظر بــایــد ایــن امر در جامعه ترویج پیدا کــنــد ke محرم و عزاداری اباعبدالله فــقــط be ۱۰ روز ابتدایی ایــن ماه محدود نشود.

«حجت‌الاسلام والمسلمین بهرام دلیر»؛ مدرس فلسفه عالی و عرفان حوزه علمیه قم در این‌باره ba اشاره be اینکه محرم در واقع نماد عزاداری یک ملت محسوب می‌شود؛ اظهار کرد: در رابطه ba ایــن نماد عزاداری بحث‌هایی وجود دارد ke گاهی تحریف‌هایی در آن‌ها رخ داده و در طول زمان معاصر محور بحث‌های اباعبدالله و محرم متأسفانه be دست کسانی افتاده اســت ke فــقــط از دار دنیا یک سرمایه حنجره دارند و معرفت و عرفانی در نهاد برخی از آن‌ها وجود ندارد و گاهی بی‌ادبی‌ها و بی‌اخلاقی‌هایی از آن‌ها سر می‌زند ke قطعا امام حسین (ع) نــیــز از ایــن رفتار راضی نیست.

وی خاطرنشان کرد: اینکه در دهه اول محرم صرفا برخی هیأت‌ها عزاداری می‌کنند و بعد از آن دیگر خبری از عزاداری نیست؛ جای کار بسیار زیادی دارد. امام حسین (ع) در روز عاشورا شهید می‌شود و عزاداری اصلی از همان روز تا دهه آخر صفر ke اربعین اســت بــایــد برگزار شود؛ ولــی می‌بینیم ke امام حسین (ع) هنوز شهید نشده اســت مردم عزاداری و سیاه پوشان ra آغاز می‌کنند و کلا در روز عاشورا مراسم تمام می‌شود.

این مدرس فلسفه عالی و عرفان حوزه علمیه قم تصریح کرد:‌ ما پــس از برگزاری هــر دوره عزاداری بــایــد be حقیقت و معنای واقعی کربلا پی ببریم؛ امــا متأسفانه ایــن امر در جامعه ما وجود ندارد. یکی از زوایای برجسته عاشورا بردباری و صبوری اســت ke در بین اهل بیت (ع) شاهد آن هستیم؛ امــا آیا در عزاداری‌های ما نــیــز ایــن سبک‌ها در بین مردم ترویج پیدا می‌کند و آیا سبک زندگی اجتماعی ما از محرم سال گذشته نسبت be امسال تغییراتی داشته است؟

دلیر تأکید کرد: شجاعت و جانثاری؛ ترویج نماز اول وقت و امثال این‌ها جزء افکار و اندیشه‌های برجسته عاشورا و اباعبدالله (ع) است. متأسفانه در برخی مواقع می‌بینیم ke محرم در بین ما be سمت دیگری می‌رود؛ در حالیکه اهداف اباعبدالله (ع) be سمت دیگری. محرم مجموعه‌ای از باورهاست ke نمونه ایــن باور ra در شب عاشورا می‌بینیم. ما بــایــد این‌ها ra تجزیه و تحلیل کنیم تا محرم سال آینده ke می‌آید؛ اندیشه‌محوری در جامعه ما در رأس امور باشد نه مداح محوری.

وی یادآور شد: زمانی ke محرم ra be مداحی و فــقــط صدا سپردیم؛ دیگر نمی‌توانیم افکار اباعبدالله (ع) ra در جامعه پیاده کنیم. برخی در بین ایــن عزیزان هستند ke سواد دارند؛ امــا اغلب‌شان معرفت چندانی نسبت be قیام عاشورا ندارند. مجددا تأکید می‌کنم ke دهه محرم از عاشورا شروع می‌شود. یکی از مواردی ke بــایــد be آن در عزاداری‌ها پرداخت همین امر اســت ke هیات‌ها فقط ۱۰ روز اول عزاداری می‌کنند.

سابقه تاریخی عزاداری در دهه اول ماه محرم

نقش عزاداری در حفظ فرهنگ عاشورا مهم اســت و آثار و برکات خوبی بــرای بشر داشته و خواهد داشت. افزون بر این؛ کاروان امام حسین (ع) روز دوم محرّم سال ۶۱ هجری وارد کربلا شد؛ پــس از آن سپاه کوفیان be تدریج وارد شدند و عزا و مصیبت خاندان اهل بیت(ع) از همان زمان آغاز شد. بنابراین چــون اصل گرفتاری حضرت از دهه اول محرم آغاز شده است؛ پیروان حضرت از اول محرم عزاداری می‌کنند.

عزاداری از ابتدای محرم سابقه تاریخی دارد. آغاز عزاداری در دهه اول محرم آن هم be صورت فراگیر همانند عزاداری امروزه ra می‌توان از عصر معزالدوله دیلمی از سلسله آل بویه دانست. (۱)

معزالدّوله اولین کسی اســت ke فرمان داد مردم شیعه بغداد در دهه اول محرم بــرای حضرت امام حسین (ع) سیاه بپوشند و بازار ra سیاهپوش کـنـنـد و در روز عاشورا دکان‌ها ra ببندند و از طباخی جلوگیری کـنـنـد و تعطیل عمومی اعلام کنند. ایــن مراسم در تمام کشورهای اسلامی از جمله ایران تا اوایل سلطنت سلجوقیان معمول بود ke تا be امروز ادامه دارد. (۲)

——————————————
منبع:

۱.مرتضی مطهری؛ مجموعه آثار؛ ج ۱۷؛ ص ۹۴

۲.جواد محدّثی؛ فرهنگ عاشورا؛ ص ۳۱۳

زندگینامه امام حسین

زندگینامه امام حسین

دومین فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ؛ ke درود خدا بر ایشان باد؛ در خانه وحی و ولایت چشم be جهان گشود.
چون خبر ولادتش be پیامبر گرامی اسلام (ص ) رسید؛ be خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه ra فرمود تا کودکش ra بیاورد. اسما او ra در پارچه ای سپید (2) (س ) آمد و اسما پیچید و خدمت رسول اکرم (ص ) برد؛ آن گرامی be گوش راست او اذان و be گوش چپ (3) او اقامه گــفــت ... be روزهای اول ya هفتمین روز ولادت ba سعادتش ؛ امین وحی الهی ؛ جبرئیل ؛ فرود آمد و گــفــت : سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا؛ ایــن نوزاد ra be نام پسر کوچک هارون (شبیر) چــون علی بــرای تو بسان هارون (5) ke be عربی (حسین ) خوانده می شــود نام بگذار. (4)برای موسی بن عمران اســت ؛ جز آن ke تو خاتم پیغمبران هستی .
و be ایــن ترتیب نام پرعظمت “حسین ” از جانب پروردگار؛ بــرای دومین فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد. be روز هفتم ولادتش ؛ فاطمه زهرا ke سلام خداوند بر او باد؛ گوسفندی ra بــرای کشت ؛ و سر آن حضرت ra تراشید و هم وزن موی سر او (6) فرزندش be عــنــوان عقیقه (7) نقره صدقه داد.

حسین (ع ) و پیامبر (ص )
از ولادت حسین بن علی (ع ) ke در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) ke شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد؛ مردم از اظهار محبت و لطفی ke پیامبر راستین اسلام (ص ) درباره حسین (ع ) ابراز می داشت ؛ be بزرگواری و مقام شامخ پیشوای سوم آگاه شدند. سلمان فارسی می گوید: دیدم ke رسول خدا (ص ) حسین (ع ) ra بر زانوی خویش نهاده او ra می بوسید و می فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانی ؛ تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی ؛ تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدایی ke نه نفرند و خاتم ایشان ؛ (8) قائم ایشان (امام زمان “عج “) می باشد.
انس بن مالک روایت می کند: وقتی از پیامبر پرسیدند کدام یک از اهل بیت خود ra بیشتر دوست می داری ؛ فرمود:
بارها رسول گرامی حسن (ع ) و حسین (ع ) ra be سینه می فشرد و (9) حسن و حسین را؛ (10) آنان ra می بویید و می بوسید. ابوهریره ke از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت اســت ؛ در عین حال اعتراف می کــنــد ke : “رسول اکرم ra دیدم ke حسن و حسین ra بر شانه های خویش نشانده بود و be ســوی ما می آمد؛ وقتی be ما رسید فرمود هــر کس ایــن دو فرزندم ra دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ؛ و هــر ke ba آنان دشمنی ورزد ba من دشمنی نموده اســت .
عالی ترین ؛ صمیمی ترین و گویاترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر و حسین ra می توان در ایــن جمله رسول گرامی اسلام (ص ) خواند ke فرمود: “حسین از من و من از (12) حسینم

حسین (ع ) ba پدر
شش سال از عمرش ba پیامبر بزرگوار سپری شد؛ و آن گاه ke رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و be لقای پروردگار شتافت ؛ مدت سی سال ba پدر زیست ... پدری ke جز be انصاف حکم نکرد؛ و جز be طهارت و بندگی نگذرانید؛ جز خدا ندید و جز خدا نخواست و جز خدا نیافت ... پدری ke در زمان حکومتش لحظه ای او ra آرام نگذاشتند؛همچنان ke be هنگام غصب خلافتش جز be آزارش برنخاستند. در تمام ایــن مدت ؛ ba دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد؛ و در چند سالی ke حضرت علی (ع ) متصدی خلافت ظاهری شد؛ حضرت حسین (ع ) در راه پیشبرد اهداف اسلامی ؛ مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید؛ و در جنگهای “جمل “؛ “صفین ” و “نهروان ” شرکت و be ایــن ترتیب ؛ از پدرش امیرالمؤمنین (ع ) و دین خدا حمایت کــرد و (13) داشت ... حــتـی گاهی در حضور جمعیت be غاصبین خلافت اعتراض می کرد.
در زمان حکومت عمر؛ امام حسین (ع ) وارد مسجد شد؛ خلیفه دوم ra بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کــرد ke سخن می گــفــت ... بلادرنگ از منبر بالا رفت و فریاد زد: “از منبر (14) پدرم فرود آی ….

امام حسین (ع ) ba برادر
پس از شهادت حضرت علی (ع )؛ be فرموده رسول خدا (ص ) و وصیت امیرالمؤمنین (ع )مامت و رهبری شیعیان be حسن بن علی (ع )؛ فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع )؛ منتقل گشت و بر هــمــه مردم واجب و لازم آمد ke be فرامین پیشوایشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسین (ع ) ke دست پرورد وحی محمدی و ولایت علوی بود؛ همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان ke وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و be دستور خداوند بزرگ ؛ امام حسن (ع ) مجبور شــد ke ba معاویه صلح کــنــد و آن هــمــه ناراحتیها ra تحمل نماید؛ امام حسین (ع ) شریک رنجهای برادر بود و چــون می دانست ke ایــن صلح be صلاح اسلام و مسلمین معاویه ؛ در حضور امام حسن (ع ) وامام حسین (ع ) دهان آلوده اش ra be بدگویی نسبت be امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان امیرمؤمنان (ع ) گشود؛ امام حسین (ع ) be دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاویه بشکند و سزای ناهنجاریش ra be کنارش بگذارد؛ ولــی امام حسن (ع ) او ra be سکوت و خاموشی فراخواند؛ امام حسین (ع ) پذیرا شــد و be جایش بازگشت ؛ آن گاه امام حسن (ع ) خود be پاسخ معاویه (15) برآمد؛ و ba بیانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .

امام حسین (ع ) در زمان معاویه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنیا رحلت فرمود؛ be گفته رسول خدا (ص ) و امیرالمؤمنین (ع ) و وصیت حسن بن علی (ع ) امامت و رهبری شیعیان be امام حسین (ع ) منتقل شــد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گردید. امام حسین (ع ) می دید ke معاویه ba اتکا be قدرت اسلام ؛ بر اریکه حکومت اسلام be ناحق تکیه زده ؛ سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند اســت ؛ و از ایــن حکومت پوشالی مخرب be سختی رنج می برد؛ ولــی نمی توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کــنــد تا او ra از جایگاه حکومت اسلامی پایین بکشد؛ چـنـانـچه برادرش امام حسن (ع ) نــیــز وضعی مشابه او داشت .
امام حسین (ع ) می دانست اگــر تصمیمش ra آشکار سازد و be سازندگی قدرت بپردازد؛ پیش از هــر جنبش و حرکت مفیدی be قتلش می رساند؛ ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر ra پیشه ساخت ke اگــر برمی خاست ؛ پیش از اقدام be دسیسه کشته می شد؛ و از ایــن کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد.
بنابراین تا معاویه زنده بود؛ چــون برادر زیست و علم مخالفتهای بزرگ نیفراخت ؛ جز آن ke گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه ra be باد انتقاد می گرفت و مردم ra be آینده نزدیک امیدوار می ساخت ke اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی ke معاویه از مردم بــرای ولایت عهدی یزید؛ بیعت می گرفت ؛ حسین be شدت ba او مخالفت کرد؛ و هرگز تن be بیعت یزید نداد و ولــی عهدی او ra نپذیرفت و حــتـی گاهی (16) سخنانی تند be معاویه گــفــت و ya نامه ای کوبنده بــرای او نوشت .
معاویه هم در بیعت گرفتن بــرای یزید؛ be او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنین بود و ماند تا معاویه درگذشت …

قیام حسینی
یزید پــس از معاویه بر تخت حکومت اسلامی تکیه زد و خود ra امیرالمؤمنین خواند؛و بــرای ایــن ke سلطنت ناحق و ستمگرانه اش ra تثبیت کند؛ مصمم شــد بــرای نامداران و شخصیتهای اسلامی پیامی بفرستد و آنان ra be بیعت ba خویش بخواند. be همین منظور؛ نامه ای be حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شــد ke بــرای من از حسین (ع ) بیعت بگیر و اگــر مخالفت نمود بقتلش برسان ... حاکم ایــن خبر ra be امام حسین (ع ) رسانید و جواب مطالبه نمود. امام حسین (ع ) چنین فرمود:
“انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الامه براع مثل (17) یزید آن گاه ke افرادی چــون یزید؛ (شراب خوار و قمارباز و بی ایمان و ناپاک ke حــتـی ظاهر اسلام ra هم مراعات نمی کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشیند؛ بــایــد فاتحه اسلام ra خواند. (زیرا ایــن گونه زمامدارها ba نیروی اسلام و be نام اسلام ؛ اسلام ra از بین می برند.)
امام حسین (ع ) می دانست اینک ke حکومت یزید ra be رسمیت نشناخته اســت ؛ اگــر در مدینه بماند be قتلش می رسانند؛ لذا be امر پروردگار؛ شبانه و مخفی از مدینه be ســوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت be مکه ؛ همراه ba سرباز زدن او از بیعت یزید؛ در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت ؛ و ایــن خبر تا be کوفه هم رسید. کوفیان از امام حسین (ع ) ke در مکه بسر می برد دعوت کــردنــد تا be ســوی آنان آید و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقیل ؛ پسر عموی خویش ra be کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفی ra از نزدیک ببیند و برایش بنویسد. مسلم be کوفه رسید و ba استقبال گرم و بی سابقه ای روبرو شد؛ هزاران نفر be عــنــوان نایب امام (ع ) ba او بیعت کردند؛ و مسلم هم نامه ای be امام حسین (ع ) نگاشت و حرکت فوری امام (ع ) ra لازم گزارش داد.
هر چند امام حسین (ع ) کوفیان ra be خوبی می شناخت ؛ و بی وفایی و بی دینی شان ra در زمان حکومت پدر و برادر دیده بود و می دانست be گفته ها و بیعتشان ba مسلم نمی توان اعتماد کرد؛ و لیکن بــرای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت ke be ســوی کوفه حرکت کند.
با ایــن حال تا هشتم ذی حجه ؛ یعنی روزی ke هــمــه مردم مکه عازم رفتن be “منی ” بودند و هــر کس در راه مکه جا مانده بود ba عجله تمام می خواست خود ra be مکه (18) برساند؛ آن حضرت در مکه ماند و در چنین روزی ba اهل بیت و یاران خود؛ از مکه be طرف عراق خارج شــد و ba ایــن کار هم be وظیفه خویش عمل کــرد و هم be مسلمانان جهان فهماند ke پسر پیغمبر امت ؛ یزید ra be رسمیت نشناخته و ba او بیعت نکرده ؛ بـلـکـه علیه او قیام کرده اســت .
یزید ke حرکت مسلم ra be ســوی کوفه دریافته و از بیعت کوفیان ba او آگاه شده بود؛ ابن زیاد ra (که از پلیدترین یاران یزید و از کثیفترین طرفداران حکومت بنی امیه بود) be کوفه فرستاد. ابن زیاد از ضعف ایمان و دورویی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و ba تهدید ارعاب ؛ آنان ra از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ؛ و مسلم be تنهایی ba عمال ابن زیاد be نبرد پرداخت ؛ و پــس از جنگی دلاورانه و شگفت ؛ ba شجاعت شهید شد.
(سلام خدا بر او باد). و ابن زیاد جامعه دورو و خیانتکار و بی ایمان کوفه ra علیه امام حسین (ع ) برانگیخت ؛ و کار be جایی رسید ke عده ای از همان کسانی ke بــرای امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند؛ سلاح جنگ پوشیدند و منتظر ماندند تا امام حسین (ع ) از راه برسد و be قتلش برسانند.
امام حسین (ع ) از همان شبی ke از مدینه بیرون آمد؛ و در تمام مدتی ke در مکه اقامت گزید؛ و در طول راه مکه be کربلا؛ تا هنگام شهادت ؛ گاهی be اشاره ؛ گاهی be اعلان می داشت ke : “مقصود من از حرکت ؛ رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی یزید و صراحت ؛ برپاداشتن امر be معروف و نهی از منکر و ایستادگی در برابر ظلم و ستمگری اســت و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدی هدفی ندارم .
و ایــن مأموریتی بود ke خداوند be او واگذار نموده بود؛ حــتـی اگــر be کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسیری خانواده اش اتمام پذیرد. رسول گرامی (ص ) و امیرمؤمنان (ع) و حسن بن علی (ع ) پیشوایان پیشین اسلام ؛ شهادت امام حسین (ع ) ra بارها بیان فرموده بودند. حــتـی در هنگام ولادت امام حسین (ع )؛ و خود امام حسین (ع ) be (19) رسول گرانمایه اسلام (ص ) شهادتش ra تذکر داده بود.
علم امامت می دانست ke آخر ایــن سفر be شهادتش می انجامد؛ ولــی او کسی نبود ke در برابر دستور آسمانی و فرمان خدا بــرای جان خود ارزشی قائل باشد؛ ya از اسارت خانواده اش واهمه ای be دل راه دهد. او آن کس بود ke بلا ra کرامت و شهادت ra سعادت می پنداشت ... (سلام ابدی خدا بر او باد) .
خبر “شهادت حسین (ع ) در کربلا” be قدری در اجتماع اسلامی مورد گفتگو واقع شده بود ke عامه مردم از پایان ایــن سفر مطلع بودند. چــون جسته و گریخته ؛ از رسول الله (ص ) و امیرالمؤمنین (ع ) و امام حسن بن علی (ع ) و دیگر بزرگان صدر اسلام شنیده بودند. بدینسان حرکت امام حسین (ع ) ba آن درگیریها و ناراحتیها احتمال کشته شدنش ra در اذهان عامه تشدید کرد. بویژه ke خود در طول راه می فرمود: “من کان باذلا فینا مهجته (20) و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا.
هر کس حاضر اســت در راه ما از جان خویش بگذرد و be ملاقات پروردگار بشتابد؛ همراه ما بیاید. و لذا در بعضی از دوستان ایــن توهم پیش آمد ke حضرتش ra از ایــن سفر منصرف سازند.
غافل از ایــن ke فرزند علی بن ابی طالب (ع ) امام و جانشین پیامبر؛ و از دیگران be وظیفه خویش آگاهتر اســت و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشید.
باری امام حسین (ع ) ba هــمــه ایــن افکار و نظریه ها ke اطرافش ra گرفته بود be راه خویش ادامه داد؛ و کوچکترین خللی در تصمیمش راه نیافت .
سرانجام ؛ رفت ؛ و شهادت ra دریافت ... نه خود تنها؛ بـلـکـه ba اصحاب و فرزندان ke هــر یک ستاره ای درخشان در افق اسلام بودند؛ رفتند و کشته شدند؛ و خونهایشان شنهای گرم دشت کربلا ra لاله باران کــرد تا جامعه مسلمانان بفهمد یزید (باقی مانده بسترهای گناه آلود خاندان امیه ) جانشین رسول خدا نـیـسـت ؛ و اساسا اسلام از بنی امیه و بنی امیه از اسلام جداست .
راستی هرگز اندیشیده اید اگــر شهادت جانگداز و حماسه آفرین حسین (ع ) be وقوع نمی پیوست و مردم یزید ra خلیفه پیغمبر (ص ) می دانستند؛ و آن گاه اخبار دربار یزید و شهوترانیهای او و عمالش ra می شنیدند؛ چقدر از اسلام متنفر می شدند؛ زیــرا اسلامی ke خلیفه پیغمبرش یزید باشد؛ be راستی نــیــز تنفرآور اســت … و خاندان پاک حضرت امام حسین (ع ) نــیــز اسیر شدند تا آخرین رسالت ایــن شهادت ra be گوش مردم برسانند. و شنیدیم و خواندیم ke در شهرها؛ در بازارها؛ در مسجدها؛ در بارگاه متعفن پسر زیاد و دربار نکبت بار یزید؛ هماره و هــمــه جا دهان گشودند و فریاد زدند؛ و پرده زیبای فریب ra از چهره زشت و جنایتکار جیره خواران بنی امیه برداشتند و ثابت کــردنــد ke یزید سگ باز وشرابخوار اســت ؛ هرگز لیاقت خلافت ندارد و ایــن اریکه ای ke او بر آن تکیه زده جایگاه او نـیـسـت ... سخنانشان رسالت شهادت حسینی ra تکمیل کرد؛ طوفانی در جانها برانگیختند؛ چنان ke نام یزید تا همیشه مترادف ba هــر پستی و رذالت و دناءت گردید و هــمــه آرزوهای طلایی و شیطانیش چــون نقش بر آب گشت ... نگرشی ژرف می خواهد تا بتوان بر هــمــه ابعاد ایــن شهادت عظیم و پرنتیجه دست یافت .
از همان اوان شهادتش تا کنون ؛ دوستان و شیعیانش ؛ و هــمــه آنان ke be شرافت و عظمت انسان ارج می گذارند؛ هــمــه ساله سالروز be خون غلتیدنش را؛ سالروز قیام و شهادتش ra ba سیاه پوشی و عزاداری محترم می شمارند؛ و خلوص خویش ra ba گریه بر مصایب آن بزرگوار ابراز می دارند. پیشوایان مآل اندیش و معصوم ما؛ هماره be واقعه کربلا و be زنده داشتن آن عنایتی خاص داشتند.
غیر از ایــن ke خود be زیارت مرقدش می شتافتند و عزایش ra بر پا می داشتند؛ در فضیلت عزاداری و محزون بودن بــرای آن بزرگوار؛ گفتارهای متعددی ایراد فرموده اند. ابوعماره گوید: “روزی be حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسیدم ؛ فرمود اشعاری در سوگواری حسین بــرای ما بخوان ... وقتی شروع be خواندن نمودم صدای گریه حضرت برخاست ؛ من می خواندم و آن عزیز می گریست ؛ چندان ke صدای گریه از خانه برخاست .
بعد از آن ke اشعار ra تمام کردم ؛ امام (ع ) در فضلیت و ثواب مرثیه و گریاندن مردم بر امام (21) حسین (ع ) مطالبی بیان فرمود و نــیــز از آن جناب اســت ke فرمود: “گریستن و بی تابی کردن در هیچ مصیبتی شایسته (22) نـیـسـت مگر در مصیبت حسین بن علی ؛ ke ثواب و جزایی گرانمایه دارد.
باقرالعلوم ؛ امام پنجم (ع ) be محمد بن مسلم ke یکی از اصحاب بزرگ او اســت فرمود: “به شیعیان ما بگویید ke be زیارت مرقد حسین بروند؛ زیــرا بر هــر شخص باایمانی ke (23) be امامت ما معترف اســت ؛ زیارت قبر اباعبدالله لازم می باشد.
امام صادق (ع ) می فرماید: “ان زیاره الحسین علیه السلام افضل ما یکون من الاعمال ... (24) همانا زیارت حسین (ع ) از هــر عمل پسندیده ای ارزش و فضیلتش بیشتر اســت .
زیرا ke ایــن زیارت در حقیقت مدرسه بزرگ و عظیم اســت ke be جهانیان درس ایمان و عمل صالح می دهد و گویی روح ra be ســوی ملکوت خوبیها و پاکدامنیها و فداکاریها پرواز می دهد. هــر چند عزاداری و گریه بر مصایب حسین بن علی (ع )؛ و مشرف شدن be زیارت قبرش و بازنمایاندن تاریخ پرشکوه و حماسه ساز کربلایش ارزش و معیاری والا دارد؛ لکن بــایــد دانست ke نباید تنها be ایــن زیارتها و گریه ها و غم گساریدن اکتفا کرد؛ بـلـکـه هــمــه ایــن تظاهرات ؛ فلسفه دین داری ؛ فداکاری و حمایت از قوانین آسمانی ra be ما گوشزد می نماید؛ و هدف هم جز ایــن نـیـسـت ؛ و نیاز بزرگ ما از درگاه حسینی آموختن انسانیت و خالی بودن دل از هــر چــه غیر از خداست می باشد؛ و گرنه اگــر فــقــط be صورت ظاهر قضیه بپردازیم ؛ هدف مقدس حسینی be فراموشی می گراید.

اخلاق و رفتار امام حسین (ع )
با نگاهی اجمالی be 56سال زندگی سراسر خداخواهی و خداجویی حسین (ع )؛ درمی یابیم ke هماره وقت او be پاکدامنی و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهیم عمیقی والاتر از درک و دید ما گذشته اســت ... اکنون مروری کوتاه be زوایای زندگانی آن عزیز؛ ke پیش روی ما اســت :
جنابش be نماز و نیایش ba پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسیاری و حــتـی در آخرین شب (25) داشت ... گاهی در شبانه روز صدها رکعت نماز می گزاشت .
زندگی دست از نیاز و دعا برنداشت ؛ و خوانده ایم ke از دشمنان مهلت خواست تا بتواند ba خدای خویش be خلوت بنشیند. و فرمود: “خدا می داند ke من نماز و تلاوت (26) قرآن و دعای زیاد و استغفار ra دوست دارم (27) حضرتش بارها پیاده be خانه کعبه شتافت و مراسم حج ra برگزار کرد.
ابن اثیر در کتاب “اسد الغابه ” می نویسد: “کان الحسین رضی الله عنه فاضلا کثیر الصوم و الصلوه و الحج و الصدقه و افعال (28) الخیر جمیعها. حسین (ع ) بسیار روزه می گرفت و نماز می گزارد و be حج می رفت و صدقه می داد و هــمــه کارهای پسندیده ra انــجـام می داد.
شخصیت حسین بن علی (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود ke وقتی ba برادرش امام مجتبی (ع ) پیاده be کعبه می رفتند؛ هــمــه بزرگان و شخصیتهای اسلامی be (29) احترامشان از مرکب پیاده شده ؛ همراه آنان راه می پیمودند.
احترامی ke جامعه بــرای حسین (ع ) قائل بود؛ بدان جهت بود ke او ba مردم زندگی می کــرد – از مردم و معاشرتشان کناره نمی جست – ba جان جامعه هماهنگ بود؛ چونان دیگران از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود؛ و بالاتر از هــمــه ایمان بی تزلزل او be خداوند؛ او ra غم خوار و یاور مردم ساخته بود.
و گرنه ؛ او نه کاخهای مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ؛ و هرگز مثل جباران راه آمد و شــد ra be گذرش بر مردم نمی بستند؛ و حرم رسول الله (ص ) ra بــرای او خلوت نمی کردند… ایــن روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعی اوست ؛ بخوانیم :
روزی از محلی عبور می فرمود؛ عده ای از فقرا بر عباهای پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره های خشکی می خوردند؛ امام حسین (ع ) می گذشت ke تعارفش کــردنــد و او هم پذیرفت ؛ نشست و تناول فرمود و آن گاه بیان داشت : “ان الله لا یحب المتکبرین “؛ خداوند متکبران ra دوست نمی دارد. (30)
پس فرمود: “من دعوت شما ra اجابت کردم ؛ شما هم دعوت مرا اجابت کنید.
آنها هم دعوت آن حضرت ra پذیرفتند و همراه جنابش be منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدین ترتیب پذیرایی گرمی (31) هــر چــه در خانه موجود اســت be ضیافتشان بیاورند؛ از آنان be عمل آمد؛ و نــیــز درس تواضع و انسان دوستی ra ba عمل خویش be جامعه آموخت .
شعیب بن عبدالرحمن خزاعی می گوید: “چون حسین بن علی (ع ) be شهادت رسید؛ بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند؛ علتش ra از امام زین العابدین (ع ) پرسیدند؛ فرمود ایــن پینه ها اثر کیسه های غذایی اســت ke پدرم شبها be دوش می کشید و be خانه (32) زنهای شوهرمرده و کودکان یتیم و فقرا می رسانید.
علائلی در کتاب “سمو المعنی ” می نویسد:
“ما در تاریخ انسان be مردان بزرگی برخورد می کنیم ke هــر کدام در جبهه و جهتی عظمت و بزرگی خویش ra جهان گیر ساخته اند؛ یکی در شجاعت ؛ دیگری در زهد؛ آن دیگری در سخاوت ؛ و… امــا شکوه و بزرگی امام حسین (ع ) حجم عظیمی اســت ke ابعاد بی نهایتش هــر یک مشخص کننده یک عظمت فراز تاریخ اســت ؛ گویا او جامع هــمــه (33) والاییها و فرازمندیها اســت .
آری ؛ مردی ke وارث بی کرانگی نبوت محمدی اســت ؛ مردی ke وارث عظمت عدل و مروت پدری چــون حضرت علی (ع ) اســت و وارث جلال و درخشندگی فضیلت مادری چــون حضرت فاطمه (س ) اســت ؛ چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلتهای خدایی نباشد. درود ما بر او باد ke بــایــد او ra سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم .
امام حسین (ع ) و حکایت زیستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه یک بزرگ مرد تاریخ ra بــرای ما مجسم می سازد؛ بـلـکـه او ba هــمــه خویشتن ؛ آیینه تمام نمای فضیلتها؛ بزرگ منشیها؛ فداکاریها؛ جان بازیها؛ خداخواهیها وخداجوییها می باشد؛ او be تنهایی می تواند جان ra be لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت ra ضامن گردد. بودن و رفتنش ؛ معنویت و فضیلتهای انسان ra ارجمند نمود.

پی نوشتها:

در سال و ماه و روز ولادت امام حسین (ع ) اقوال دیگری هم گفته شده اســت ؛ ولــی (1)
ما قول مشهور بین شیعه ra نقل کردیم ... ر. be ... ک ... اعلام الوری طبرسی ؛ ص .213
احتمال دارد منظور از اسما؛ دختر یزید بن سکن انصاری باشد. ر. be ... ک ... اعیان (2)
الشیعه ؛ جزء ,11 ص .167
امالی شیخ طوسی ؛ ج 1؛ ص .377 (3)
شبر بر وزن حسن ؛ و شبیر بر وزن حسین ؛ و مبشر بر وزن محسن ؛ نام پسران هارون (4)
بوده اســت و پیغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسین و محسن ra be ایــن سه نام
نامیده اســت – تاج العروس ؛ ج 3؛ ص ,389 ایــن سه کلمه در زبان عبری همان معنی را
دارد ke حسن و حسین و محسن در زبان عربی دارد – لسان العرب ؛ ج ,66 ص .60
معانی الاخبار؛ ص .57 (5)
در منابع اسلامی درباره عقیقه سفارش فراوان شده و بــرای سلامتی فرزند بسیار (6)
مؤثر دانسته شده اســت ... ر. be ... ک ... وسائل الشیعه ؛ ج ,15 ص 143به بعد.
کافی ؛ ج 6؛ ص .33 (7)
مقتل خوارزمی ؛ ج 1؛ ص 146- کمال الدین صدوق ؛ ص .152 (8)
سنن ترمذی ؛ ج 5؛ ص .323 (9)
ذخائر العقبی ؛ ص .122 (10)
الاصابه ؛ ج ,11 ص .30 (11)
سنن ترمذی ؛ ج 5؛ ص 324- در ایــن قسمت روایاتی ke در کتابهای اهل تسنن آمده (12)
است نقل شــد تا بــرای آنها هم سندیت داشته باشد.
الاصابه ؛ ج 1؛ ص .333 (13)
تذکره الخواص ابن جوزی ؛ ص 34- الاصابه ؛ ج 1؛ ص ,333 آن طور ke بعضی از (14)
مورخین گفته اند ایــن موضوع تقریبا در سن ده سالگی امام حسین (ع ) اتفاق افتاده
است .
ارشاد مفید؛ ص .173 (15)
رجال کشی ؛ ص 94- کشف الغمه ؛ ج 2؛ ص .206 (16)
مقتل خوارزمی ؛ ج 1؛ ص 184- لهوف ؛ ص .20 (17)
روز هشتم ماه ذیحجه مستحب اســت ke حاجیها be “منی ” بروند؛ و در آن زمان be (18)
این حکم استحبابی عمل می کردند؛ ولــی در زمان ما مرسوم شده اســت ke از روز هشتم
یکسره be عرفات می روند.
کامل الزیارات ؛ ص 68به بعد – مشیر الاحزان ؛ ص 9. (19)
لهوف ؛ ص .53 (20)
کامل الزیارات ؛ ص .105 (21)
کامل الزیارات ؛ ص .101 (22)
کامل الزیارات ؛ ص .121 (23)
کامل الزیارات ؛ ص .147 (24)
عقد الفرید؛ ج 3؛ ص .143 (25)
ارشاد مفید؛ ص .214 (26)
مناقب ابن شهرآشوب ؛ ج 3؛ ص 224- اسد الغابه ؛ ج 2؛ ص .20 (27)
اسد الغابه ؛ ج 2؛ ص .20 (28)
ذکری الحسین ؛ ج 1؛ ص ,152 be نقل از ریاض الجنان ؛ چاپ بمبک ی ؛ ص 241- (29)
انساب الاشراف .
سوره نحل ؛ آیه .22 (30)
تفسیر عیاشی ؛ ج 2؛ ص .257 (31)
مناقب ؛ ج 2؛ ص .222 (32)
از کتاب سمو المعنی ؛ ص 104به بعد؛ نقل be معنی شده اســت ... (33)

احادیث امام حسین

احادیث امام حسین

حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثه: إلـى ذِى دیـنٍ؛ اَو مُــرُوّه اَو حَسَب
جز be یکى از سه نفر حاجت مبر: be دیندار؛ ya صاحب مروت؛ ya کسى ke اصالت خانوادگى داشته باشد

تحف العقول ؛ ص 251) )

حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقه الىَ الجنّه
هر یک از دو نفـرى ke میان آنها نزاعى واقع ی و یکـى از آن دو رضایت دیگرى ra بجـویـد ؛ سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

محجه البیصاء ج 4؛ص (228)

حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق
رستگـار نمی ی مـردمـى ke خشنـودى مخلـوق ra در مقـابل غضب خـالق خریدنـد

تاریخ طبرى؛ج 1؛ص 239))

حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستی ke شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است

فرهنگ سخنان امام حسین ص 476))

حدیث (5) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمَن یومَ القیامَهِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا
کسی در قیامت در امان نـیـسـت مگر کسی ke در دنیا ترس از خدا در دل داشت

مناقب ابن شهر آشوب ج4 (ص 69 )

حدیث (6) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
عاجزترین مردم کسی اســت ke نتواند دعا کند

بحارالانوارج 93 (ص249 )

حدیث (7) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اَلبُکاءُ مِن خَشیهِ اللهِ نَجآهٌ مِنَ النّارِ
گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

حیات امام حسین ج 1 (ص 183)

حدیث (8) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَهِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ
آن ke در کاری ke نافرمانی خداست بکوشد امیدش ra از دست می دهد و نگرانیها be او رو می آورد.

بحار الانوار ؛ ج 3 ؛( ص 397)

حدیث (9) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اِنّ اَعفَی النّاسِ مَن عَفا عِندَقُدرَتِهِِ
بخشنده ترین مردم کسی اســت ke در هنگام قدرت می بخشد.

الدره الباهره ؛ (ص24)

حدیث (10) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمن یوم القیامه إلا من خاف الله فی الدنیا.
هیچ کس روز قیامت در امان نـیـسـت ؛ مگر آن ke در دنیا خدا ترس باشد.

بحار الانوار؛ج 4؛(ص 19)

حدیث (11) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا أفلح قوم إشتروا مرضاه المخلوق بسخط الخالق.
کسانی ke رضایت مخلوق ra be بهای غضب خالق بخرند؛ رستگار نخواهند شد.

مقتل خوارزمی؛ج 1؛(ص239)

حدیث (12) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من حاول اَمرا بمعصیه الله کان اَفوت لما یرجو و اَسرع لما یحذر.
کسی ke بخواهد از راه گناه be مقصدی برسد ؛ دیرتر be آروزیش می رسد و زودتر be آنچه می ترسد گرفتار می ی .

بحارالانوار؛ج78؛(ص120)

حدیث (13) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من طلب رضی الناس بسخط الله وکله الله إلی الناس .
کسی ke بــرای جلب رضایت و خوشنودی مردم ؛ موجب خشم و غضب خداوند ی؛ خداوند او ra be مردم وا می گذارد.

بحارالانوار؛ج78؛(ص126)

حدیث (14) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من اَحبک نهاک و من اَبغضک اَغراک.
کسی ke تو ra دوست دارد؛ از تو انتقاد می کــنــد و کسی ke ba تو دشمنی دارد؛ از تو تعریف و تمجید می کند

بحار الانوار؛ج75؛(ص128)

حدیث (15) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقاده لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه های عالم ؛ نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف اســت .

بحارالانوار؛ج78؛(ص119)

حدیث (16) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقاده لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه های عالم ؛ نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف اســت .

بحارالانوار؛ج78؛(ص119)

حدیث (17) امام حسین(ع) فرمودند:

لا تقولوا باَلسنَتکم ما ینقُص عَن قَدَرَکم
چیزى ra بر زبان نیاورید ke از ارزش شما بکاهد

جلاءالعیون؛ج۲(ص۲۰۵)

حدیث(18) امام حسین فرمودند:

لا یأمن یوم القیامه إلا من خاف الله فی الدنیا.
هیچ کس روز قیامت در امان نـیـسـت ؛ مگر آن ke در دنیا خدا ترس باشد.

بحار الانوار؛ ج 44؛ (ص 192)

حدیث(19) امام حسین (ع) فرمودند:

لا یکمل العقل إلا باتباع الحق .
عقل کامل نمی شــود مگر ba پیروی از حق .

بحار الانوار؛ ج 78؛ (ص 127 )

حدیث(20) امام حسین (ع) فرمودند:

یاک و ما تعتذر منه ؛ فإن المؤمن لا یسیء و لا یعتذر؛ و المنافق کل یوم یسیء و یعتذر
حذر کن از مواردی ke بــایــد عذرخواهی کنی ؛ زیــرا مؤمن نه کار زشتی انــجـام می دهد و نه be عذرخواهی می پردازد؛ امــا منافق هــمــه روزه بدی می کند؛ و be عذرخواهی می پردازد.

بحار الانوار؛ ج 78؛ (ص120)

حدیث(21) امام حسین(ع) فرمودند:

مُجالَسَهِ أهلِ الدِنَاءَه شَر؛ وَ مُجَالَسَهِ أَهلِ الفُسُوقِ ریبَه

همنشینی ba سفلگان و افراد پست ناپسند اســت و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استی

بحارالانوار؛ ج78؛ (ص 122)

حدیث(22) امام حسین(ع) فرمودند:

مُجالَسَهِ أهلِ الدِنَاءَه شَر؛ وَ مُجَالَسَهِ أَهلِ الفُسُوقِ ریبَه

همنشینی ba سفلگان و افراد پست ناپسند اســت و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استی

بحارالانوار؛ ج8؛ (ص 122)

حدیث(23) امام حسین (ع) فرمودند:

فَإنی لا أَرَی المَوتَ إلَّا السَّعادَهَ وَ الحَیاه مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرماًی
به درستی ke من مرگ ra جز سعادت نمی بینم و زندگی ba ستمکاران ra جز محنت نمی دانم.

تحف العقول؛ (ص 245)

حدیث (24) امام حسین(ع) فرمودند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِی
هر ke خدا را؛ آن‌گونه ke سزاوار اوست؛ بندگی کند؛ خداوند بیش از آرزوها و کفایتش be او عطا کندی

بحار الأنوار؛ ج 71؛ (ص 183)

حدیث (25) امام حسین (ع) فرمودند:

إنَّ أجوَدَ النَّاسِ مَن أعطیَ مَن لا یرجُو.
بخشنده‌ترین مردم کسی اســت ke be آنکه چشم امید be او نبسته؛ بخشش ‌کند.

کشف ‌الغمّه؛ ج2؛ (ص239 )

حدیث (26) امام حسین (ع) فرمودند:

إنَّ شیعَتَنا مَن سَلِمَت قُلوبُهُم مِن کلِّ غِشٍّ وَغِلٍّ وَدَغَلٍ
بی‏ گمان شیعیان ما؛ دل‏هایشان از هــر خیانت؛ کینه؛ و فریبکارى پاک است.

بحارالأنوار؛ ج 68؛ (ص 156 )

حدیث(27) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن صَامَ ثَلَاثَهَ أَیامٍ مِن شَعبَانَ وَجَبَت لَهُ الجَنَّهُ وَ کانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) شَفِیعَهُ یومَ القِیامَهِ

هر کسی ke سه روز از ماه شعبان ra روزه بگیرد؛ بهشت بر او واجب می شــود و در قیامت نــیــز پیامبر(ص) شفیع او خواهد بود

وسائل ‏الشیعه ج 10 ؛ (ص 490)

حدیث(28) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ
نیاز مردم be شما از نعمتهای خدا بر شما است؛ از ایــن نعمت افسرده و بیزار نباشید

بحار الأنوار؛ ج 74؛ (ص 205)

حدیث(29) امام حسین (ع) می فرمایند:

یَظهَرُ اللَّهُ قائِمَنا فَیَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ
خداوند قائم ما ra از پــس پرده غیبت بیرون مى‏آورد و آن‏گاه او از ستم‏گران انتقام مى‏گیرد

إثباه الهداه؛ ج 7؛ (ص 138)

حدیث(30) امام حسین (ع) می فرمایند:

أنَا قَتیلُ العَبَرَهِ لایَذکُرُنی مُؤمِنٌ إلّا استَعبَرَ
من کشته اشکم ؛ هــر مؤمنى مرا یاد کــنــد ؛ اشکش روان شود

کامل الزیارات ؛ (ص 215)

حدیث (31) امام حسین(ع) می فرمایند:

اَللّهُمَّ لا تَسْتَدْرِجنى بِالاِْحسانِ وَ لا تُؤَدِّبْنى بِالْبَلاء
خدایا! ba غرق کردن من در ناز و نعمت؛ مرا be پرتگاه عذاب خویش مَکشان و ba بلایا (گرفتارى‏ها) ادبم مکن

عیون اَخبار الرضا؛ ج 1؛ (ص 107 ح 1)

حدیث (32) امام حسین (ع) می فرمایند:

لا یَکمُلُ العَقلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ
عقل؛ جز ba پیروى از حق؛ کامل نمى‏شود

اعلام الدین؛ (ص 298)

حدیث (33) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مِن دَلائِلِ عَلاماتِ القَبولِ : الجُلوسُ إلى‏ أهلِ العُقولِ
از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نیک‏بختى ؛ همنشینى ba خردمندان است.

بحارالأنوار؛ ج 75؛ (ص 119)

حدیث (34) امام حسین (ع) می فرمایند:

اَ یُّهَا النّاسُ نافِسوا فِى المَکارِمِ وَ سارِعوا فِى المَغانِمِ وَ لا تَحتَسِبوا بِمَعروفٍ لَم تَجعَلوا

اى مردم در خوبى‏ها ba یکدیگر رقابت کنید و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نـمـایـیـد و کار نیکى ra ke در انجامش شتاب نکرده‏اید؛ be حساب نیاورید.

ارشاد القلوب دیلمى؛ (ص 73)

حدیث (35) امام حسین(ع) می فرمایند:

أَلاِستِدراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبدِهِ أَن یُسبِغَ عَلَیهِ النِّعَمَ وَ یَسلُبَهُ الشُّکر
غافلگیر کردن بنده از جانب خداوند be ایــن شکل اســت ke be او نعمت فراوان دهد و توفیق شکرگزاری ra از او بگیرد.

تحف العقول؛(ص 250)

حدیث (36)امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَهِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ
کسی ke بخواهد از راه گناه be مقصدی برسد ؛ دیرتر be آروزیش می رسد و زودتر be آنچه می ترسد گرفتار می شــود .

بحارالانوار؛ج78؛(ص120)

حدیث (37)امام حسین علیه السلام می فرمایند:

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کُلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستی ke شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگی نامه امام رضا

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:31
golroz

امام رضا

امام رضا

«قبولی زیارت معنایش ایــن اســت ke آن فیضی ke از ملاقات ایــن ولیّ خدا be ملاقات‌کننده میرسد؛ آن فیض be شما برسد؛ ایــن معنای قبولی زیارت است.» پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به‌مناسبت فرارسیدن ایام ولادت امام رضا(علیه‌السلام) برخی آداب زیارت ke حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار جمعی از پاسداران سپاه حفاظت ولــی امر در تاریخ ۸۲/۶/۱ بیان کرده‌اند در جدول زیر منتشر می‌کند :

نکاتی درباره آداب زیارت امام رضا (علیه‌السلام)
۱ به حضور امام توجه کنید شرط اوّل قبولی زیارت ایــن اســت ke ba حضرت «ملاقات» کنید؛ یعنی رفتنِ حرم و آمدن؛ صِرف رفتن be یک مکان و بیرون آمدن نباشد؛ آن‌جا یک موجودی و یک روح والایی حضور دارد؛ be ایــن حضور توجّه بکنید.
۲ با امام حرف بزنید «به چشم دیدن» لازمه‌ی ملاقات نیست؛ او هست و سخن شما ra می‌شنود؛ حضور شما ra میبیند؛ شخص شما ra میبیند؛ ba او حرف بزنید؛ ایــن شــد زیارت. زیارت یعنی همین ملاقات.
۳ سلام بدهید انسان وقتی be ملاقات کسی میرود؛ ba او احوالپرسی میکند؛ be او سلام میکند؛ همین؛ در ملاقات روح مطهّر ائمّه (علیهم‌السّلام) و اولیاء الهی [هم] لازم است؛ بــایــد رفت؛ سلام کرد؛ عرض ادب کرد.
۴ با هــر زبانی زیارت کنید [زیارت‌] be هــر زبانی هم میشود؛ [اگر] be همین زبان معمولی خودمان حرف بزنیم؛ ایــن آداب ملاقات و زیارت صورت گرفته.
۵ زیارتهای ائمه ra بخوانید اگر بخواهیم ba یک بیان شیوا و ba مضامین خوبی حرف بزنیم؛ آن همین زیارتهایی اســت مثل زیارت مخصوصه‌ی امام رضا؛ زیارت امین‌الله ya زیارت جامعه.
۶ با دل حرف بزنید با دل حرف بزنید. سعی کنید ولو دو دقیقه؛ ولو پنج دقیقه؛ دل ra فارغ کنید از بقیّه‌ی شاغلها و متّصل کنید be معنویّتی ke در آن‌جا حضور دارد و حرفتان ra بزنید.
۷ زیارت جامعه کبیره بخوانید زیارت جامعه مثلاً شش هفت صفحه است؛ وقت کردید همه‌اش ra بخوانید؛ وقت نکردید یک صفحه‌اش ya نصف صفحه‌اش ra بخوانید.
۸ در زیارت be مخاطب آن متوجه باشید در حالی‌که متن زیارت ra میخوانید؛ ولو معنایش ra هم ندانید؛ متوجّه باشید دارید خطاب be چــه کسی میخوانید. اگــر ایــن شد؛ آن وقت میشود زیارت.
۹ دلتان be امام متصل باشد بعضی‌ها خیال میکنند بــایــد بروند حتماً be ضریح بچسبند! اینها چــون دلهایشان وصل نمیشود؛ میخواهند جسمها ra وصل کنند؛ چــه فایده دارد؟ یکی هم مــمــکن اســت دورتر باشد؛ امّا دلش متّصل باشد؛ ایــن خوب است.
۱۰ داخل حرم نماز بخوانید؛ ذکر بگویید در داخل حرم نماز بخوانید؛ نماز قضا بخوانید؛ نماز واجب بخوانید؛ نماز مستحبّی بخوانید؛ نماز بــرای پدر و مادر بخوانید؛ ذکر بگویید -لااله‌الّاالله بگویید؛ تسبیحات اربعه بگویید- be شرطی ke دل وصل باشد.

زندگینامه امام رضا

زندگینامه امام رضا

مقدمه:

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود ba خلافت خلفای عباسی ke سختی‌ها و رنج بسیاری ra بر امام رواداشتند و سر انــجـام مأمون عباسی ایشان ra در سن 55 سالگی be شهادت رساند. در ایــن نوشته be طور خلاصه؛ بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت ra بررسی می‌نماییم.

نام؛ لقب و کنیه امام:

نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان “رضا” be معنای “خشنودی” می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت be ایــن لقب ra اینگونه نقل می‌فرمایند: “خداوند او ra رضا لقب نهاد زیــرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان ra بــرای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند.”

یکی از القاب مشهور حضرت “عالم آل محمد” است. ایــن لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی ke امام ba دانشمندان بزرگ عصر خویش؛ بویژه علمای ادیان مختلف انــجـام داد و در هــمــه آنها ba سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر ایــن سخن است؛ ke قسمتی از ایــن مناظرات در بخش “جنبه علمی امام” آمده است. ایــن توانایی و برتری امام؛ در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و ba تأمل در سخنان امام در ایــن مناظرات؛ کاملاً ایــن مطلب روشن می‌گردد ke ایــن علوم جز از یک منبع وابسته be الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند ke در سال 183 ﻫ.ق. be دست هارون عباسی be شهادت رسیدند و مادر گرامیشان “نجمه” نام داشت.

تولد امام:

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده be جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده اســت که: “هنگامی‌که be حضرتش حامله شدم be هیچ وجه ثقل حمل ra در خود حس نمی‌کردم و وقتی be خواب می‌رفتم؛ صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر “لااله‌الاالله” ra از شکم خود می‌شنیدم؛ امــا چــون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انــجـام شد؛ نوزاد دو دستش ra be زمین نهاد و سرش ra be ســوی آسمان بلند کــرد و لبانش ra تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت.”(2)

نظیر ایــن واقعه؛ هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نــیــز نقل شده است؛ از جمله حضرت عیسی ke be اراده الهی در اوان تولد؛ در گهواره لب be سخن گشوده و ba مردم سخن گـفـتـنـد ke شرح ایــن ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

زندگی امام در مدینه:

حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت be مرو در مدینه زادگاهشان؛ ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان be هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نــیــز بسیار امام ra دوست می‌داشتند و be ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از ایــن سفر؛ ba اینکه امام بیشتر سالهای عمرش ra در مدینه گذرانده بود؛ امــا در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت ke گوش be فرمان اوامر امام بودند.

امام در گفتگویی ke ba مأمون درباره ولایت عهدی داشتند؛ در ایــن باره ایــن گونه می‌فرمایند: “همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی ra بر من نیفزود. هنگامی ke من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگــر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم؛ عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان ra نزد من می‌آوردند و کسی نبود ke بتوانم نیاز او ra برآورده سازم مگر اینکه ایــن کار ra انــجـام می‌دادم و مردم be چشم عزیز و بزرگ خویش؛ be من مى‌نگریستند.”

امامت حضرت رضا (علیه السلام):

امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. be خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان ra be عــنــوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند ke be نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.

یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم ke موسی بن‌جعفر be جمع ما وارد شــد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: “آیا می‌دانید من کیستم؟” گفتم: “تو آقا و بزرگ ما هستی.” فرمود: “نام و لقب من ra بگویید.” گفتم: “شما موسی بن جعفر بن محمد هستید.” فرمود: “این ke ba من اســت کیست؟” گفتم: “علی بن موسی بن جعفر.” فرمود: “پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من اســت و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد.”»(4) در حدیث مشهوری نــیــز ke جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) be عــنــوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نــیــز مکرر be امام کاظم می‌فرمودند ke “عالم‌ آل محمد از فرزندان تو اســت و او وصی بعد از تو می‌باشد.”

اوضاع سیاسی:

مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود ke می‌توان آن ra be سه بخش جداگانه تقسیم کرد:

ده سال اول امامت آن حضرت؛ ke همزمان بود ba زمامداری هارون.

1- پنج سال بعد از‌ آن ke مقارن ba خلافت امین بود.

2- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار ke مصادف ba خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.

مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان ba خلافت هارون الرشید بود. در ایــن زمان اســت ke مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار بــرای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون بــرای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا ke در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ امــا فرصت نیافت نقشه خود ra عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین be خلافت رسید. در ایــن زمان be علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و ایــن تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود ke او و دستگاه حکومت؛ از توجه be ســوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از ایــن رو می‌توانیم ایــن دوره ra در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.

اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین ra شکست داده و او ra be قتل برساند و لباس قدرت ra be تن نماید و توانسته بود ba سرکوب شورشیان فرمان خود ra در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق ra be یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل ra ke مردی بسیار سیاستمدار بود؛ وزیر و مشاور خویش قرار داد. امــا خطری ke حکومت او ra تهدید می‌کرد علویان بودند ke بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت؛ اکنون ba استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت؛ هــر یک be عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت ba مأمون ra برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ be علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین be ســوی خود؛ و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر ایــن مدعا ایــن اســت ke هــر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند؛ انبوه مردم از هــر طبقه دعوت آنان ra اجابت کرده و be یاری آنها بر می‌خواستند و این؛ بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود ke مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از ایــن رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد ba علویان ra برطرف کند. بویژه ke او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی ra ke موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و بــرای استقرار پایه‌های قدرت خود؛ محیط ra امن و آرام سازد. لذا ba مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست be خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت ra be امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت be نفع امام کناره‌گیری کند؛ زیــرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست؛ ya امام می‌پذیرد و ya نمی‌پذیرد و در هــر دو حال بــرای خود او و خلافت عباسیان؛ پیروزی است. زیــرا اگــر بپذیرد ناگزیر؛ بنابر شرطی ke مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت ra خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او ra پــس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی اســت بــرای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون ایــن ke کسی آگاه شود؛ امام ra از میان بردارد تا حکومت be صورت شرعی و قانونی be او بازگردد. در ایــن صورت علویان ba خشنودی be حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او ra شرعی تلقی می‌کردند و او ra be عــنــوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چــون مردم حکومت ra مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی ke بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود ra از دست می‌داد.

او می‌اندیشید اگــر امام خلافت ra نپذیرد ایشان ra be اجبار ولیعهد خود می‌کند ke در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی ke be بهانه غصب خلافت و ستم؛ توسط عباسیان انــجـام می‌گرفت دلیل و توجیه خود ra از دست می‌داد و ba استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام ra نزد خود ساکن کــنــد و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هــر حرکتی از ســوی امام و شیعیان ایشان ra سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد ke از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام؛ ایشان ra be خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود ra در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.

سفر be ســوی خراسان:

مأمون بــرای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود ra be مدینه؛ خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت ra be اجبار be ســوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش ra از راهی ke کمتر ba شیعیان برخورد داشته باشد؛ بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه؛ جبل؛ کرمانشاه و قم بوده اســت ke نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد ke مــمــکن اســت شیعیان ba مشاهده امام در میان خود be شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شــونــد و بخواهند آن حضرت ra در میان خود نگه دارند ke در ایــن صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام ra از مسیر بصره؛ اهواز و فارس be ســوی مرو حرکت داد.ماموران او نــیــز پیوسته حضرت ra زیر نظر داشتند و اعمال امام ra be او گزارش می‌دادند.

حدیث سلسله الذهب:

در طول سفر امام be مرو؛ هــر کجا توقف می‌فرمودند؛ برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی ke در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی ke خبر ورود امام be نیشابور ra شنیده بودند؛ همگی be استقبال حضرت آمدند. در ایــن هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی؛ be همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت؛ مهار مرکب ra گرفته و عرضه داشتند: “ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار؛ تو ra be حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم ke رخسار فرخنده خویش ra be ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان؛ پیامبر خدا؛ بــرای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد.” امام دستور توقف مرکب ra دادند و دیدگان مردم be مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند be طوری ke بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی ke نزدیک ایشان بودند؛ بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود be طوری ke بزرگان شهر ba صدای بلند از مردم می‌خواستند ke سکوت نـمـایـنـد تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پــس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل ra کلمه be کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان be نقل از رسول خدا و be نقل از جبرائیل از ســوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: “کلمه لااله‌الاالله حصار من اســت پــس هــر کس آن ra بگوید داخل حصار من شده و کسی ke داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود.” ســپــس امام فرمودند: “اما ایــن شروطی دارد و من؛ خود؛ از جمله آن شروط هستم.”

این حدیث بیانگر ایــن اســت ke از شروط اقرار be کلمه لااله‌الاالله ke مقوم اصل توحید در دین می‌باشد؛ اقرار be امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد ke از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی ra توحید و شرط توحید ra قبول ولایت و امامت می‌دانند.

ولایت عهدی:

باری؛ چــون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند؛ مأمون از ایشان استقبال شایانی کــرد و در مجلسی ke هــمــه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کــرد و گفت: “همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس ra بهتر و صاحب حق‌تر be امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم.” پــس از آن be حضرت رو کــرد و گفت: “تصمیم گرفته‌ام ke خود ra از خلافت خلع کنم و آن ra be شما واگذار نمایم.” حضرت فرمودند: “اگر خلافت ra خدا بــرای تو قرار داده جایز نـیـسـت ke be دیگری ببخشی و اگــر خلافت از آن تو نیست؛ تو چــه اختیاری داری ke be دیگری تفویض نمایی.” مأمون بر خواسته خود پافشاری کــرد و بر امام اصرار ورزید. امــا امام فرمودند:‌ “هرگز قبول نخواهم کرد.” وقتی مأمون مأیوس شــد گفت: “پس ولایت عهدی ra قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید.” ایــن اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: “از پدرانم شنیدم؛ من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا ba زهر شهید خواهند کــرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد.” امــا مأمون بر ایــن امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت ra تهدید be مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: “اینک ke مجبورم؛ قبول می‌کنم be شرط آنکه کسی ra نصب ya عزل نکنم و رسمی ra تغییر ندهم و سنتی ra نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم.” مأمون ba ایــن شرط راضی شد. پــس از آن حضرت؛ دست ra be ســوی آسمان بلند کــردنــد و فرمودند: “خداوندا! تو می‌دانی ke مرا be اکراه وادار نمودند و be اجبار ایــن امر ra اختیار کردم؛ پــس مرا مؤاخذه نکن همان گونه ke دو پیغمبر خود یوسف و دانیال ra هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا؛ عهدی نـیـسـت جز عهد تو و ولایتی نـیـسـت مگر از جانب تو؛ پــس be من توفیق ده ke دین تو ra برپا دارم و سنت پیامبر تو ra زنده نگاه دارم. همانا ke تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی.”

جنبه علمی امام:

مأمون ke پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت be امام و اعتبار بی‌همتای امام ra در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا ایــن قداست و اعتبار ra خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی ke بــرای رسیدن be ایــن هدف انــجـام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود؛ تا آنها ba امام be بحث بپردازند؛ شاید بتوانند امام ra از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام ra زیر سوال ببرند که شرح یکی از ایــن مجالس ra می‌آوریم:

“برای یکی از ایــن مناظرات؛ مأمون فضل بن سهل ra امر کــرد ke اساتید کلام و حکمت ra از سراسر دنیا دعوت کــنــد تا ba امام be مناظره بنشینند. فضل نــیــز اسقف اعظم نصاری؛ بزرگ علمای یهود؛ روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)؛ بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت ra دعوت کرد. مأمون هم آنها ra be حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کــرد و be آنان گفت: “دوست دارم ke ba پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر اســت ke ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) ke از مدینه پیش من آمده مناظره کنید.” صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی ra be خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت ra دعوت کرد. حضرت نــیــز دعوت او ra پذیرفتند و be او فرمودند: “آیا می‌خواهی بدانی ke مأمون کی از ایــن کار خود پشیمان می‌شود.” او گفت: “بلی فدایت شوم.” امام فرمودند: “وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان be زبان رومی‌شان بشنود و ببیند ke سخنان تک ‌تک اینان ra رد کردم و آنها سخن خود ra رها کــردنــد و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد ke توانایی کاری ra ke می‌خواهد انــجـام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.” ســپــس حضرت be مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و ba ورود حضرت؛ مأمون ایشان ra بــرای جمع معرفی کــرد و ســپــس گفت: “دوست دارم ba ایشان مناظره کنید.” حضرت رضا (علیه السلام) نــیــز ba تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. ســپــس امام فرمود: “اگر کسی در میان شما مخالف اسلام اســت بدون شرم و خجالت سئوال کند.” عمران صایی ke یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کــرد و حضرت تمام سؤالات او ra یک be یک پاسخ گـفـتـنـد و او ra قانع نمودند. او پــس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام؛ شهادتین ra بر زبان جاری کــرد و اسلام آورد و ba برتری مسلم امام؛ جلسه be پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت؛ عمران صایی ra be حضور طلبیدند و او ra بسیار اکرام کــردنــد و از آن be بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.

رجاء ابن ضحاک ke از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه be ســوی مرو بود؛ می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هــر سو be او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود ra از امام می‌پرسیدند. ایشان نــیــز be آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی ke از ایــن سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نــیــز آنچه ra در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: “آری؛ ای پسر ضحاک! ایشان بهترین؛ داناترین و عابدترین مردم روی زمین است.”»

اخلاق و منش امام:

خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت be گونه‌ای بود ke حــتـی دشمنان خویش ra نــیــز شیفته و مجذوب خود کرده بود. ba مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و هیچ گاه خود ra از مردم جدا نمی‌نمود.

یکی از یاران امام می‌گوید: “هیچ گاه ندیدم ke امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نــیــز ندیدم ke سخن کسی ra پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی ra ke می‌توانست نیازش ra برآورده سازد رد نمی‌کرد در حضور دیگری پایش ra دراز نمی‌فرمود. هرگز ندیدم be کسی از خدمتکارانش بدگویی کند. خنده او قهقهه نبود بـلـکـه تبسم می‌فرمود. چــون سفره غذا be میان می‌آمد؛ هــمــه افراد خانه حــتـی دربان و مهتر ra نــیــز بر سر سفره خویش می‌نشاند و آنان همراه ba امام غذا می‌خوردند. شبها کم می‌خوابید و بسیاری از شبها ra be عبادت می‌گذراند. بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در ماه ra ترک نمی‌کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک؛ مخفیانه be فقرا کمک می‌کرد.”(5) یکی دیگر از یاران ایشان می‌گوید: “فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود؛ امــا هنگامی ke در مجالس عمومی شرکت می‌کرد؛ خود ra می‌آراست (لباسهای خوب و متعارف می‌پوشید).(6) شبی امام میهمان داشت؛ در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد؛ میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ ra درست کند؛ امــا امام نگذاشت و خود ایــن کار ra انــجـام داد و فرمود: “ما گروهی هستیم ke میهمانان خود ra be کار نمی‌گیریم.”(7)

شخصی be امام عرض کرد: “به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد؛ be شما نمی‌رسد.” امام فرمودند:” تقوی be آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار؛ آنان ra بزرگوار ساخت.”(8)

مردی از اهالی بلخ می‌گوید: “در سفر خراسان ba امام رضا (علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام هــمــه خدمتگزاران حــتـی سیاهان ra بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من be امام عرض کردم: “فدایت شوم بهتر اســت اینان بر سفره‌ای جداگانه بنشینند.” امام فرمود: “ساکت باش؛ پروردگار هــمــه یکی است. پدر و مادر هــمــه یکی اســت و پاداش هم be اعمال است.”(9)

یاسر؛ خادم حضرت می‌گوید: «امام رضا (علیه السلام) be ما فرموده بود: “اگر بالای سرتان ایستادم (و شما ra بــرای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود. be همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد ke امام ما ra صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند: “به غذا خوردن مشغولند.” و آن گرامی می‌فرمود: “بگذارید غذایشان تمام شود.”»(10)

یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کــرد و گفت: “من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجی راه ra تمام کرده‌ام اگــر مایلید مبلغی be من مرحمت کنید تا خود ra be وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ ra صدقه خواهم داد زیــرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‌ام.” امام برخاست و be اطاقی دیگر رفت و از پشت در دست خویش ra بیرون آورد و فرمود: “این دویست دینار ra بگیر و توشه راه کن و لازم نـیـسـت ke از جانب من معادل آن صدقه دهی.”

آن شخص نــیــز دینارها ra گرفت و رفت. از امام پرسیدند: “چرا چنین کردید ke شما ra هنگام گرفتن دینارها نبیند؟” فرمود: “تا شرمندگی نیاز و سوال ra در او نبینم.”(11)

امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها be گفتار اکتفا نمی‌کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می‌داشتند.

یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «روزی همراه امام be خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه‌ای دید و پرسید: “این کیست؟” عرض کردند: “به ما کمک می‌کند و be او دستمزدی خواهیم داد.” امام فرمود: “مزدش ra تعیین کرده‌اید؟” گفتند: “نه هــر چــه بدهیم می‌پذیرد.” امام برآشفت و be من فرمود: “من بارها be اینها گفته‌ام ke هیچکس ra نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش ra تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی ke بدون قرارداد و تعیین مزد؛ کاری انــجـام می‌دهد؛ اگــر سه برابر مزدش ra بدهی باز گمان می‌کند مزدش ra کم داده‌ای ولــی اگــر قرارداد ببندی و be مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود ke طبق قرار عمل کرده‌ای و در ایــن صورت اگــر بیش از مقدار تعیین شده چیزی be او بدهی؛ هــر چند کم و ناچیز باشد؛ می‌فهمد ke بیشتر پرداخته‌ای و سپاسگزار خواهد بود.”»(12)

خادم حضرت می‌گوید: «روزی خدمتکاران میوه‌ای می‌خوردند. آنها میوه ra be تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) be آنها فرمود: “سبحان الله اگــر شما از آن بی‌نیاز هستید؛ آنرا be کسانی ke بدان نیازمندند بدهید.”»

مختصری از کلمات حکمت‌آمیز امام:

امام فرمودند: “دوست هــر کس عقل اوست و دشمن هــر کس جهل و نادانی و حماقت است.”

امام فرمودند: “علم و دانش همانند گنجی می‌ماند ke کلید آن سؤال است؛ پــس بپرسید. خداوند شما ra رحمت کــنــد زیــرا در ایــن امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: 1- سؤال کننده 2- آموزنده 3- شنونده 4- پاسخ دهنده.”

امام فرمودند: “مهرورزی و دوستی ba مردم نصف عقل است.”

امام فرمودند: “چیزی نـیـسـت ke چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است.”

امام فرمودند: “نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است.”

شهادت امام:

در نحوه be شهادت رسیدن امام نقل شده اســت ke مأمون be یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخن‌های دستش ra بلند نگه دارد و بعد be او دستور داد تا دست خود ra be زهر مخصوصی آلوده کــنــد و در بین ناخن‌هایش زهر قرار دهد و اناری ra ba دستان زهر‌آلودش دانه کــنــد و او دستور مأمون ra اجابت کرد. مأمون نــیــز انار زهرآلوده ra خدمت حضرت گذارد و اصرار کــرد ke امام از آن انار تناول کنند. امــا حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کــرد تا جایی ke حضرت ra تهدید be مرگ نمود و حضرت be جبر؛ قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کــرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا (علیه السلام) be شهادت رسیدند.

تدفین امام:

به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت be دور از چشم دشمنان؛ بدن مطهر ایشان ra غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان ba مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست ke مزار ایــن امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.

احادیث امام رضا

احادیث امام رضا

1- سه ویژگى برجسته مؤمن

لا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنًا حَتّى تَکُونَ فیهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ سُنَّهٌ مِنْ رَبِّهِ. 2ـ وَ سُنَّهٌ مِنْ نَبِیِّهِ. 3ـ وَ سُنَّهٌ مِنْ وَلِیِّهِ. فَأَمَّا السُّنَّهُ مِنْ رَبِّهِ فَکِتْمانُ سِرِّهِ. وَ أَمَّا السُّنَّهُ مِنْ نَبِیِّهِ فَمُداراهُ النّاسِ. وَ أَمَّا السُّنَّهُ مِنْ وَلِیِّهِ فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ.

مؤمن؛ مؤمن واقعى نیست؛ مگر آن ke سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پیامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش؛ پوشاندن راز خود است؛امّا سنّت پیغمبرش؛ مدارا و نرم رفتارى ba مردم است؛امّا سنّت امامش؛ صبر کردن در زمان تنگدستى و پریشان حالى است.

2- پاداش نیکى پنهانى و سزاى افشا کننده بدى

« أَلْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَهِ یَعْدِلُ سَبْعینَ حَسَنَهً؛ وَ الْمُذیعُ بِالسَّیِّئَهِ مَخْذُولٌ؛ وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَهِ مَغْفُورٌ لَهُ ».

پنهان کننده کار نیک [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است؛ و آشکارکننده کار بد سرافکنده است؛ و پنهان کننده کار بد آمرزیده است.

3- نظافت

« مِنْ أَخْلاقِ الأَنْبِیاءِ التَّنَظُّفُ ».

از اخلاق پیامبران؛ نظافت و پاکیزگى است.

4- امین و امیننما

« لَمْ یَخُنْکَ الاَْمینُ وَ لکِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ ».

امین be تو خیانت نکرده [و نمىکند] و لیکن [تو] خائن ra امین تصوّر نموده اى.

5- مقام برادر بزرگتر

« أَلاَْخُ الاَْکْبَرُ بِمَنْزِلَهِ الاَْبِ ».

برادر بزرگتر be منزله پدر است.

6- دوست و دشمن هــر کس

« صَدیقُ کُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ ».

دوست هــر کس عقل او؛ و دشمنش جهل اوست.

7- نام بردن ba احترام

« إِذا ذَکَرْتَ الرَّجُلَ وَهُوَ حاضِرٌ فَکَنِّهِ؛ وَ إِذا کَانَ غائِباً فَسَمِّه ».

چون شخص حاضرى ra نام برى [براى احترام] کنیه او ra بگو و اگــر غائب باشد نامش ra بگو.

8- بدى قیل و قال

« إِنَّ اللّهَ یُبْغِضُ الْقیلَ وَ الْقالَ وَ إضاعَهَ الْمالِ وَ کَثْرَهَ السُّؤالِ ».

به درستى ke خداوند؛ داد و فریاد و تلف کردن مال و پُرخواهشى ra دشمن مىدارد.

9- ویژگیهاى دهگانه عاقل

« لا یَتِمُّ عَقْلُ امْرِء مُسْلِم حَتّى تَکُونَ فیهِ عَشْرُ خِصال: أَلْخَیْرُ مِنْهُ مَأمُولٌ. وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ. یَسْتَکْثِرُ قَلیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ؛ وَ یَسْتَقِلُّ کَثیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِهِ. لا یَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوائِجِ إِلَیْهِ؛ وَ لا یَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ. أَلْفَقْرُ فِى اللّهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْغِنى. وَ الذُّلُّ فىِ اللّهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْعِزِّ فى عَدُوِّهِ. وَ الْخُمُولُ أَشْهى إِلَیْهِ مِنَ الشُّهْرَهِ. ثُمَّ قالَ(علیه السلام): أَلْعاشِرَهُ وَ مَا الْعاشِرَهُ؟ قیلَ لَهُ: ما هِىَ؟ قالَ(علیه السلام): لا یَرى أَحَدًا إِلاّ قالَ: هُوَ خَیْرٌ مِنّى وَ أَتْقى ».

عقل شخص مسلمان تمام نیست؛ مگر ایــن ke ده خصلت ra دارا باشد:1ـ از او امید خیر باشد. 2ـ از بدى او در امان باشند. 3ـ خیر اندک دیگرى ra بسیار شمارد. 4ـ خیر بسیار خود ra اندک شمارد. 5ـ هــر چــه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. 6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. 7ـ فقر در راه خدایش از توانگرى محبوبتر باشد. 8ـ خوارى در راه خدایش از عزّت ba دشمنش محبوبتر باشد. 9ـ گمنامى ra از پرنامى خواهانتر باشد. 10ـ ســپــس فرمود: دهمى چیست و چیست دهمى؟ be او گفته شد: چیست؟ فرمود: احدى ra ننگرد جز ایــن ke بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است.

10- نشانه سِفله

« سُئِلَ الرِّضا(علیه السلام) عَنِ السِّفْلَهِ فَقالَ(علیه السلام):مَنْ کانَ لَهُ شَىْءٌ یُلْهیهِ عَنِ اللّهِ ».

از امام رضا(علیه السلام) سؤال شد: سفله کیست؟فرمود: آن ke چیزى دارد ke از [یاد] خدا بازش دارد.

11- ایمان؛ تقوا و یقین

« إِنَّ الاِْیمانَ أَفْضَلُ مِنَ الاٌِسْلامِ بِدَرَجَه؛ وَ التَّقْوى أَفْضَلُ مِنَ الاِْیمانِ بِدَرَجَه وَ لَمْ یُعطَ بَنُو آدَمَ أَفْضَلَ مِنَ الْیَقینِ ».

ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است؛ و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان اســت و be فرزند آدم چیزى بالاتر از یقین داده نشده است.

12- میهمانى ازدواج

« مِنَ السُّنَّهِ إِطْعامُ الطَّعامِ عِنْدَ التَّزْویجِ ».

اطعام و میهمانى کردن براى ازدواج از سنّت است.

13- صله رحم ba کمترین چیز

« صِلْ رَحِمَکَ وَ لَوْ بِشَرْبَه مِنْ ماء؛ وَ أَفْضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ کَفُّ الأَذى عَنْه ».

پیوند خویشاوندى ra برقرار کنید گرچه ba جرعه آبى باشد؛ و بهترین پیوند خویشاوندى؛ خوددارى از آزار خویشاوندان است.

14- سلاح پیامبران

« عَنِ الرِّضا(علیه السلام) أَنَّهُ کانَ یَقُولُ لاَِصْحابِهِ: عَلَیْکُمْ بِسِلاحِ الاَْنْبِیاءِ؛ فَقیلَ: وَ ما سِلاحُ الاَْنْبِیاءِ؟ قالَ: أَلدُّعاءُ ».

حضرت رضا(علیه السلام) همیشه be اصحاب خود مىفرمود: بر شما باد be اسلحه پیامبران؛ گفته شد: اسلحه پیامبران چیست؟ فرمود: دعا.

15- نشانه هاى فهم

« إِنَّ مِنْ عَلاماتِ الْفِقْهِ: أَلْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ؛ وَ الصَّمْتُ بابٌ مِنْ أَبْوابِ الْحِکْمَهِ إِنَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الَْمحَبَّهَ؛ إِنَّهُ دَلیلٌ عَلى کُلِّ خَیْر ».

از نشانه هاى دین فهمى؛ حلم و علم است؛ و خاموشى درى از درهاى حکمت است. خاموشى و سکوت؛ دوستىآور و راهنماى هــر کار خیرى است.

16- گوشه گیرى و سکوت

« یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ تَکُونُ الْعافِیَهُ فیهِ عَشَرَهَ أَجْزاء: تِسْعَهٌ مِنْها فى إِعْتِزالِ النّاسِ وَ واحِدٌ فِى الصَّمْتِ ».

زمانى بر مردم خواهد آمد ke در آن عافیت ده جزء اســت ke نُه جزء آن در کناره گیرى از مردم و یک جزء آن در خاموشى است.

17- حقیقت توکّل

« سُئِلَ الرِّضا(علیه السلام): عَنْ حَدِّ التَّوَکُّلِّ؟ فَقالَ(علیه السلام): أَنْ لا تَخافَ أحَدًا إِلاَّاللّهَ ».

از امام رضا(علیه السلام) از حقیقت توکّل سؤال شد.

فرمود: ایــن ke جز خدا از کسى نترسى.

18- بدترین مردم

« إِنَّ شَرَّ النّاسِ مَنْ مَنَعَ رِفْدَهُ وَ أَکَلَ وَحْدَهُ وَ جَلَدَ عَبْدَهُ ».

به راستى ke بدترین مردم کسى اســت ke یارىاش ra [از مردم] باز دارد و تنها بخورد و زیردستش ra بزند.

19- زمامداران ra وفایى نیست

« لَیْسَ لِبَخیل راحَهٌ؛ وَ لا لِحَسُود لَذَّهٌ؛ وَ لا لِمُـلـُوک وَفاءٌ وَ لا لِکَذُوب مُرُوَّهٌ ».

بخیل ra آسایشى نـیـسـت و حسود ra خوشى و لذّتى نـیـسـت و زمامدار ra وفایى نـیـسـت و دروغگو ra مروّت و مردانگى نیست.

20- دست بوسى نه!

« لا یُقَبِّلُ الرَّجُلُ یَدَ الرَّجُلِ؛ فَإِنَّ قُبْلَهَ یَدِهِ کَالصَّلاهِ لَهُ ».

کسى دست کسى ra نمىبوسد؛ زیــرا بوسیدن دست او مانند نماز خواندن براى اوست.

21- حُسن ظنّ be خدا

« أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللّهِ؛ فَإِنَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللّهِ کانَ عِنْدَ ظَنِّهِ وَ مَنْ رَضِىَ بِالْقَلیلِ مِنَ الرِّزْقِ قُبِلَ مِنْهُ الْیَسیرُ مِنَ الْعَمَلِ. وَ مَنْ رَضِىَ بِالْیَسیرِ مِنَ الْحَلالِ خَفَّتْ مَؤُونَتُهُ وَ نُعِّمَ أَهْلُهُ وَ بَصَّرَهُ اللّهُ دارَ الدُّنْیا وَ دَواءَها وَ أَخْرَجَهُ مِنْها سالِمًا إِلى دارِالسَّلامِ ».

به خداوند خوشبین باش؛ زیــرا هــر ke be خدا خوشبین باشد؛ خدا ba گمانِ خوشِ او همراه است؛ و هــر ke be رزق و روزى اندک خشنودباشد؛ خداوند be کردار اندک او خشنود باشد؛ و هــر ke be اندک از روزى حلال خشنود باشد؛ بارش سبک و خانواده اش در نعمت باشد و خداوند او ra be درد دنیا و دوایش بینا سازد و او ra از دنیا be سلامت be دارالسّلامِ بهشت رساند.

22- ارکان ایمان

« أَلاْیمانُ أَرْبَعَهُ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلُ عَلَى اللّهِ؛ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَ التَّسْلیمُ لاَِمْرِاللّهِ؛ وَ التَّفْویضُ إِلَى اللّهِ ».

ایمان چهار رکن دارد: 1ـ توکّل بر خدا 2ـ رضا be قضاى خدا 3ـ تسلیم be امر خدا4ـ واگذاشتن کار be خدا.

23- بهترین بندگان خدا

« سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلامُ عَنْ خِیارِ الْعبادِ؟ فَقالَ(علیه السلام):أَلَّذینَ إِذا أَحْسَنُوا إِسْتَبْشَرُوا؛ وَ إِذا أَساؤُوا إِسْتَغْفَرُوا وَ إِذا أُعْطُوا شَکَرُوا؛ وَ إِذا أُبْتِلُوا صَبَرُوا؛ وَ إِذا غَضِبُوا عَفَوْ ».

از امام رضا(علیه السلام) درباره بهترین بندگان سؤال شد.

فرمود: آنان ke هــر گاه نیکى کـنـنـد خوشحال شوند؛ و هرگاه بدى کـنـنـد آمرزش خواهند؛ و هــر گاه عطا شــونــد شکر گزارند و هــر گاه بلا بینند صبر کنند؛ و هــر گاه خشم کـنـنـد درگذرند.

24- تحقیر فقیر

« مَنْ لَقِىَ فَقیرًا مُسْلِمًا فَسَلَّمَ عَلَیْهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلَى الاَْغْنِیاءِ لَقَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبانُ ».

کسى ke فقیر مسلمانى ra ملاقات نماید و بر خلاف سلام کردنش بر اغنیا بر او سلام کند؛ در روز قیامت در حالى خدا ra ملاقات نماید ke بر او خشمگین باشد.

25- عیش دنیا

« سُئِلَ الاِْمامُ الرِّضا(علیه السلام): عَنْ عَیْشِ الدُّنْیا؟ فَقالَ: سِعَهُ الْمَنْزِلِ وَ کَثْرَهُ الُْمحِبّینَ ».

از حضرت امام رضا(علیه السلام) درباره خوشى دنیا سؤال شد. فرمود: وسعت منزل و زیادى دوستان.

26- آثار زیانبار حاکمان ظالم

« إِذا کَذَبَ الْوُلاهُ حُبِسَ الْمَطَرُ؛ وَ إِذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَهُ؛ وَ إِذا حُبِسَتِ الزَّکوهُ ماتَتِ الْمَواشى ».

زمانى ke حاکمان دروغ بگویند باران نبارد؛ و چــون زمامدار ستم ورزد؛ دولت؛ خوار گردد. و اگــر زکات اموال داده نشود چهارپایان از بین روند.

27- رفع اندوه از مؤمن

« مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِن فَرَّجَ اللّهُ عَنْ قَلْبِهِ یَوْمَ القِیمَهِ ».

هر کس اندوه و مشکلى ra از مؤمنى برطرف نماید؛ خداوند در روز قیامت اندوه ra از قلبش برطرف سازد.

28- بهترین اعمال بعد از واجبات

« لَیْسَ شَىْءٌ مِنَ الاَْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بَعْدَ الْفَرائِضِ أَفْضَلَ مِنْ إِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ ».

بعد از انــجـام واجبات؛ کارى بهتر از ایجاد خوشحالى براى مؤمن؛ نزد خداوند بزرگ نیست.

29- سه چیز وابسته be سه چیز

« ثَلاثَهٌ مُوَکِّلٌ بِها ثَلاثَهٌ: تَحامُلُ الاَْیّامِ عَلى ذَوِى الاَْدَواتِ الْکامِلَهِ وَإِسْتیلاءُ الْحِرْمانِ عَلَى الْمُتَقَدَّمِ فى صَنْعَتِهِ؛ وَ مُعاداهُ الْعَوامِ عَلى أَهْلِ الْمَعْرِفَهِ ».

سه چیز وابسته be سه چیز است: 1ـ سخت
[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگینامه امام زمان

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:28
golroz

امام زمان

امام زمان

علائم ظهور حضرت مهدی (عج) بر دو دسته تقسیم می شوند:

الف: علائم حتمی و قطعی؛

ب: علائم غیر حتمی و غیر قطعی ke البته در ایــن علائم هم مــمــکن اســت اختلاف نظر وجود داشته باشد.

علائم غیر حتمی فراوان هستند و نوعاً بعضی از آنان be وقوع پیوسته اســت امــا علائم حتمی و قطعی هنوز رخ نداده اند بعضی از ایــن علائم قطعی عبارتند از:

1. خروج سفیانی: پیش از ظهور مردی از نسل ابوسفیان در منطقه شام خروج می کــنــد و ba تظاهر be دینداری گروه زیادی از مسلمانان ra می فریبد و be گرد خود می آورد و بخش گسترده ای از سرزمینهای اسلام ra be تصرف خویش در می آورد و بر مناطق پنجگانه شام؛ حمص؛ فلسطین؛ اردن و قنسرین (نام شهری در نزدیکی حلب) و منطقه عراق سیطره می یابد و در کوفه و نجف be قتل عام شیعیان می پردازد و بــرای کشتن و یافتن آنان جایزه تعیین می کــنــد آنگاه ke از ظهور امام زمان باخبر می شــود ba سپاهی گران be جنگ وی می رود ke در منطقه بیداد (بین مکه و مدینه) ba سپاه امام (ع) برخورد می کــنــد و be امر خدا هــمــه لشگریان وی be جز چند نفر در زمین فرو می روند و هلاک می شوند. [1]

2. خسف در بیداء: خسف یعنی فرو رفتن و پنهان شدن؛ و بیداء نام منطقه ای در مکه و مدینه است. ظاهراً لشگر سفیانی در ایــن منطقه ke be قصد جنگ ba امام عصر(عج) آمده اســت در زمین فرو می روند. [2]

3. خروج یمانی: سرداری از یمن قیام می کــنــد و مردم ra be حق و عدل دعوت می کــنــد ایــن نشانه در منابع عامه نـیـسـت ولــی در مصادر شیعه روایات فراوانی در ایــن باره وجود دارد. امام صادق (ع) فرمود: قیامهای سه گانه خراسانی؛ سفیانی؛ یمانی در یک سال و یک ماه و یک روز خواهد بود و هیچ پرچمی be اندازه پرچم یمانی دعوت حق و هدایت نمی کــنــد و هم فرمود ke یمانی از علائم حتمی است. [3]

4. قتل نفس زکیه: زکیه یعنی فرد پاک و بی گناه و کسی ke قتلی انــجـام نداده اســت و جرمی ندارد. در آستانه ظهور مهدی (عج) در گیرودار مبارزات زمینه ساز انقلاب حضرت مهدی (عج) فردی پاکباخته و مخلص از اولاد حضرت امام حسن مجتبی (ع) در راه امام می کوشد و در ایــن راه مظلومانه be قتل می رسد. روایات گاهی نفس زکیه و گاهی «سید حسنی» گفته اند امام باقر (ع) فرمود: بین ظهور مهدی (عج) و کشته شدن نفس زکیه بیش از پانزده شبانه روز فاصله نیست. [4]

5. صیحه آسمانی: منظور از صیحه آسمانی صدایی اســت ke در آستانه ظهور حضرت مهدی در آسمان شنیده می شــود و هــمــه مردم آن ra می شنوند در روایات تعبیر be «نداء» «فزعه» «صوت» نــیــز بکار رفته اســت ke ظاهر آن نشان می دهد ke هــر یک از اینها نشانه جداگانه ای اســت ke پیش از ظهور واقع می شــود لکن be نظر می رسد ke اینها تعبیر از یک واقعیت اســت و مــمــکن هم هست ke از سه حادثه جدای از هم خبر داده باشند ke اول صداهای هولناکی برآید و هــمــه ra be خود متوجه کــنــد (صیحه) و be دنبال آن صدای مهیب و هولناکی شنیده شــود ke دلهای مردم ra be وحشت اندازد (فزعه) و آن گاه از آسمان صدایی شنیده می شــود ke مردم ra be ســوی مهدی(عج) فرا می خواند (نداء) روایاتی ke از ایــن معنا خبر داده اند از طریق شیعه و سنی فراوان هستند. امام باقر (ع) می فرماید: ندا کننده ای از آسمان نام قائم ra ندا می کــنــد پــس هــر ke در شرق و غرب اســت آن ra می شنود و از وحشت ایــن صدا خوابیده ها بیدار و ایستادگان نشسته و نشستگان بر دو پای خویش می ایستند رحمت خدا بر کسی ke از ایــن صدا عبرت گیرد و ندای وی ra اجابت کــنــد زیــرا صدای نخست؛ صدای جبرئیل روح الأمین است.

آنگاه می فرماید: ایــن صدا در شب جمعه بیست و سوم ماه رمضان خواهد بود در ایــن هیچ شک نکنید و بشنوید و فرمان برید؛ در آخر روز شیطان فریاد می زند ke «فلانی مظلوم کشته شد» تا مردم ra بفریبد و be شک اندازد. و امام صادق (ع) می فرماید: در ابتدای روز گویند ه ای در آسمان ندا می دهد ke آگاه باشید ke حق ba علی و شیعیان اوست. پــس از آن در پایان روز شیطان ke لعنت خدا بر او باد از روی زمین فریاد می زند ke حق ba عثمان و پیروان اوست پــس در ایــن هنگام باطل گرایان be شک می افتند هرگاه گوینده ای از آسمان نداء بزند ke حق ba اولاد محمد(ص) اســت در آن هنگام ظهور مهدی(عج) be سر زبانها می افتد be گونه ای ke غیر از او یاد نمی کنند. [5]

6. خروج دجال: ایــن نشانه در کتب اهل سنت از علائم برپایی قیامت شناخته شده اســت [6] ولــی در منابع روایی شیعه از نشانه های ظهور است. و اشکال ندارد ke هم علامت ظهور و هم علامت معاد باشد. چــون خود ظهور امام عصر (عج) هم از علائم آخرالزمان می باشد.

دجال فردی اســت ke در آخر الزمان و پیش از قیام مهدی (عج) خروج می کــنــد و غیر عادی اســت و ba انــجـام کارهای شگفت انگیز جمع زیادی از مردم ra می فریبد و سرانجام be دست عیسی مسیح (ع) در کنار دروازه ”لد“ در منطقه شام be هلاکت می رسد. در مورد دجال نظریه های متعددی طرح شده اســت مثلا گروهی آن ra فردی نامیده اند و دسته ای آن ra جریانی می دانند و نه شخص معین ke مطرح کردن ایــن امور مجال دیگری ra می طلبد. [7]

[1] کمال الدین؛ ص 651. و بحار الأنوار؛ ج 52؛ ص 215؛ و کنز العمال؛ ج 14؛ ص 272؛ تاریخ غیبت کبری؛ ص 518 الی 520.

[2] مراصد الاطلاع؛ ج1؛ ص239؛ وافی؛ ج2؛ ص 442؛ مسائل العشره چاپ شده در مجموع مصنفات شیخ مفید؛ ج 3؛ ص 122 و غیبت نعمانی؛ ص 252؛ منتخب الأثر؛ ص 459؛ کتاب الغیبه نعمانی ص 252؛ تاریخ غیبت کبری ص 499 ـ 520.

[3] تاریخ غیبت کبری؛ ص 525؛ کتاب غیبت نعمانی 252.

[4] منتخب الأثر؛ 459؛ تاریخ الغیبه الکبری؛ ص 511؛ الارشاد؛ ج2؛ ص374؛ اعلام الوری؛ ص 427.

[5] تاریخ ما بعد الظهور/176 ـ کشف الغمه ج3؛ ص 260 ؛ وافی؛ ج 2؛ ص 445 ـ 446؛ کتاب الغیبه؛ شیخ طوسی؛ ص 435 و454 و453 – ارشاد؛ ج2؛ ص 371؛ کمال الدین / 651 بحار الأنوار؛ ج52؛ ص204-288-290؛ منتخب الاثر؛ ص 459؛ غیبت نعمانی/254.

[6] سنن ترمذی؛ ج4؛ ص 507 ـ 519؛ سنن ابی داوود؛ ج4؛ ص 115؛ صحیح مسلم؛ ج 18؛ ص 46 و 81.

[7] بحارالأنوار؛ ج 52؛ ص 193و209؛ کمال الدین 525 و 526؛ کشف الغمه؛ ج 3؛ ص 281؛ المسائل العشر؛ چاپ شده در مصنفات شیخ طوسی؛ ج3؛ ص 122؛ ارشاد؛ ج2؛ ص 371؛ کنز العمال؛ ج 14؛ ص 198ـ200.

زندگینامه امام زمان

زندگینامه امام زمان

نام: محمد بن الحسن
کنیه: ابوالقاسم
امام زمان حضرت مهدی (عج) هم نام و هم کنیه حضرت پیامبر اکرم(ص) است. در روایات آمده اســت ke شایسته نـیـسـت آن حضرت ra ba نام و کنیه؛ اسم ببرند تا آن گاه ke خداوند be ظهورش زمین ra مزیّن و دولتش ra ظاهر گرداند.

القاب امام زمان حضرت مهدی (عج):

مهدى؛ خاتم؛ منتظر؛ حجت؛ صاحب الامر؛ صاحب الزمان؛ قائم و خلف صالح.
شیعیان در دوران غیبت صغرى ایشان ra «ناحیه مقدسه» لقب داده بودند. در برخى منابع بیش از 180 لقب براى امام زمان(ع) بیان شده است.
ولادت امام زمان حضرت مهدی (عج):

وی یگانه فرزند امام عسکری علیه السلام یازدهمین امام شیعیان است. امام زمان حضرت مهدی (عج) در سحرگاه نیمه شعبان 255 ق در سامرّا چشم be جهان گشود و پــس از پنج سال زندگی تحت سرپرستی پدر؛ و مادر بزرگوارشان نرجس خاتون؛ در سال 260 ق be دنبال شهادت حضرت عسکری علیه السلام ـ همچون حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یحیی علیه السلام ke در سنین کودکی عهده دار نبوّت شده بودند ـ در پنج سالگی منصب امامت شیعیان ra عهده دار شدند. آن بزرگوار پــس از سپری شدن دوران غیبت ba تشکیل حکومت عدل جهانی احکام الهی ra در سرتاسر زمین حاکمیت خواهد بخشید.

آخرین امام شیعیان در پانزدهم ماه شعبان 255 ق؛ علی رغم مراقبت های ویژه مأموران حکومت عباسی؛ در خانه امام عسکری علیه السلام چشم be جهان گشودند. تولد مخفیانه آن حضرت بی شباهت be تولد حضرت موسی علیه السلام و حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام نیست. همان گونه ke ایــن دو پیامبر بزرگ الهی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی فرعونیان و نمرودیان be اراده خداوند و be سلامت در کنار کاخ فرعون و نمرود متولّد شدند؛ حضرت مهدی(عج) نــیــز در حالی ke جاسوسان و مأموران خلیفه عباسی تمام وقایع خانه امام یازدهم علیه السلام ra زیر نظر داشتند؛ در کمال امنیت و بدون آن ke دشمنان بویی ببرند؛ در سحرگاه روز جمعه نیمه شعبان قدم be جهان هستی گذاشتند.

سیمای امام زمان حضرت مهدی (عج)

پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار علیهم السلام هــر کدام در سخنان خود be اوصاف امام مهدی(عج) اشاره کرده اند. حضرت امام رضا علیه السلام در توصیف ویژگی های چهره و سجایای اخلاقی و ویژگی های برجسته آن حضرت می فرمایند: «قائم آل محمد(عج) هاله هایی از نور چهره زیبای او ra احاطه کرده اســت رفتار معتدل و چهره شادابی دارد. از نظر ویژگی های جسمی شبیه ترین فرد be رسول خدا(ص) است. نشانه خاصّ او آن اســت ke گرچه عمر بسیار طولانی دارد؛ ولــی از سیمای جوانی برخوردار است؛ تا آن جا ke هــر بیننده ای او ra چهل ساله ya کمتر تصور می کند. از دیگر نشانه های او آن اســت ke تا زمان مرگ ba وجود گذشت زمان بسیار طولانی هرگز نشان پیری در چهره او دیده نخواهد شد».

حجت خدا
روزی عثمان بن سعید بن عمری be همراه حدود چهل نفر از بزرگان شیعه be حضور امام عسکری علیه السلام رسیدند تا درباره جانشین آن حضرت سؤال کـنـنـد و در آینده از ایجاد اختلاف در مسئله امامت جلوگیری کنند. راوی می گوید: وقتی عثمان بن سعید be حضرت عسکری علیه السلام گفت: آمده ایم تا درباره مطلب مهمی ke شما be آن آگاه ترید از شما سؤال کنیم؛ حضرت عسکری علیه السلام فرمودند: بنشین عثمان. پــس از ساعتی امام علیه السلام فرمودند: آیا می خواهید بگویم be چــه منظوری آمده اید؟ هــمــه گفتند: ای فرزند رسول خدا؛ بفرمایید. آنگاه حضرت فرمودند: آمده اید تا درباره حجت خدا و امام پــس از من بپرسید. هــمــه گفتند: آری. در ایــن لحظه ناگهان پسری ke چهره درخشانی چــون ماه داشت و از هــر حیث be امام عسکری علیه السلام شبیه بود وارد شد. حضرت فرمودند: بعد از من پیشوای شما و جانشینم ایــن فرزند من است. مواظب باشید پــس از من در دین دچار آشفتگی نشوید…
دوران زندگی امام زمان حضرت مهدی (عج)

دوران زندگی امام زمان حضرت مهدی (عج) be چهار دوره تقسیم می شود:

1) از تولد تا غیبت امام زمان حضرت مهدی (عج):

امام زمان حضرت مهدی (عج) پــس از تولد حدود پنج سال تحت سرپرستی پدر بزرگوارشان امام عسکری علیه السلام be صورت نیمه مخفی زندگی کردند. یکی از کارهای بسیار مهمی ke حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در ایــن دوره انــجـام دادند ایــن بود ke امام زمان حضرت مهدی (عج) ra be بزرگان شیعه معرفی کــردنــد تا در آینده در مسئله امامت دچار اختلاف نشوند.
2) غیبت صغری امام زمان حضرت مهدی (عج):

پس از شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در سال 260 ق دوره غیبت صغری آغاز شــد و تا سال 329 ق ادامه پیدا کرد. در ایــن دوره امام زمان حضرت مهدی (عج) از طریق چهار نائب be ادامه امور مردم می پرداختند.
3) دوره غیبت کبری امام زمان حضرت مهدی (عج):

این دوران از سال 329 ق شروع شــد و تا زمانی ke خداوند مصلحت بدانند ادامه خواهد داشت در ایــن دوره پاسخ be پرسش ها و احکام مردم بر عهده نایبان عام آن حضرت اســت و حضرت نایب خاصی بــرای ایــن دوره معرفی نکرده اند.
4) دوره حکومت امام زمان حضرت مهدی (عج):

پس از ظهور؛ امام زمان حضرت مهدی (عج) بر اساس احکام اسلام حکومت واحد جهانی تشکیل خواهند داد ke در سایه آن سرتاسر عالم پر از عدل و داد خواهد شد.

صورت و سیرت امام زمان حضرت مهدی (عج)

چهره و شمایل حضرت مهدی ( ع ) ra راویان حدیث شیعی و سنی چنین نوشته اند چهره اش گندمگون ؛ ابروانی هلالی و کشیده ؛ چشمانش سیاه و درشت و جذاب ؛ شانه اش پهن ؛ دندانهایش براق و گشاد ؛ بینی اش کشیده و زیبا؛ پیشانی اش بلند و تابنده ... استخوان بندی اش استوار و صخره سان ؛ دستان و انگشتهایش درشت .گونه هایش کم گوشت و اندکی متمایل be زردی – ke از بیداری شب عارض شده -بر گونه راستش خالی مشکین ... عضلاتش پیچیده و محکم ؛ موی سرش بر لاله گوش ریخته ؛ اندامش متناسب و زیبا ؛ هیاتش خوش منظر و رباینده ؛ رخساره اش در هاله ای از شرم بزرگوارانه و شکوهمند غرق ... قیافه اش از حشمت و شکوه رهبری سرشار .نگاهش دگرگون کننده ؛ خروشش دریاسان ؛ و فریادش هــمــه گیر ” .حضرت مهدی صاحب علم و حکمت بسیار اســت و دارنده ذخایر پیامبران اســت ... وی نهمین امام اســت از نسل امام حسین ( ع ) اکنون از نظرها غایب اســت ... ولــی مطلق و خاتم اولیاء و وصی اوصیاء و قائد جهانی و انقلابی اکبر اســت ... چــون ظاهر شــود ؛ be کعبه تکیه کــنــد ؛ و پرچم پیامبر ( ص ) ra در دست گیرد و دین خدا ra زنده و احکام خدا ra در سراسر گیتی جاری کــنــد ... و جهان ra پر از عدل و داد و مهربانی کــنــد .حضرت مهدی ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن اســت ... خدا و عظمت خدا در وجود او متجلی اســت و هــمــه هستی او ra فراگرفته اســت ... مهدی ( ع ) عادل اســت و خجسته و پاکیزه ... ذره ای از حق ra فرو نگذارد ... خداوند دین اسلام ra be دست او عزیز گرداند ... در حکومت او ؛ be احدی ناراحتی نرسد مگر آنجا ke حد خدایی جاری گردد .مهدی ( ع ) حق هــر حقداری ra بگیرد و be او بدهد ... حتی اگــر حق کسی زیر دندان دیگری باشد ؛ از زیر دندان انسان بسیار متجاوز و غاصب بیرون کشد و be صاحب حق باز گرداند ... be هنگام حکومت مهدی ( ع ) حکومت جباران و مستکبران ؛ و نفوذ سیاسی منافقان و خائنان ؛ نابود گردد ... شهر مکه – قبله مسلمین – مرکز حکومت انقلابی مهدی شــود ... نخستین افراد قیام او ؛ در آن شهر گرد آیند و در آنجا be او بپیوندند …برخی be او بگروند ؛ ba دیگران جنگ کــنــد ؛ و هیچ صاحب قدرتی و صاحب مرامی ؛ باقی نماند و دیگر هیچ سیاستی و حکومتی ؛ جز حکومت حقه و سیاست عادله قرآنی ؛ در جهان جریان نیابد ... آری ؛ چــون مهدی ( ع ) قیام کــنــد زمینی نماند ؛ مگر آنکه در آنجا گلبانگ محمدی : اشهد ان لا اله الا الله ؛ و اشهد ان محمدا رسول الله ؛ بلند گردد .در زمان حکومت مهدی ( ع ) be هــمــه مردم ؛ حکمت و علم بیاموزند ؛ تا آنجا ke زنان در خانه ها ba کتاب خدا و سنت پیامبر ( ص ) قضاوت کـنـنـد ... در آن روزگار ؛ قدرت عقلی توده ها تمرکز یابد ... مهدی ( ع ) ba تایید الهی ؛ خردهای مردمان ra be کمال رساند و فرزانگی در همگان پدید آورد … .مهدی ( ع ) فریاد رسی اســت ke خداوند او ra بفرستد تا be فریاد مردم عالم برسد .در روزگار او همگان be رفاه و آسایش و وفور نعمتی بیمانند دست یابند ... حتی چهارپایان فراوان گردند و ba دیگر جانوران ؛ خوش و آسوده باشند ... زمین گیاهان بسیار رویاند آب نهرها فراوان شــود ؛ گنجها و دفینه های زمین و دیگر معادن استخراج گردد ... در زمان مهدی ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بیفسرد ؛ رسم ستم و شبیخون و غارتگری برافتد و جنگها از میان برود .در جهان جای ویرانی نماند ؛ مگر آنکه مهدی ( ع ) آنجا ra آباد سازد .در قضاوتها و احکام مهدی ( ع ) و در حکومت وی ؛ سر سوزنی ظلم و بیداد بر کسی نرود و رنجی بر دلی ننشیند .مهدی ؛ عدالت ra ؛ همچنان ke سرما و گرما وارد خانه ها شــود ؛ وارد خانه های مردمان کــنــد و دادگری او هــمــه جا ra بگیرد .
اصحاب و یاران امام زمان حضرت مهدی (عج):

1. عثمان بن سعید عمروى (متوفاى سال 265 ق.).

2. محمد بن عثمان عمروى (متوفاى سال 304ق.).

3. حسین بن روح نوبختى (متوفاى سال 326ق.).

4. على بن محمد سمرى (متوفاى سال 329ق.).

این چهار تن نماینده بلافصل امام زمان حضرت مهدی (عج) بودند ke در ایام غیبت صغرى؛ پــس از شهادت امام حسن عسکرى(ع)؛ از سال 260 تا 329؛ be مدت 70 سال be ترتیب؛ واسطه میان امام زمان حضرت مهدی (عج) وشیعیان ایشان بودند. ایــن چهار نفر be «نوّاب اربعه» مشهورند. ولى در هنگام خروج آن حضرت؛ 313 نفر از یارانش be او پیوسته و نخستین هسته لشکریان امام زمان حضرت مهدی (عج) ra تشکیل مى‏دهند. علاوه بر آنان؛ هزاران نفر در ایام غیبت آن حضرت be ایــن مقام ارجمند نایل شده‏اند ke بر دیگران پنهان مانده اســت و پنهان خواهد ماند. همچنین افراد بسیارى در ایام غیبت be محضرش شرفیاب گشته و از عنایاتش بهره‏مند شده‏اند ke در ایــن جا be نام برخى از آنان اشاره مى ‏گردد:

1. اسماعیل بن حسن هرقلى.
2. سید محمد بن عباس جبل عاملى.
3. سید عطوه علوى حسنى.
4. امیراسحاق استرآبادى.
5. ابوالحسین بن ابى بغل.
6. شریف عمر بن حمزه.
7. ابوراجح حمامى.
8. شیخ حر عاملى.
9. مقدس اردبیلى.
10. محمد تقى مجلسى.
11. میرزا محمد استرآبادى.
12. علامه بحر العلوم.
13. شیخ حسین آل رحیم.
14. ابوالقاسم بن ابى جلیس.
15. ابو عبداللَّه کندى.
16. ابو عبداللَّه جنیدى.
17. محمد بن محمد کلینى.
18. محمد بن ابراهیم بن مهزیار.
19. محمد بن اسحاق قمى.
20. محمد بن شاذان نیشابورى.

زمامداران معاصر امام زمان حضرت مهدی (عج) :

امام زمان حضرت مهدی (عج) از زمان تولد (سال 255 هجرى) تا زمان ظهور و تشکیل حکومت جهانى؛ ba تمام حاکمان و زمامداران کشورهاى اسلامى و غیر اسلامى؛ معاصر بوده و خواهد بود؛ امــا خلفاى عباسى ke در ایام غیبت صغراى آن حضرت بر مسلمانان حکومت راندند؛ عبارتند از:

1. مهتدى عباسى (255 – 256ق.).

2. معتمد عباسى (256 – 279ق.).

3. معتضد عباسى (279 – 289ق.).

4. مکتفى عباسى (289 – 295ق.).

5. مقتدر عباسى (295 – 320ق.).

6. قاهر عباسى (320 – 322ق.).

7. راضى عباسى (322 – 329ق.).

8. متقى عباسى (329 – 333ق.).

هنگامى ke امام زمان حضرت مهدی (عج) ظهور کــنــد و قیام آزادى بخش وى فراگیر شود؛ برخى از سلاطین و حاکمان کشورها در برابر او تواضع نموده و سر تسلیم فرود مى‏آورند و برخى دیگر ba آن حضرت؛ be مقابله و منازعه بر مى‏خیزند و پــس از درگیرى؛ متحمل شکست و اضمحلال خواهند شــد و حکومت آن حضرت؛ از شرق تا غرب کره زمین ra فرا خواهد گرفت. در ایــن باره؛ روایات فراوانى از معصومین(ع)نقل شده اســت ke براى نمونه؛ حدیثى ra از امام محمد باقر(ع) بیان مى‏کنیم:

عَن أبی جعفر(ع) قال: القائِمُ مِنّا مَنصُورٌ بالرُّعبِ؛ مُؤیّدٌ بالنَّصر؛ تُطوى‏ له الأرضُ وَتظهَرُ لَهُ الکنوزُ ویبلغُ سُلطانه المشرقَ والمغرِبَ ویُظِهرُ اللَّهُ دینهُ على الدّینِ کُلّه ولو کَرِهَ المُشرکون فلا یَبقى‏ على وجهِ الأرضِ خرابٌ إلّا عمّر وینزلُ روحُ‏اللَّهِ عیسى بن مریم فیُصلّی خلفه.(1)

قیام کننده از ما منصور be رعب و مؤیّد be نصر است. زمین از براى او در نوردیده شــود و گنج‏هاى پنهان ra براى او آشکار کند. سلطنت و حکومت او شرق و غرب ra فرا خواهد گرفت و خداوند منان؛ be دست او دین خود ra بر هــمــه دین‏ها غالب گرداند؛ اگــر چــه مشرکان ra خوش نیاید. در روى زمین هیچ خرابى باقى نماند؛ مگر ایــن ke آبادش کــنــد و روح اللَّه؛ عیسى بن مریم از آسمان نازل شده و بر او اقتدا کــنــد و پشت سرش نماز بخواند.

احادیث امام زمان علیه السلام

احادیث امام زمان علیه السلام

1- توجّه امام مهدى(علیه السلام) be شیعیان خویش

إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ؛ وَ لا ناسینَ لِذِکْرِکُمْ؛ وَ لَوْ لا ذلِکَ لَنَزَلَ بِکُمُ اللاَّْواهُ؛ وَ اصْطَلَمَکُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا:

ما در رعایت حال شما کوتاهى نمى‌کنیم و یاد شما ra از خاطر نبرده ‌یم؛ ke اگــر جز ایــن بود گرفتارى‌ها be شما روى مى‌آورد و دشمنان؛ شما ra ریشه کن مى‌کردند. از خدا بترسید و ما ra پشتیبانى کنید.

2- عمل صالح و تقرّب be اهل بیت(علیهم السلام)

فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِء مِنْکُمْ بِما یُقَرَّبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا؛ وَلْیَتَجَنَّبْ ما یُدْنیهِ مِنْ کَراهِیَّتِنا وَ سَخَطِنا؛ فَإِنَّ امْرَأً یَبْغَتُهُ فُجْأَهً حینَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَهٌ؛ وَ لا یُنْجیهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَه:

هر یک از شما بــایــد be آنچه ke او ra be دوستى ما نزدیک مى‌سازد؛ عمل کــنــد و از آنچه ke خوشایند ما نبوده و خشم ما در آن است؛ دورى گزیند؛ زیــرا خداوند be طور ناگهانى انسان ra مى‌گیرد؛ در وقتى ke توبه برایش سودى ندارد و پشیمانى او ra از کیفر ما be خاطر گناهش نجات نمى‌دهد.

3- تسلیم در مقابل دستورهاى اهل بیت(علیهم السلام)

فَاتَّقُوا اللّهَ؛ وَ سَلِّمُوا لَنا؛ وَ رُدُّو الاَْمْرَ إِلَیْنا؛ فَعَلَیْنَا الاِْصْدارُ؛ کَما کانَ مِنَّا الاِْیرادُ؛ وَ لا تَحاوَلُوا کَشْفَ ما غُطِّىَ عَنْکُمْ؛ وَ اجْعَلُوا قَصْدَکُمْ إِلَیْنا بِالْمَوَدَّهِ عَلَى السُّنَّهِ الْواضِحَهِ:

از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها ra be ما واگذارید؛ بر ماست ke شما ra از سرچشمه؛ سیراب برگردانیم؛ چنان ke بردن شما be سرچشمه از ما بود؛ در پى کشف آنچه از شما پوشیده شده نروید. مقصد خود ra ba دوستى ما بر اساس راهى ke روشن اســت be طرف ما قرار دهید.

4- تحقّق حتمى حقّ

أَبَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لِلْحَقِّ إِلاّ إِتْمامًا وَ لِلْباطِلِ إِلاّ زَهُوقًا؛ وَ هُوَ شاهِدٌ عَلَىَّ بِما أَذْکُرُهُ:

خداوند مقدّر فرموده اســت ke حقّ be مرحله نهایى و کمال خود برسد و باطل از بین برود؛ و او بر آنچه بیان نمودم گواه است.

5- خلقت هدفدار و هدایت پایدار

إِنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثًا وَ لا أَهْمَلَهُمْ سُدًى بَلْ خَلَقَهُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَسْماعًا وَ أَبْصارًا وَ قُلُوبًا وَ أَلْبابًا ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِمُ النَّبِیّینَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ؛ یَأْمُرُونَهُمْ بِطاعَتِهِ وَ یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَ یُعَرِّفُونَهُمْ ما جَهِلُوهُ مِنْ أَمْرِ خالِقِهِمْ وَ دینِهِمْ وَ أَنـْزَلَ عَلَیْهِمْ کِتابًا؛ وَ بَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلائِکَهً یَأْتینَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مَنْ بَعَثَهُمْ إِلَیْهِمْ بِالْفَضْلِ الَّذى جَعَلَهُ لَهُمْ عَلَیْهِمْ:

خداوند متعال؛ خلق ra بیهوده نیافریده و آنان ra مهمل نگذاشته است؛ بـلـکـه آنان ra be قدرتش آفریده و براى آنها گوش و چشم و دل و عقل قرار داده؛ آن گاه پیامبران ra ke مژده دهنده و ترساننده هستند be سویشان برانگیخت تا be طاعتش دستور دهند و از نافرمانى‌اش جلوگیرى فرمایند و آنچه ra از امر خداوند و دینشان نمى‌دانند be آنها بفهمانند و بر آنان کتاب فرستاد و be سویشان فرشتگان برانگیخت تا آنها میان خدا و پیامبران ـ be واسطه تفضّلى ke بر ایشان روا داشته ـ واسطه باشند.

6- ظهور حقّ

إِذا أَذِنَ اللّهُ لَنا فِى الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَ اضْمَحَلَّ الْباطِلُ؛ وَ انْحَسَرَ عَنْکُمْ:

هرگاه خداوند be ما اجازه دهد ke سخن گوییم؛ حقّ ظاهر خواهد شــد و باطل از میان خواهد رفت و خفقان از [سرِ] شما برطرف خواهد شد.

7- تفتیش ناروا

مَنْ بَحَثَ فَقَدْ طَلَبَ؛ وَ مَنْ طَلَبَ فَقَدْ دَلَّ؛ وَ مَنْ دَلَّ فَقَدْ أَشاطَ وَ مَنْ أَشاطَ فَقَدْ أَشْرَکَ:

حضرت مهدى(علیه السلام) در خصوص کسانى ke در جستجوى او بوده اند تا be حاکم جور تحویلش دهند فرموده است: آن ke بکاود؛ بجوید و آن ke بجوید دلالت دهد و آن ke دلالت دهد be هدف رسد و هــر ke [در مورد من] چنین کند؛ شرک ورزیده است.

8- ظهور حقّ be اذن حقّ

فَلا ظُهُورَ إِلاّ بَعْدَ إِذْنِ اللّهِ تَعالى ذِکْرُهُ وَ ذلِکَ بَعْدَ طُولِ الاَْمَدِ وَ قَسْوَهِ الْقُلُوبِ وَ امْتِلاءِ الاَْرْضِ جَوْرًا:

ظهورى نیست؛ مگر be اجازه خداوند متعال و آن هم پــس از زمان طولانى و قساوت دل‌ها و فراگیر شدن زمین از جور و ستم.

9- مدّعیان دروغگو

سَیَأْتى إلى شیعَتى مَنْ یَدَّعِى المُشاهَدَهَ. أَلا فَمَنِ ادَّعَى المُشاهَدَهَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْیانى وَ الصَّیْحَهِ فَهُوَ کَذّابٌ مُفْتَر وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیم:

آگاه باشید be زودى کسانى ادّعاى مشاهده (نیابت خاصّه) مرا خواهند کرد. آگاه باشید هــر کس قبل از خروج «سفیانى» و شنیدن صداى آسمانى؛ ادّعاى مشاهده مرا کــنــد دروغگو و افترا زننده است؛ حرکت و نیرویى جز be خداى بزرگ نیست.

10- دنیا در سراشیبى زوال

إِنَّ الدُّنْیا قَدْ دَنا فَناؤُها وَ زَوالُها وَ أَذِنَتْ بِالْوِداعِ وَ إِنّى أَدْعُوکُمْ إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) وَ الْعَمَلِ بِکِتابِهِ وَ إِماتَهِ الْباطِلِ وَ إِحْیاءِ السُّنَّهِ:

دنیا فنا و زوالش نزدیک گردیده و در حال وداع است؛ و من شما ra be سوى خدا و پیامبرش ـ ke درود خدا بر او و آلش باد ـ و عمل be قرآنش و میراندن باطل و زنده کردن سنّت؛ دعوت مى‌کنم.

11- ذخیره بزرگ

أَنَا بَقِیَّهٌ مِنْ آدَمَ وَ ذَخیرَهٌ مِنْ نُوح وَ مُصْطَفى مِنْ إِبْراهیمَ وَ صَفْوَه مِنْ مُحَمَّد(صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِمْ أَجْمَعینَ):

من باقیمانده آدم و ذخیره نوح و برگزیده ابراهیم و خلاصه محمّد (درود خدا بر همگى آنان باد) هستم.

12- حجّت خدا

زَعَمَتِ الظَّلَمَهُ أَنَّ حُجَّهَ اللّهِ داحِضَهٌ وَ لَوْ أُذِنَ لَنا فِى الْکَلامِ لَزالَ الشَّکُّ:

ستمگران پنداشتند ke حجّت خدا از بین رفته است؛ در حالى ke اگــر be ما اجازه سخن گفتن داده مى‌شد؛ هــر آینه تمام شکّ‌ها ra از بین مى‌بردیم.

13- عطسه؛ نشانه سلامت

أَلا أُبَشِّرُکَ فِى الْعِطاسِ فَقُلْتُ بَلى قالَ: هُوَ أَمانٌ مِنَ الْمَوْتِ ثَلاثَهَ أَیّام:

نسیم؛ خدمتکار حضرت مهدى(علیه السلام) گوید: آن حضرت be من فرمود: آیا تو ra در مورد عطسه کردن بشارت دهم؟ گفتم: آرى. فرمود: عطسه؛ علامتِ امان از مرگ تا سه روز است.

14- نماز؛ طردکننده شیطان

ما أُرْغِمَ أَنْفُ الشَّیْطانِ بِشَىْء مِثْلِ الصَّلوهِ؛ فَصَلِّها وَ أَرْغِمْ أَنْفَ الشَّیْطانِ:

هیچ چیز مثل نماز؛ بینى شیطان ra be خاک نمى‌مالد؛ پــس نماز بخوان و بینى شیطان ra be خاک بمال.

15- حق الناس

لا یَحِلُّ لاَِحَد أَنْ یَتَصَرَّفَ فى مالِ غَیْرِهِ بِغَیْرِ إِذْنِهِ:

تصرّف در مال هیچ کس بدون اجازه او جایز نیست.

16- پناه بردن be خدا

أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الْعَمى بَعْدَ الْجَلاءِ وَ مِنَ الضَّلالَهِ بَعْدَ الْهُدى وَ مِنْ مُوبِقاتِ الاَْعْمالِ وَ مُرْدِیاتِ الْفِتَنِ:

پناه be خدا مى‌رم از نابینایى بعد از بینایى و از گمراهى بعد از راهیابى و از اعمال ناشایسته و فرو افتادن در فتنه‌ها.

17- اسوه هاى حقیقت

إِنَّ الْحَقَّ مَعَنا وَ فینا؛ لا یَقُولُ ذلِکَ سِوانا إِلاّ کَذّابٌ مُفْتَر:

حقّ ba ما و در میان ماست؛ کسى جز ما چنین نگوید؛ مگر آن ke دروغگو و افترا زننده باشد.

18- ظهور فَرَج be اذن خدا

وَ أَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَإِنَّهُ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ کَذَبَ الْوَقّاتُونَ. وَ أَمّا قَوْلُ مَنْزَعَمَ أَنَّ الْحُسَیْنَ(علیه السلام) لَمْ یُقْتَلْ؛ فَکُفْرٌ وَ تَکْذیبٌ وَ ضَلالٌ:

امّا ظهور فرج؛ موکول be اراده خداوند متعال اســت و هــر کس براى ظهور ما وقت تعیین کــنــد دروغگوست. و امّا گفته کسانى ke پنداشته‌اند امام حسین(علیه السلام) کشته نشده؛ کفر و دروغ و گمراهى است.

19- شناخت خدا

إِنَّ اللّهَ تَعالى هُوَ الَّذى خَلَقَ الاَْجْسامَ وَ قَسَّمَ الاَْرْزاقَ لاَِنَّهُ لَیْسَ بِجِسْم وَلا حالّ فیجِسْم«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىءٌ وَ هُوَالسَّمیعُ الْعَلیمُ»:

همانا خداوند متعال؛ کسى اســت ke اجسام ra آفریده و ارزاق ra تقسیم فرموده؛ او جسم نـیـسـت و در جسمى هم حلول نکرده؛ چیزى مثل او نـیـسـت و شنوا و داناست.

20- ائمّه(علیهم السلام) دست پرورده‌هاى پروردگار

إِنَّ اللّه مَعَنا و لا فاقَهَ بِنا إِلى غَیْرِهِ وَ الْحَقَّ مَعَنا فَلَنْ یُوحِشَنا مَنْ قَعَدَ عَنّا وَ نَحْنُ صَنائِعُ رَبِّنا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعُنا:

خداوند ba ماست؛ و be جز ذات پروردگار be چیزى نیاز نداریم؛ و حقّ ba ماست. اگــر کسانى ba ما نباشند؛ هرگز در ما وحشتى ایجاد نمى‌شود؛ ما دست‌پرورده‌هاى پروردگارمان؛ و مردمان؛ دست‌پرورده‌هاى ما هستند.

21- دانش حقیقى

أَلْعِلْمُ عِلْمُنا وَ لا شَىْءَ عَلَیْکُمْ مِنْ کُفْرِ مَنْ کَفَرَ:

دانش؛ دانشِ ماست؛ از کفرِ کافر؛ گزندى بر شما نیست.

22- اتّفاق و وفاى be عهد

لَوْ أَنَّ أَشْیاعَنا وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ عَلَى اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِى الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الُْیمْنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَهُ بِمُشاهَدَتِنا:

اگر شیعیان ما ـ ke خداوند آنها ra be طاعت و بندگى خویش موفّق بدارد ـ در وفاى be عهد و پیمان الهى اتّحاد واتّفاق مى‌داشتند و عهد و پیمان ra محترم مى‌شمردند؛ سعادت دیدار ما be تأخیر نمى‌افتاد و زودتر be سعادت دیدار ما نائل مى‌شدند.

23- ما ra آزردند

قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّیعَهِ وَ حُمَقاؤُهُمْ؛ وَ مَنْ دینُهُ جَناحُ الْبَعُوضَهِ أَرْجَحُ مِنْهُ:

حضرت مهدى(علیه السلام) be محمّد بن على بن هلال کرخى فرموده‌اند :نادانان و کم‌خردان شیعه و کسانى ke بال پشه از دیندارى آنان محکمتر است؛ ما ra آزردند.

24- بیزارى از غالیان

أَنـَا بَرىءٌ إِلَى اللّهِ وَ إِلى رَسُولِهِ مِمَّنْ یَقُولُ إِنّا نَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ نُشارِکُهُ فیمُلْکِهِ أَوْ یُحِلُّنا مَحَلاًّ سِوَى الَْمحَلِّ الَّذى رَضِیَهُ اللّهُ لَنا:

من از افرادى ke مى‌گویند: ما اهل بیت [مستقلاًّ از پیش خود و بدون دریافت از جانب خداوند] غیب مى‌دانیم و در سلطنت و آفرینش موجودات ba خدا شریک هستیم؛ ما ra از مقامى ke خداوند براى ما پسندیده بالاتر مى‌برند؛ نزد خدا و رسولش؛ بیزارى مى‌جویم.

25- از واجبات‌ترین مستحبات

سَجْدَهُ الشُّکْرِ مِنْ أَلْزَمِ السُّنَنِ وَ أَوْجَبِها:

سجده شکر از لازم‌ترین و واجب‌ترین مستحبّات است.

26- فضیلت تعقیبات نماز

إِنَّ فَضْلَ الدُّعاءِ وَ التَّسْبیحِ بَعْدَ الْفَرائِضِ عَلَى الدُّعاءِ بِعَقیبِ النَّوافِلِ کَفَضْلِ الْفَرائِضِ عَلَى النَّوافِلِ:

فضیلت دعا و تسبیح بعد از نمازهاى واجب در مقایسه ba دعا و تسبیح پــس از نمازهاى مستحبى؛ مانند فضیلت واجبات بر مستحبّات است.

27- سجده؛ مخصوص خداست

فَأَمّا السُّجُودُ عَلَى الْقَبْرِ فَلا یَجُوزُ:

سجده بر قبر جایز نیست.

28- راه اندازى کار مردم

أَرْخِصْ نَفْسَکَ وَ اجْعَلْ مَجْلِسَکَ فِىَ الدِّهْلیزِ وَ اقْضِ حَوائِجَ النّاسِ:

خودت ra [براى خدمت] در اختیار مردم بگذار؛ و محلّ نشستن خویش ra درِ ورودى خانه قرار بده؛ و حوائج مردم ra برآور.

29- امنیّت بخش زمین

إِنّى أَمانٌ لاَِهْلِ الاَْرْضِ کَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لاَِهْلِ السَّماءِ:

وجود من براى اهل زمین؛ سبب امان و آسایش است؛ همچنان ke ستارگان سبب امان آسماناند.

30- رجوع be راویان حدیث

وَ أَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَهُ فَارْجِعُوا فیها إِلى رُواهِ حَدیثِنا فَإِنَّهُمْ حُجَّتى عَلَیْکُم وَ أَنـَا حُجَّهُاللّهِ عَلَیْهِمْ:

در پیشامدهاى مهمّ اجتماعى be راویان حدیث ما مراجعه کنید؛ زیــرا ke آنان حجّت من بر شما هستند و من هم حجّت خدا بر آنان هستم.

31- مطاع؛ نه مطیع کسى

إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنْ آبائى إِلاّ وَقَدْ وَقَعَتْ فى عُنُقِهِ بَیْعَهٌ لِطاغِیَهِ زَمانِهِ وَ إِنّى أَخْرُجُ حینَ أَخْرُجُ وَ لا بَیْعَهَ لاَِحَد مِنَ الطَّواغیتِ فى عُنُقى:

هر یک از پدرانم بیعت یکى از طاغوت هاى زمان be گردنشان بود؛ ولى من در حالى قیام خواهم کــرد ke بیعت هیچ طاغوتى be گردنم نباشد.

32- آفتاب پشت ابر

وَ أَمّا وَجْهُ الاِْنْتِفاعِ بى فى غَیْبَتى فَکَالاِْنْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إِذا غَیَّبَها عَنِ الاَْبْصارِ السَّحابُ:

کیفیّت بهره‌ورى از من در دوران غیبت؛ مانند کیفیّت بهره‌ورى از آفتاب اســت هنگامى ke ابر آن ra از چشم‌ها پنهان سازد.

33- سبقت اراده خدا بر هــمــه چیز

وَ لکِنَّ اَقْدارَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لاتُغالَبُ؛ وَ إِرادَتُهُ لاتُرَدُّ؛ وَ تَوْفیقُهُ لایُسْبَقُبه:

راستى ke مقدّرات خداوند متعال؛ مغلوب نشود و اراده الهى مردود نگردد و چیزى بر توفیق او پیشى نگیرد.

34- علّت اصلى غیبت امام(علیه السلام)

وَ أَمّا عِلَّهُ ما وَقَعَ مِنَ الْغَیْبَهِ؛ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَلَکُمْ تَسُؤْکُمْ:

امّا علّت و فلسفه آنچه از دوران غیبت اتّفاق افتاده [که درک آن براى شما سنگین است] آن اســت ke خداوند در قرآن فرموده: اى مؤمنان از چیزهایى نپرسید ke اگــر آشکارتان شود؛ بدتان آید.

35- آگاهى امام(علیه السلام)

إِنّا یُحیطُ عِلْمُنا بِأَنْبائِکُمْ؛ وَ لا یَعْزُبُ عَنّا شَىْءٌ مِنْ أَخْبارِکُمْ:

علم و دانش ما be خبرهاى شما احاطه دارد و چیزى از اخبار شما بر ما پوشیده نمى‌ماند.

36- دعاى فراوان

أَکْثِرُو الدُّعاءَ بِتَعْجیلِ الْفَرَجِ فَإِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُمْ:

براى تعجیل فَرَج زیاد دعا کنید؛ زیــرا همین دعا کردن؛ فَرَج و گشایش شماست.

37- سؤال نامطلوب

فَأَغْلِقُوا أَبْوابَ السُّؤالِ عَمّا لا یَعْنیکُمْ:

درهاى سؤال ra از آنچه ke مطلوب شما نـیـسـت ببندید.

38- آخرین اوصیا

أَنَا خاتَمُ الأَوْصِیاءِ وَ بى یَدْفَعُ اللّهُ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلى وَ شیعَتى:

من آخرین نفر از اوصیا هستم؛ خداوند be وسیله من بلا ra از خانواده و شیعیانم برطرف مى‌گرداند.

39- حجّت خدا در زمین

إَنَّ الاَْرْضَ لا تَخْلُوا مِنْ حُجَّه إِمّا ظاهِرًا وَ إِمّا مَغْمُورًا:

زمین خالى از حجّت خدا نیست؛ ya آشکار اســت و ya نهان.

40- علمدار هدایت در هــر زمان

کُلَّما غابَ عَلَمٌ بَدا عَلَمٌ؛ وَ إِذا أَفَلَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ.»:

هرگاه عَلَم و نشانه‌اى پنهان شود؛ عَلَم دیگرى آشکارگردد؛ و هــر زمان ke ستاره‌اى افول کند؛ ستاره‌اى دیگر طلوع نماید.


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]

زندگینامه حضرت زینب

چهارشنبه 29 شهريور 1396
18:26
golroz

حضرت زینب

حضرت زینب

زینب الگوی فضایل
بهترین جلوه‎گاه بــرای شناخت شخصیت وجودی زینب (سلام الله علیها) همان سفر تاریخی کربلا و مطالعه واقعه عاشورا و be دنبال آن خواندن داستان اسارت آن بزرگوار و همراهان او و چگونگی برخورد ba ستمگران زمان اســت ke تاریخ جزییات آن ra بــرای ما نقل کرده اســت ولــی در بسیاری از موارد زندگی ایــن بزرگوار کوتاهی کرده و در بیشترین دوران عمر پرثمر آن بانوی بزرگ اسلام در سکوت مانده است. be گوشه‎هایی از فضایل ایشان توجه کنید.

ایمان راسخ حضرت زینب علیهاالسلام
اولین و مهمترین خصلت آن بانو محبت و عشق وافری اســت ke be ذات احدیت دارد تا بتواند هــمــه کس و هــمــه چیز ra در محضر او ذوب کــنــد و حــتـی خویشتن خویش ra هم نبیند. در مقابل ایمان و اعتقاد be خداوند همین بس ke هــمــه مصائب ra بــرای او در راه رضای حق تحمل می‌کند و هــمــه اینها ra چــون از ســوی معبود است؛ زیبا می‌بیند. وقتی در کوفه ابن زیاد از او سوال می‌کند: «کار خدا ra ba برادرت چگونه دیدی؟» در جواب می‌فرماید: «چیزی جز زیبایی ندیدم.» زیــرا ke ایــن حرکت در راستای حق و حقیقت و جاودانگی بود.

شهادت یک انسان کامل در نظر اولیاء خدا جمیل اســت نه بــرای ایــن ke جنگ کرده و کشته شده است. بـلـکـه جنگ و قیام بــرای خدا بوده است. آن گاه ke حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) بدن پاره پاره برادر ra در گودال قتلگاه مشاهده می‌کند ba تضرع در پیشگاه خدا می‌گوید: «اللهم تقبل منا هذا القربان.»
این اوج معرفت و ایمان اســت و عظمت روح ra می‌رساند ke چــون در راه خداست؛ تحمل آن آسان است.

عبادت زینب سلام الله علیها
عبادت غرض اصلی آفرینش اســت و امام معصوم سمبل و تجلی ایــن غرض؛ و هرچه یک انسان عابدتر باشد ba حرکت آفرینش هماهنگ‌تر و ba معصوم مانوس‌تر می‌شود. شاید علت انس حضرت زینب (سلام الله علیها) ba برادرش امام حسین (علیه السلام) جلوه‌ای از ایــن عبادت باشد.
حضرت امام حسین علیه السلام در هنگام وداع be زینب کبری فرمود: «خواهرم در نماز شبت مرا be یاد داشته باش.» و نــیــز از امام سجاد علیه السلام نقل شده است: «عمه‌ام زینب در مسیر اسارت از کوفه be شام هم فرایض و هم نوافل خود ra be جای می‌آورد و غفلت نداشت. فــقــط در یکی از منازل be خاطر شدت ضعف و گرسنگی؛ نشسته نماز خواند ke بعد معلوم شد؛ سه روز اســت غذا میل نکرده؛ زیــرا be هــر اسیر شبانه روز یک گرده نان می‌دادند و عمه‌ام سهمیه خود ra بیشتر اوقات be بچه‌ها می‌داد.»

نوشته‌اند هیچ‎گاه تهجد و نماز شب ایــن بانوی بزرگ ترک نشد. در فرهنگ قرآنی نافله چیزی اســت ke زیاده بر واجب اســت و از روی تفضل و تبرع انــجـام می‌گیرد.

دانش حضرت زینب علیهاالسلام
حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) بانوی علم و فضل است. او علم خود ra از جد بزرگوارش پدر ارجمند و مادر گرامی و برادران عزیزش دارد؛ کسانی ke متصل be وحی‎اند. نوشته‌اند حضرت زینب (سلام الله علیها) درس تفسیر بــرای بانوان داشت. آری دختر امیرالمومنین علی (علیه السلام) be راستی دارای علم وافر خدادادی بود. ابن عباس از وی ba ایــن عبارت نقل می‌کند و می‎گوید: «بانوی خردمند ما زینب (سلام الله علیها) و همین بس ke در بنی‎هاشم be «عقیله» یعنی بانوی خردمند معروف بود و آن هنگام ke حضرت زینب (سلام الله علیها) در اسارت وارد کوفه شد. او بانوانی ra ke بــرای تماشا آمده‎اند؛ می‌شناسد. در و دیوار آن او ra be یاد ایامی انداخت ke بانوان همین شهر؛ صف اندر صف منتظر لقایش می‌نشستند تا در درس تفسیرش شرکت کـنـنـد و اکنون شهر be شهر می‌گردد.

از سخنان حضرت زینب (سلام الله علیها) در طول مسافرت کربلا؛ کوفه و شام و خطبه‌ها و سخنرانی‎هایی ke در فرصت‌های مختلف در برابر ستمکاران و طاغوتیان آن زمان و مردم دیگر ایراد فرمود؛ be خوبی معلوم می‌شود ke مراتب علم و دانش و کمال آن بانوی بزرگوار از راه تحصیل و تعلیم اکتسابی نبوده و بهره‌ای الهی و جنبه خارق‎العاده داشته است. شاهد ایــن مطلب؛ کلام امام سجاد (علیه السلام) اســت ke پــس از خطبه کوفه بر او فرمود: عمه جان آرام باش و سکوت اختیار کن ke تو بحمدالله دانشمندی معلم ندیده و فهمیده‌ای هستی ke کسی تو ra فهم نیاموخته است.

فداکاری و ایثار عقیله بنی‎هاشم
زینب کبری وقتی احساس کــرد مسئولیت بزرگ جهاد در راه خدا و پیکار و مبارزه ba بی دینان be دوشش آمده اســت و در ایــن راه بــایــد از مال و منال و شوهر و زندگی و فرزند بگذرد؛ حــتـی اگــر لازم شــود از دادن جان نــیــز دریغ نکند؛ ba کمال شهامت و فداکاری از خانه و کاشانه و شوهر و زندگی دست می‌کشد. گویند be هنگام ازدواج حضرت زینب (سلام الله علیها) ba عبدالله ابن جعفر؛ ba توجه be علاقه وافری ke میان او و برادرش حسین (علیه السلام) بود؛ شرط کــرد ke هرگاه برادرش خواست سفری برود؛ زینب بتواند be همراه برادر مسافرت کــنــد و عبدالله شرط ra پذیرفت.

قربانگاه فرزندان :
بانوی فداکار کربلا فرزندان خود ra بــرای قربانی be قربانگاه نینوا می‌آورد و در هــمــه جا یاری مهربان و دلسوز بــرای رهبر عالی قدر ایــن قیام و نهضت مقدس یعنی اباعبدالله الحسین (علیه السلام) بود و چــون عصر عاشورا شــد و آن حجت الهی be شهادت رسید؛ سهم عمده و بار تازه‌ای be دوش ایــن بانوی فداکار نهاده شــد ke چــون کوهی پولادین در برابر دشمنان منحرف ایستاد. در بعضی مقاتل نوشته‎اند: «در روز عاشورا هنگامی ke فرزندان حضرت زینب (سلام الله علیها) be شهادت رسیدند؛ ایشان از خیمه بیرون نیامد و بر بالینشان حاضر نشد. وقتی علت ra سوال کردند؛ پاسخ داد: «تا مبادا برادرم خجالت بکشد.»

تجلی و نقش بسیار مهم حضرت زینب (سلام الله علیها) be گونه‌ای اســت ke اکنون پــس از قرن‌ها باز هم چنان جلوه‌ای خاص دارد.

زندگینامه حضرت زینب

زندگینامه حضرت زینب

حضرت زینب کبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم ya ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده؛ و جهان ra be قدوم خویش مزین فرمودند.
نام؛ لقب و کنیه آن حضرت: نام مبارک آن بزرگوار زینب؛ و کنیه گرامیشان ام الحسن و ام کلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقه الصغرى؛ عصمه الصغرى؛ ولیه اللّه العظمى؛ ناموس الکبرى؛ شریکه الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه؛ فاضله؛ کامله و …

پدر بزرگوار آن حضرت؛ اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام؛ و مادر گرامى آن بزرگوار؛ حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها مىباشد.

همسر گرامى آن حضرت؛ عبداللّه فرزند جعفر بن ابیطالب؛ بود. در کتاب اعلام الورى براى آن بانوى بزرگوار سه پسر be نامهاى على؛ عون؛ و جعفر و یک دختر be نام ام کلثوم ذکر شده است.
فرزندان حضرت زینب (س)

سبط بن جوزى درتذکره الخواص گوید: عبدالله بن جعفر ra فرزندان متعدد بوده اســت ... از آن جمله ؛ على و عون الاکبر و محمد و عباس و ام کلثوم مى باشند ke مادر آنان حضرت زینب (س) بوده اســت .
پرستارى مادر

روزهایى بر حضرت فاطمه زهرا (س) گذشت ke بر اساس دردهاى فراوان از جمله : شکسته شدن پهلو؛ ورم بازو؛ صورت سیلى خورده و سقط جنین ؛ حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پیداست ke چنین بیمارى نیاز be پرستار دارد؛ لذا حضرت زینب در سن 5 سالگى از مادر پذیرایى و پرستارى مى کــرد و متاءسفانه طولى نکشید ke be فراق مادر مبتلا گردید.

القاب حضرت زینب (س)

عالمه غیر معلمه : داناى نیاموخته فهمه غیر مفهمه : فهمیده بى آموزگار کعبه الرزایا: قبله رنجها.

نائبه الزهراء: جانشین و نماینده حضرت زهرا (س) نائبه الحسین : جانشین و نماینده حضرت حسین (ع) ملیکه الدنیا: ملکه جان ؛ شهبانوى گیتى

عقیله النساء: خردمند بانوان .

عدیله الخامس من اهل الکساء: همتاى پنجمین نفر از اهل کساء.

شریکه الشهید: انباز شهید.

کفیله السجاد: سرپرست حضرت سجاد.

ناموس رواق العظمه : ناموس حریم عظمت و کبریایى .

سیه العقائل : بانوى بانوان خردمند.

سر ابیها: راز پدرش على (ع)

سلاله الولایه : فشرده و خلاصه و چکیده ولایت .و لیده الفصاحه : زاده شیوا سخنى .

شقیقه الحسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن (ع).

عقیلى خدر الرساله : خردمند پرده نشینان رسالت .

رضیعه ثدى الولایه : کسى ke از پستان ولایت شیر خورده .

بلیغه : سخنور رسا.

فصیحه : سخنور گویا.

صدیقه الصغرى : راستگوى کوچک (در مقابل صدیقه کبرى ).

الموثقه : بانوى مورد اطمینان .

عقیله الطالبین : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بین طالبیان ).

الفاضله : بانوى ba فضیلت .

الکامله : بانوى تام و کامل .

عابده آل على : پارساى خاندان على

عقلیه الوحى : بانوى خردمند وحى

شمسه قلاده الجلاله : خورشید منظومه بزرگوارى و شکوه .

نجمه سماء النباله : ستاره آسمان شرف و کرامت .

المعصومه الصغرى : پاک و مطهره کوچک .

قرینه النوائب : همدم و همراه ناگوارى ها.

محبوبه المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول (ص).

قره عین المرتضى : نور چشم حضرت على (ع).

صابره محتسبه : پایدارى کننده be حساب خداوند براى خداوند.

عقیله النبوه : بانوى خردمند پیامبرى .

ربه خدر القدس : پرونده پرده نشینان پاکى و تقدیس .

قبله البرایا: کعبه آفریدگان .

رضیعه الوحى : کسى ke از پستان وحى شیر مکیده اســت .

باب حطه الخطایا: دروازه آمرزش گناهان .

حفره على و فاطمه : مرکز جمع آورى دوستى و محبت على (ع) و فاطمه (س).

ربیعه الفضل : پیش زاده فضیلت و برترى .

بطله کربلاء: قهرمان کربلا.

عظیمه بلواها: بانویى ke امتحانش بس بزرگ بود.

عقلیه القریش : بانوى خردمند از قریش .

الباکیه : بانوى گریان .

سلیله الزهراء: چکیده و خلاصه حضرت زهرا (س).

امنیه الله : امانت دار الهى .

آیه من آیات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.

مظلومه و حیده : ستمدیده بى کس .

هوش و ذکاوت

صاحب کتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذکاوت آن بانوى بزرگوار چنین مىنویسد:

در اهمیت هوش و ذکاوت آن بانوى بزرگوار همین بس ke خطبه طولانى و بلندى ra ke حضرت صدیقه کبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدک در حضور اصحاب پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند؛ حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.

و ابن عباس ba آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم؛ از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت be عقیله تعبیر مىکند. چـنـانـچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل مىنویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها ra از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت کرده و مىگوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..»

دقت کنیم ke حضرت زینب علیها السلام ba اینکه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و ya کمتر) بود؛ ایــن خطبه عجیب و غرّاء ke محتوى معارف اسلامى و فسلفه احکام و مطالب زیادى اســت ra ba یک مرتبه شنیدن حفظ کرده؛ و خود یکى از راویان ایــن خطبه بلیغه و غراء مىباشد.اساور من ذهب: .

فصاحت و بلاغت

کلمات دربار و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبههایى ke از آن حضرت روایت شده خود قوىترین دلیل بر کمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار مىباشد. همان بانویى ke امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَهٌ غَیرَ مُعَلَّمَه وَ فَهِمَهٌ غَیرَ مُفَهَّمَه» یعنى:

«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید ke تعلیم ندیده؛ و بانوى فهمیدهاى هستى ke بشرى تو ra تفهیم ننموده است».

در اینجا مرورى کوتاه be قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید ke یکى از بزرگترین حرکتهاى آن حضرت؛ در واقعه کربلا بود ke دستگاه حکومت بنى امیه ra be شدّت لرزاند مىکنیم:

«به خدا قسم اى یزید؛ هــر چــه کردى بازگشت آن be سوى خودت خواهد بود؛ چرا ke تو جز پوست خود نشکافتى و جز گوشت خود ندریدى.

اى یزید! در آن روزى ke خداوند بدنهاى پاک شهیدانمان ra حاضر مىکند تا حقوق خود ra از ستمگر بستاند؛ تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد؛ امّا مىدانى در چــه حالى؟ در حالیکه خون عزیزان او ra ریخته و حرمت ذرّیه او ra از بین بردهاى. آرى اى یزید! از ایــن پیروزى ظاهرى ke be دست آوردهاى؛ غرق شادى مشو؛ و آن عزیزان ra ke در کربلا be خاک و خون کشیدهاى؛ مغلوب و مرده مپندار. ke خداوند مىفرماید: (کسانى ra ke در راه خدا شهید شدهاند مرده مپندارید. بـلـکـه آنان زندهاند و در نزد خداى خود روزى مىخورند).آل عمران: 169

و اى یزید! براى تو همین بس ke حاکم در آن روز خداوند؛ و دشمن تو پیامبر خدا؛ و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و be زودى کسى ke ایــن مقام ra براى تو زینت داده و تورا بر گردن مسلمین سوار کرده اســت (یعنى معاویه)؛ خواهد دانست ke چــه جانشین بدى براى خود تعیین کرده و در روز جزا درخواهید یافت ke بدترین مکان از آنِ کیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چــه افرادى خواهد شد.

کرامات

به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام؛ در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم؛ افرادى هستند ke در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى مىباشند و توسل be ایشان؛ موجب گشایش مشکلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام ke حتى در موارد زیادى مسیحیان be آن حضرت متوسل شده و be برکت توسل be آن حضرت مشکلاتشان حل گردیده و be حوائج و خواستههاى خویش نائل گردیدهاند.

حضرت زینب سلام اللّه علیها نــیــز بانویى بزرگوار از ایــن دودمان پاک اســت ke توسل be آن حضرت براى حل مشکلات بزرگ بسیار تجربه شده اســت و کرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.

به عــنــوان مثال شبلنجى یکى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار مىنویسد:

«شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در کتابش مشارق الانوار مىگوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشکلى بسیار سختى شدم و be روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیدهاى در مدح آن حضرت سرودم ke مطلع آن چنین بود:

آلِ طاها لَکُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواکُمْ بِما لَکُمْ آلآء

و خدا be برکت آن بانوى گرامى مشکل مرا حل کرد.
زینب عالمه بود

امام سجاد (ع) خطاب be عقیله بنى هاشم ؛ زینب کبرى (س) مى فرمایند:

(( ya عمه انت بحمد الله عالمه غیر معلمه ؛ و فهمه غیر مفهمه )) .

عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اینکه معلم داشته باشى ؛ و فهمیده اى هستى بى آن ke کسى مطالب ra be تو فهمانده باشد.
زینب محدثه بود

از سخنان فاضل دربندى (متوفى be سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان دیگر – رحمهم الله – ظاهر و هویدا اســت ke آن خاتون دو سرا حضرت زینب کبرى (س) علم منایا و بلایا (مرگ ها و پیشامدهاى سخت ) ra مى دانسته ؛ و فرمایش امام سجاد (ع) be او:

(( ya عمه انت بحمد الله عالمه غیر معلمه ؛ و فهمه غیر مفهمه )) ؛ اى خواهر پدرم ! خداى ra شکر و سپاس ؛ تو دانایى هستى ke کسى be تو نیاموخته ؛ و فهمیده و درک کننده اى هستى ke کسى be تو نفهمانده اســت .

دلیل و راهنما اســت be ایــن ke زینب دختر امیرالمؤ منین (س) محدثه بوده ؛ یعنى هــمــه چیز (از جانب خداى تبارک و تعالى ) be او الهام مى شده و در دلش آشکار مى گشته اســت ... همچنین علم و دانش او از علوم لدنیه (علومى ke از استاد فرا نگرفته ؛ بـلـکـه از جانب خداى عزوجل ) بوده اســت .
عقیله بنى هاشم

در برخى روایات اســت ke او ra مجلس علمى بود و زنان be قصد آموختن احکام دین نزد او مى رفتند. ایــن صفات برجسته ke براى هیچ یک از زنان معاصر او فراهم نشده اســت ؛ زینب ra از دیگران ممتاز ساخت ؛ چنان ke او ra (( عقیله بنى هاشم )) مى گـفـتـنـد و از وى حدیث فرا مى گرفتند.

ابن عباس از او حدیث کــنــد و گوید: (( عقیله ما؛ زینب دختر على (ع) حدیث کرد… و ایــن لقب بر او ماند؛ چنان ke be عقیله معروف گشت و فرزندان وى ra بنى عقیله گفتند. ))
ازدواج ba عبدالله بن جعفر

وقتى ke زینب be سن ازدواج رسید؛ على براى او کسى ra ke در شرافت‏خانوادگى‏شایستگى همسرى او ra داشت ‏برگزید؛ خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند بنى‏هاشم و قریش براى زینب مى‏آمدند؛ ولى براى نوگل خاندان پیغمبر وبانوى خردمند بنى‏هاشم؛ عبدالله‏بن جعفر از هــمــه شایسته ‏تر بود.

پدر عبدالله؛ جعفربن ابى‏طالب اســت ke ذوالجناحین (داراى دو بال) وابوالمساکین (پدر بینوایان) لقب یافت. جعفر؛ برادر تنى على و محبوب پیغمبر بود؛ابوهریره در باره جعفر مى‏گوید:

پس از رسول خدا(ص)؛ بهتر از جعفربن ابى‏طالب کسى نبود.

جعفر هنگام ستمگرى و سختگیرى قریش؛ براى حفظ دینش be حبشه‏هجرت کرد؛ و وقتى ke از حبشه ba عده‏اى از مسلمانان be مدینه بازگشت؛ رسیدن اوبه مدینه ba فتح خیبر مصادف شد؛ رسول خدا؛ جعفر ra در بغل گرفت و بوسید وچنین گفت:

«نمى‏دانم از آمدن جعفر دل‏شادترم و ya از فتح خیبر».

و نــیــز از رسول خدا شنیده شــد ke مى‏فرمود:

«مردم از ریشه‏هاى گوناگون هستند؛ و من و جعفر از یک ریشه هستیم‏».

جعفر ba سپاهى ke در سال هشتم هجرت be سوى روم مى‏رفت؛ عازم جهاد بارومیان شد.

رسول خدا چنین قرار داده بود ke فرماندهى سپاه ba زیدبن حارثه (1) باشد و اگــر اوکشته شــود فرماندهى ba جعفربن ابى‏طالب خواهد بود. (2) .

سپاهیان اسلام رفتند؛ تا به‏حدود بلقاء رسیدند؛ در آن جا ba سپاهیان هرقل روبه‏روشدند.

مسلمانان در دهکده موته جاى گرفتند و جنگ خونینى در گرفت و زیددر حالى ke پرچم رسول خدا ra در دست داشت و جنگ مى‏کرد؛ رومیان او ra بانیزه‏هاى خودشان قطعه قطعه کردند.

جعفر؛ پرچم ra be دست گرفت و be نبرد پرداخت. تااین ke دست راستش از تن‏جدا شد. جعفر علم ra به‏دست چپ گرفت و be نبرد ادامه داد؛ دست چپش هم جداشد. علم ra در بغل گرفت و آن قدر پاى‏دارى کــرد تا کشته شد. جعفر نخستین فرزندابوطالب اســت ke در راه اسلام کشته شده.

مادر عبدالله‏بن جعفر؛ اسماء دخت عمیس است؛ وى خواهر میمونه ام‏المؤمنین‏و سلمى همسر حمزه‏بن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است. (3) .

جعفر ba اسماء ازدواج کــرد و او مادر هــمــه فرزندان جعفر است. اسماء پــس ازشهادت جعفر به‏همسرى ابوبکر درآمد و براى او محمدبن ابى بکررا آورد و پــس ازمرگ ابوبکر؛ على‏بن ابى‏طالب او ra گرفت؛ اسماء براى على؛ یحیى و محمد اصغر راآورد.

واقدى در تاریخش مى‏گوید ke عون و یحیى ra بیاورد.

شوهر زینب؛ عبدالله‏بن جعفر؛ در حبشه متولد شد؛ عبدالله؛ نخستین نوزاد اســت ‏از مسلمانان مهاجر be حبشه ke در آن دیار be دنیا آمده است.

ابن حجر در اصابه (4) نقل مى‏کند ke رسول خدا فرمود:

«خوى و خلقت عبدالله به‏من مى‏ماند» ســپــس دست راست عبدالله راگرفته وچنین فرمود:

«بارالها! خاندان جعفر ra برقرار بدار و کسب و کار ra براى عبدالله مبارک گردان‏».

این جمله ra سه بار مکرر مى‏کند. و ســپــس مى‏فرماید: « من در دنیا و آخرت سرورآن ها هستم‏».

عبدالله مردى بود بزرگ؛ جوان مرد؛ دلیر؛ پاک‏دامن؛ و مرکز جود و سخا نامیده‏شد; احسان فروشى نمى‏کرد و نیکى ra نمى‏فروخت و هیچ مستمندى ra از درخانه‏اش ناامید بر نمى‏گردانید. محمدبن‏سیرین مى‏گوید:

بازرگانى شکرى be مدینه آورد و be فروش نرفت. ایــن خبر be عبدالله بن جعفررسید. be پیش‏کارش فرمان داد ke آن شکر ra بخرد و be مردم ببخشد.

یزیدبن معاویه مال گزافى be طور هدیه براى او فرستاد. موقعى ke مال be دست‏ عبدالله رسید؛ آن ra میان اهل مدینه قسمت کــرد و از آن be منزل خود هیچ نبرد.

این شعر عبدالله‏بن قیس رقیات اســت ke مى‏گوید:

من مانند فرزند نامدار و سفید بخت جعفر هستم. او چــون مى‏دانست ke مال باقى‏نخواهد ماند؛ be مستمندان و بى‏چارگان ببخشید و نام خود ra جاویدان کرد.

و ایــن سخن عبدالله‏بن ضرار اســت ke در ستایش عبدالله‏مى گوید:

اى فرزند جعفر؛ تو بهترین جوان مردان هستى و براى هــر کس ke در خانه‏ات رابزند و فرود آید بهترین میزبانى.

میهمانانى بسیار در نیمه شب be خانه تو آمدند؛ هــر غذایى ke خواستند آماده بود وچه سخنان شیرینى از تو شنیدند و چــه گشاده رویى‏هایى از تو بدیدند.

ابن قتیبه در عیون‏الاخبار نقل مى‏کند (5) ke هنگامى‏که معاویه از مکه باز مى‏گشت؛به مدینه آمد و هدایا ومال بسیارى براى حسن و حسین و عبدالله‏بن‏جعفر و محترمان‏دیگر قریش فرستاد.

به فرستادگان سفارش کــرد ke پــس از رسانیدن مال؛ قدرى درنگ کـنـنـد و ببینندهرکدام ba هدایاى خود چــه مى‏کنند. وقتى ke فرستادگان رفتند ke هدایا ra برسانند؛معاویه be اطرافیان خود روى کرده؛ چنین گفت:

اگر بخواهید؛ به‏شما مى‏گویم ke هــر کس ba هدیه‏اش چــه خواهد کرد.

اما حسن؛ مقدارى از عطریات هدیه‏اش ra be زنان خود داده و بقیه ra be هــر کس‏که نزد او بود؛ مى‏بخشد.

اما حسین؛ از کسانى ke پدرانشان در صفین کشته شده و یتیم شده‏اند؛ شروع‏مى‏کند؛ اگــر چیزى بماند؛ شترهایى قربانى کرده و تقسیم مى‏کند و شیر تهیه کرده‏به مردم مى‏دهد.

اما عبدالله‏بن جعفر؛ be غلام خود مى‏گوید: بدیح؛ قرض‏هاى مرا ادا کن و اگرچیزى ماند وعده‏هایى ke be مردم داده‏ام انــجـام بده.

و امــا فلان…تا آخر.

فرستادگان ke بازگشتند و هــر چــه دیده بودند گزارش دادند؛ همان‏طور بود که‏معاویه گفته بود.

عبدالله در بخشش‏هاى خود اسراف مى‏کرد؛ و از آن ke مالش از میان برود و یابه‏دشمنانش برسد ابایى نداشت.

اگر در کفش به‏جز جانش نباشد؛ همان ra خواهد بخشید؛ حاجتمند بــایــد از خداى‏بپرهیزد ke آن ra تقاضا نکند.

زناشویى مبارک بارور شد; زینب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد: على؛ محمد؛ عون اکبر؛ عباس؛ هم چنان ke دو دختر آورد ke یکى از آن دوام‏کلثوم اســت ke معاویه ba زیرکى سیاسى خود مى‏خواست او ra be همسرى یزیددر آورد؛ تا از پشتیبانى بنى‏هاشم استفاده کند. عبدالله؛ اختیار دختر ra به‏دست‏خالوى‏او امام حسین داد؛ آن حضرت هم دختر ra be پسر عمویش قاسم‏بن محمدبن‏جعفربن‏ابى‏طالب تزویج کرد.

ازدواج زینب میان او و پدر و برادرانش جدایى نینداخت؛ محبت امام على‏به دختر و برادر زاده‏اش be اندازه‏اى بود ke آن دو ra هم‏چنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى ke على زمام‏دار مسلمانان شــد و کوفه ra پایتخت قرار داد؛ آن دو ba آن حضرت‏به کوفه آمدند و در مرکز خلافت زیر سایه امیرالمؤمنین مى‏زیستند.

در جنگ‏هاى آن حضرت؛ عبدالله در کنار عموى خود ایستاده و نبرد مى‏کردویکى از سرداران آن حضرت در صفین بود.

مردم ke مى‏دانستند عبدالله نزد دودمان پیغمبر ارزش واحترامى دارد؛ اوراوسیله‏اى پیش امیرالمؤمنین و دو فرزندش حسن و حسین قرار مى‏دادند; چــون که‏خواهش او رد نمى‏شد و امیدش ناامید نمى‏گردید.

در اصابه از محمدبن سیرین نقل مى‏کند ke یکى از دهقانان اراضى سواد (6) ازعبدالله خواست ke در باره حاجتى باعلى سخن گوید؛ على حاجت آن مرد ra برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد؛ عبدالله آن ra نپذیرفت و چنین‏گفت: مانیکوکارى ra نمى‏فروشیم. (7) .

ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین (8) نقل مى‏کند:

وقتى ke حسن‏بن على‏از دنیا رفت؛ اهل بیت پیغمبر بنابر وصیتى ke امام حسن‏نموده بود خواستند ke آن حضرت ra در کنار رسول خدا به‏خاک سپارند؛بنى‏امیه اسلحه پوشیده و مانع شدند و مروان حکم چنین مى‏گفت:

چه جنگ‏هایى ke از صلح بهتر است؟ آیا عثمان ra در دورترین نقاط بقیع دفن‏کنند؛ ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشیر بردارم؛هرگز ایــن کار نخواهد شد.

حسین نپذیرفت و گفت: چاره‏اى نـیـسـت جز آن ke برادرش در کنار جدش‏به خاک سپرده شود. نزدیک بود فتنه‏اى روى دهد؛ اگــر عبدالله جعفر پا در میان‏نمى‏گذاشت.

او be پسر عمویش حسین عرض کرد:

تو ra be حق من ke کلمه‏اى برزبان نیاورى.

عبدالله؛ عمو زاده خود حسن ra be سوى بقیع برد و در همان جایى ke مادرش‏زهرا به‏خاک سپرده شده بود (9) دفن گردید (10) و مروان حکم بازگشت.

زینب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟

مراجع تاریخى از وصف رخساره زینب در ایــن اوقات خوددارى مى‏کنند; زیراکه او در خانه و روبسته زندگى مى‏کرده و ما نمى‏توانیم مگر از پشت پرده وى رابنگریم.

ولى پــس از گذشتن ده‏ها سال از ایــن تاریخ؛ زینب از خانه بیرون مى‏آید و مصیبت‏جانگداز کربلا او ra be ما نشان مى‏دهد و کسى‏که او ra be چشم دیده براى ما وصفش‏مى‏کند و چنین مى‏گوید – چنان ke طبرى نقل کرده است: گویا مى‏بینم زنى ra ke مانندخورشید مى‏درخشید و ba شتاب از خیمه‏گاه بیرون مى‏آمد. (11) .

پرسیدم: او کیست؟ گفتند: زینب دختر على‏است.

هنگامى ke زینب پــس از شهادت امام حسین be مصر مى‏رود؛ عبدالله بن ایوب‏انصارى در وصفش مى‏گوید:

…به خدا ke من صورتى مانند آن ندیدم؛ گویا پاره‏اى از ماه بود.

در صورتى ke ایــن بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمین سال زندگى خودبود؛ غریب بود؛ خسته و کوفته بود؛ مصیبت‏زده و داغ دیده بود؛ پــس جمال زینب درآغاز جوانى پیش از آن ke سالمند بشود؛ و مصایب جانگداز خوردش کــنــد و جام‏داغ دیدگى ra تا پایان بدو بنوشاند؛ چگونه بوده؟!

اما شخصیت زینب؛ بهتر اســت ke – در ایــن جا نــیــز – منتظر شویم تا ایــن ke حوادث‏از دلیرى و پاى‏دارى او پرده بردارد؛ و او ra در بهترین نمونه از دلاورى و زیربار ظلم‏نرفتن و بزرگ منشى be ما بنمایاند.

به همین زودى تعجب مورخان از ایستادگى زینب واستقامت او در برابر یزیدبن‏معاویه آشکار مى‏شود.

ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى‏کند ke از قدرت زینب در سخن ونیرومندى‏اش در استدلال خبر مى‏دهد. (12) .

و در آینده نزدیکى مردم آن عصر در کربلا و در مجلس استان‏دار کوفه و مجلس‏یزیدبن معاویه سخنانى از زینب مى‏شنوند ke فصاحت و بلاغتش هــمــه ra متعجب‏مى‏کند؛ be همان اندازه‏اى ke امروز ما ra be تعجب مى‏اندازد و همگى be فوق‏العادگى‏او و سخنورى او و سحر بیانش گواهى مى‏دهند.

جاحظ در کتاب البیان والتبیین از خزیمه اسدى نقل مى‏کند:

پس از شهادت امام حسین وارد کوفه شدم و سخنان پر مغز و شیواى زینب راشنیدم؛ من ناطق‏تر و گوینده‏تر از او زنى ra ندیدم. گویا از زبان امیرالمؤمنین على‏بن‏ابى‏طالب سخن مى‏گفت.

این شمایل زینب است‏به طورى ke او ra در کربلا دیده‏ایم؛ و چنان ke در زمان‏جوانى‏اش نمونه‏اى از فضایل براى ما نمایان شده؛ زیــرا مى‏شنویم ke او در مهربانى ورقت قلب be مادرش و در دانش و پرهیزگارى be پدر مانند بوده.

و چنان ke بعضى از روایات مى‏گوید: زینب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده‏که زنانى ke مى‏خواستند احکام دین ra بیاموزند؛ در آن مجلس حاضر مى‏شده و کسب‏دانش مى‏کرده‏اند.

صفات برجسته‏اى در زینب جمع بوده ke هیچ یک از زنان عصر او دارا نبوده‏اند؛لذاست ke «بانوى خردمند بنى‏هاشم‏» گردید. ابن‏عباس ke از او روایت مى‏کند؛مى‏گوید: «بانوى خردمند ما زینب دختر على چنین گفت‏».

زینب؛ بدین لقب be طورى معروف شده بود ke وقتى «بانوى خردمند» مى‏گفتند؛زینب فهیمده مى‏شد. فرزندان او be چنین لقبى افتخار مى‏کردند و be «زادگان بانوى‏خردمند» شناخته شده بودند.
شهادت آن حضرت

حضرت زینب سلام الله علیها در شب یک شنبه 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى ke be همراه همسر گرامیشان عبداللّه بن جعفر be شام رفته بودند؛ شهادت رسیده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گردید.

و مزار ملکوتى آن حضرت اینک زیارتگاه عاشقان وارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام مىباشد.
پی نوشتها:

1) از تحقیق در تواریخ به‏دست مى‏آید ke فرمانده‏اول جعفر بوده و ســپــس زید.(مترجم).

2) بعضى از مورخان معتبر نقل کرده‏اند ke نخستین فرماندهى‏که از طرف پیغمبر تعیین شده‏بود؛ جعفر بودو زیدبن حارثه فرمانده دوم بود. از اشعار عباس بن مرداس ke در مرثیه آن ها گفته و سیره ابن هشام؛ نقل‏مى‏کند نیز؛ چنین مستفاد مى‏شود. (مترجم).

3) الاستیعاب؛ ج 4؛ ص 230-231.

4) ج 3؛ ص 49.

5) ج 3؛ ص 40.

6) زمین‏هاى سبز و خرم ra سواد گویند ke بیشتر در عراق عرب بود. دهقان یعنى ارباب ملک. (مترجم).

7) الاصابه ؛ ج 2؛ ص 281.

8) ص 74.

9) قبلا تذکر داده شــد ke بودن قبر زهرا در بقیع کاملا موردتردید است.(مترجم).

10) بردن جنازه امام حسن be بقیع وسکوت حسین (ع) دراثروصیت امام حسن (ع) بوده. کامل‏ابن‏اثیر؛ ج‏3؛ص 228. (مترجم).

11) تاریخ طبرى؛ ج 4؛ ص 340-341.
12) الاصابه؛ ج 4؛ ص 314 و 315 و 510

احادیث حضرت زینب

احادیث حضرت زینب

حضرت زینب علیهاالسلام

وسیله ارتباط خلق و خالق

ابوبکر ba ایــن سند: محمد بن زکریا؛ جعفر بن محمدبن عماره‏کندى؛ پدرش؛ حسین بن صالح؛ حى دو مرد از بنى‏هاشم؛ از حضرت‏زینب علیهاالسلام دختر على علیه‌السلام روایت کــرد ke زینب علیهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه علیهاالسلام: … و نحن وسیلته فى‏خلقه و نحن خاصته و محل‏قدسه و نحن حجته فى غیبه و نحن ورثه انبیائه…» «ما وسیله‏ارتباط خدا بامخلوق‏هاى او هستیم. ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاکى‏ها؛ ما راهنماهاى روشن خداییم و وارث پیامبران اوهستیم‏».

بهشت جایگاه شیعیان

ابى‏حجاف (از محمدبن عمر بن حسن)؛ از زینب؛ be نقل از فاطمه علیهاالسلام و اشجع؛ بلیدبن سلیمان (از ابى‏حجاج؛ محمدبن عمرو هاشمى) اززینب دختر على علیه‌السلام نقل کــرد ke فاطمه علیهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه علیهاالسلام : ان رسول الله قال لعلى امــا انک یابن‏ابى‏طالب و شیعتک فى‏الجنه‏» «و سیجى‏ء اقوام ینتحلون حبک ثم‏یمرقون من الاسلام کمایمرق السهم من الرمیه.» رسول خدا به‏على علیه‌السلام فرمود: «اى پسر ابوطالب! همانا تو و رهروان تو در بهشت‏اند و be زودى قومى مى‏آیند ke از دوستى تو سخن مى‏گویند. آنگاه از اسلام فرار مى‏کنند. مانند پرت شدن تیر از کمان.»

دوستى آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم

روایتى مشهور be «فاطمیات‏» در باب دوست داشتن آل محمد ke بااین اسناد نقل شده است: «… عن فاطمه بنت السجاد على بن الحسین زین العابدین علیه‌السلام عن‏فاطمه بنت ابى عبد الله الحسین علیه‌السلام عن زینب بنت امیر المؤمنین علیه‌السلام عن فاطمه بنت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله قالت: الا من مات على حب آل محمد مات شهیدا» «آگاه باشید هــر کسى ke ‏بر دوستى آل محمد بمیرد؛ شهید است.»


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ امتیاز شما : ]
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به گل رز است. | قدرت گرفته از Blogroz.ir| طراح قالب avazak.ir
× بستن تبلیغات